.....پارت ششم....

part:6

پارت ۶ — روزی که همه‌چیز تغییر کرد

صبح روز بعد...

صدای پرنده‌ها از پشت پنجره می‌آمد.

سورا آرام چشم‌هایش را باز کرد.

چند لحظه به سقف خیره ماند.

دستش را روی شکمش گذاشت.

— صبح بخیر کوچولوی من...

لبخند زد.

اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که درد شدیدی در شکمش پیچید.

سورا نفسش را حبس کرد.

دستش را روی تخت گذاشت.

— آه...

چشم‌هایش را بست.

درد آرام‌تر شد.

فکر کرد فقط یک درد معمولی است.

اما چند دقیقه بعد دوباره برگشت.

این بار شدیدتر.

سورا به سختی از تخت پایین آمد.

نگاهش به ساعت افتاد.

یونگی هنوز خواب بود.

آرام به سمت در رفت.

اما ناگهان احساس کرد چیزی از بین پاهایش پایین آمد.

خشکش زد.

نگاهش را پایین انداخت.

چشمانش پر از ترس شد.

— نه...

دستش را روی شکمش گذاشت.

— هنوز زوده...

با دست لرزان گوشی‌اش را برداشت.

اول به یونگی نگاه کرد.

چند لحظه مردد ماند.

بعد تصمیم گرفت خودش بیدارش کند.

به سمت تخت رفت.

— یونگی...

یونگی تکان نخورد.

سورا آرام‌تر صدایش زد.

— یونگی...

چشم‌هایش را باز کرد.

— هوم؟

وقتی صورت رنگ‌پریده‌ی سورا را دید، فوراً از جا بلند شد.

— سورا؟!

سورا چیزی نگفت.

فقط دستش را روی شکمش گذاشت.

یونگی فهمید.

— درد داری؟

سورا با سختی سر تکان داد.

— فکر کنم...

صدایش لرزید.

— وقتشه.

یونگی چند ثانیه مات ماند.

بعد فوراً گوشی‌اش را برداشت.

— ماشین رو آماده می‌کنم.

سورا دستش را گرفت.

— یونگی...

— چی؟

— می‌ترسم.

یونگی به او نزدیک شد و صورتش را بین دست‌هایش گرفت.

— به من نگاه کن.

سورا به چشم‌هایش نگاه کرد.

— من کنارتم.

— قول می‌دی؟

— قول می‌دم.

سورا اشک ریخت.

یونگی پیشانی‌اش را بوسید.

— هیچ اتفاقی برات نمی‌افته.

اما خودش نمی‌دانست...

این جمله قرار است آخرین وعده‌ای باشد که به سورا می‌دهد.

---

چند ساعت بعد...

بیمارستان.

صدای قدم‌های سریع در راهرو می‌پیچید.

یونگی بیرون اتاق زایمان ایستاده بود.

دست‌هایش مشت شده بود.

پزشکان داخل اتاق مشغول کار بودند.

صدای گریه‌ی سورا از پشت در شنیده می‌شد.

یونگی برای اولین بار در تمام آن سال‌ها واقعاً ترسیده بود.

چند ساعت گذشت.

بالاخره صدای گریه‌ی یک نوزاد در راهرو پیچید.

یونگی سرش را بلند کرد.

در باز شد.

پزشک بیرون آمد.

— تبریک می‌گم.

لبخند زد.

— دخترتون به دنیا اومد.

چشم‌های یونگی پر از اشک شد.

— سورا؟

لبخند پزشک محو شد.

چند ثانیه سکوت کرد.

— بچه سالمه.

یونگی نفسش را حبس کرد.

— اما...

همین یک کلمه کافی بود تا قلبش فرو بریزد.

پزشک آرام گفت:

— باید باهاتون صحبت کنم.

و پشت در اتاق...

صدای دستگاه‌ها همچنان شنیده می‌شد.

در حالی که یونگی هنوز نمی‌دانست...

آیا قرار است همسرش را دوباره ببیند یا نه.

ادامه دارد......🌙

#رمان#فیک
دیدگاه ها (۱)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

پارت آخر

پارت اخر

....پارت بیستم....

جنگل نفرین شده پارت ۱۹

برادر ناتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط