یاقوت صورتی
پارت ۱
آن شب زیبا بود و نور مهتاب همه جا را نورانی کرده بود!
درختان شهر میازاکی سرسبز بودند!
فصل بهار بود، درختان شکوفه داده بودند و همه جا منظره زیبایی بود!
داخل بیمارستان صدای گریه دو بچه همه جا را گرفته بود!
آن دو بچه های آیدل نابغه یعنی بچه های هوشینو آی بودن!
آی مخفیانه آنها را در آنجا بدنیا آورده بود!
آی لبخند زده بود و با انگشتان بچه ها بازی میکرد که یهو در باز شد!
پسری کوچک با موهای بلوند و چشمان صورتی روشن وارد شد!
پسر پدر آن دو بچه بود!
نامش کامیکی هیکارو بود، پسری که دیوانه وار عاشق آی بود ولی آی او را ترک کرده بود!
هیکارو در هر چشمش یک ستاره داشت که تا آن روز زیبا میدرخشید ولی بعد از اینکه آی او را ترک کرد ستاره چشمانش تیره و سیاه شد!
آی سرش را بالا آورد و با دیدن هیکارو اخم کرد و گفت: مگه نگفتیم دیگه رابطه ما تموم شد!
هیکارو گفت: چرا به من نگفتی ازم حامله ای؟
اونا بچه های منن هستن و برای تو نیومدم برای بچه هام اومدم!
آی گفت: دیدیشون حالا برو نمیخوام ببینمت!
هیکارو اخم ریزی کرد و گفت: تو یکی از بچه هام رو به من میدی!
آی بیشتر اخم کرد و گفت: اولا اینا اسم دارن!
پسرم اسمش آکوامارین هست و دخترم روبی!
هیکارو به دو کودک تلزه متولد شده در آغوش آی نگاه کرد و گفت: باشه پس باید روبی رو بدی من!
آی گفت: امکان نداره مگه نمیبینی اینا دوقلو ان نباید دوقلو هارو از هم جدا کنی!
هیکارو فقط قاطع گفت: خب دوتاشونم بده!
یکیشون رو بده یا هردوتاشون و اگه هیچ کدومشونم ندی تو رسانه ها پخش میکنم که بچه داری و یه رسوایی بزرگ پیش میاد!
آی ترسید و ناچار دخترک تازه متولد شده اش را به آغوش سرد هیکارو داد!
هیکارو آرام دخارش را در آغوش گرفت و رفت!
چشمان آی پر اشک شد ولی گریه نکرد!
همان لحظه در باز شد و ایچیگو سایتو مدیر آژانس آی آمد.
چطور بود؟
آن شب زیبا بود و نور مهتاب همه جا را نورانی کرده بود!
درختان شهر میازاکی سرسبز بودند!
فصل بهار بود، درختان شکوفه داده بودند و همه جا منظره زیبایی بود!
داخل بیمارستان صدای گریه دو بچه همه جا را گرفته بود!
آن دو بچه های آیدل نابغه یعنی بچه های هوشینو آی بودن!
آی مخفیانه آنها را در آنجا بدنیا آورده بود!
آی لبخند زده بود و با انگشتان بچه ها بازی میکرد که یهو در باز شد!
پسری کوچک با موهای بلوند و چشمان صورتی روشن وارد شد!
پسر پدر آن دو بچه بود!
نامش کامیکی هیکارو بود، پسری که دیوانه وار عاشق آی بود ولی آی او را ترک کرده بود!
هیکارو در هر چشمش یک ستاره داشت که تا آن روز زیبا میدرخشید ولی بعد از اینکه آی او را ترک کرد ستاره چشمانش تیره و سیاه شد!
آی سرش را بالا آورد و با دیدن هیکارو اخم کرد و گفت: مگه نگفتیم دیگه رابطه ما تموم شد!
هیکارو گفت: چرا به من نگفتی ازم حامله ای؟
اونا بچه های منن هستن و برای تو نیومدم برای بچه هام اومدم!
آی گفت: دیدیشون حالا برو نمیخوام ببینمت!
هیکارو اخم ریزی کرد و گفت: تو یکی از بچه هام رو به من میدی!
آی بیشتر اخم کرد و گفت: اولا اینا اسم دارن!
پسرم اسمش آکوامارین هست و دخترم روبی!
هیکارو به دو کودک تلزه متولد شده در آغوش آی نگاه کرد و گفت: باشه پس باید روبی رو بدی من!
آی گفت: امکان نداره مگه نمیبینی اینا دوقلو ان نباید دوقلو هارو از هم جدا کنی!
هیکارو فقط قاطع گفت: خب دوتاشونم بده!
یکیشون رو بده یا هردوتاشون و اگه هیچ کدومشونم ندی تو رسانه ها پخش میکنم که بچه داری و یه رسوایی بزرگ پیش میاد!
آی ترسید و ناچار دخترک تازه متولد شده اش را به آغوش سرد هیکارو داد!
هیکارو آرام دخارش را در آغوش گرفت و رفت!
چشمان آی پر اشک شد ولی گریه نکرد!
همان لحظه در باز شد و ایچیگو سایتو مدیر آژانس آی آمد.
چطور بود؟
- ۲.۰k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط