ابلیس

part 187
پسرش تو بغلش بود و با دست آزادش دست چویا رو گرفته بود و وارد مهمونی شدن...این مهمونی در اصل مهمونی کریس بود و به عنوان برادر بزرگترش دعوت شده بود هر چند دازای میدونست که قراره یه اتفاقی بیوفته اما از طرفی هم میدونست خونه موندن هیرویا خطر بزرگیه...
امشب یه دردسر برای دازای بود چون لوکا هم قرار بود باشه و اگه لوکا باشه یعنی اون دختر هم باهاش میاد.
سمت میز مورد نظر رفت و لباس پسرشو مرتب کرد. با جثه کوچیکش کت شلوار تنش بود و همین بامزه ترش می‌کرد...
+ گفتم بزار پاپیون بزنه
_ مگه بده پسرم باهام ست کرده؟
+ با کراوات اذیت میشه
_ نمیشه
+ دازای!
چشمکی بهش زد و گونه پسرو بوسید
_ عزیزم پدر پسری میریم یکم دختر دید بزنیم...مراقب باشیا
چویا سرخ شد و تا خواست چیزی بگه دازای دور شد و سمت حیاط رفت. فضای داخل تالار آلوده به دود بود و تنفس برای بچه یکی دو ساله سخت بود.
گوشیش رو در آورد و پیام لوکا رو روی صفحه دید
" اوسامو ائویی لجبازی میکنه! اگه نیاد بهتره برای تو دردسر نمیشه "
روی تماس کلیک کرد و بعد از چند ثانیه بوق قطع شد و صداش تو گوش دازای پیچید
" فکر میکردم نمیتونی جواب بدی "
_ ائویی رو حتما باید بیاری...من نمیتونم به این وضع اعتماد کنم...باید پیش تو باشه
" این دختر بچه انقدر برات مهمه؟ "
دازای اخم کرد
_ اون دختر منه!
" خونی نیست "
_ ولی پیش من بزرگ شده! زود باش دیر نکن!
تلفن رو قطع کرد و نگاهشو به هیرویا داد
_ الان خواهرتم میرسه
دست آزادش رو وارد جیبش کرد و چند دقیقه بعد اکوتاگاوا رسید و تعظیم کرد
" همه چی طبق دستوره "
_ اون روانی کجاست؟
یوری دست به جیب شلوارش قدم به قدم میومد و نیشخند رو لبش بود و با دیدن دازای یه دستشو بالا آورد و تکون داد که کت رو شونه هاش یکم به عقب رفت اما صافش کرد.
" ردیفه رئیس "
_ خوبه...دوربین؟
یوری پشت سرش رو خاروند و گفت
" صبر کن فکر کنم...اها اره شنود دوربین ها رو کار گذاشتم همه جا رو هم با بچه ها بررسی کردم...خبری از چیز مشکوکی نیست...عجیبه داداش جونت به این مهمونی بی خطر دعوتت کرده "
دازای نگاهشو به پشت سر یوری داد و اخم کرد
_ مهمون ها...
هیرویا رو بغل اکوتاگوا داد و سمت تالار قدم تند کرد و قبل ورود داد زد
_ دستت به هیرویا بخوره زنده زنده چالت میکنم
یوری دستاشو به نشانه تسلیم بالا برد و شونه ای بالا انداخت اما به محض ورود دازای به تالار سمت پسر کوچولو خم شد و با چشمای براق گفت
" چقدر تو نازی!!! برعکس اون مرتیکه زورگو...مامانت بانمکه...اره به اون رفتی "
اکوتاگوا چشماشو تو کاسه چرخوند و گفت
" یوری چان ما سر ماموریتیم "
" ولی این بچه خیلی خوشگله "
" هم رئیس جذابیتشو داره هم چویا سان زیباییشو خب بچه ی اونهاست "
" دلم میخواد با چویا دوست بشم...باید کمکم کنی اکوتاگاوا "
" من نمیخوام بمیرم "
یوری ریز خندید و لپ های پسر بچه رو کشید.
...................................................
نگاهش رو یه نفر نشسته بود و اون زن با نگاه های نافذ دازای معذب شده بود و خواست مکان رو ترک کنه اما صدای دازای متوقفش کرد
_ بانوی من!
دازای با جذابیت بهش خیره مونده بود که زن عرق سردی کرد و بعد لبخند زد
" ب..با منید؟ "
_ بله خود شما
" ش...شما کی هستید؟ "
دازای تکیه شو از میز گرفت و سمتش قدم برداشت و سمتش خم شد و فکش رو گرفت و سرشو بالا آورد و زن با خیره شدن به چشماش فهمید این مرد جزو دسته های خطرناکه
_ من دازایم...دازای اوسامو!
" دازای؟ "
دازای خنده ای ساختگی سر داد و لقبش رو گفت تا زن بشناسه هر چند الان شناخته
_ ابلیس
زن چشماش گرد شد و سریع فاصله گرفت و تعظیم کرد
" ج...جسارت منو ببخشین آقای اوسامو "
دازای سرشو کمی کج کرد و دستاشو وارد جیب شلوارش کرد و لبخند محوی زد
_ امشب...اجازه میدین همراهیتون کنم؟
زن شوکه شد...یعنی چی؟ یعنی واقعا نظر یکی مثل دازای اوسامو رو جلب کرده بود؟
" همراهیم کنید؟ "
_ بهتر بگم منو رو تخت همراهی کنید؟!
زبونش رو روی دندون نیشش کشید...یکم دیگه!
دستشو بالا آورد و نگاهی به ساعتش انداخت
_ از هم صحبتی با شما لذت بردم
روی پاشنه پاش چرخید و تا خواست بره صدای زن بلند شد و باعث نیشخندش شد
" اگه میتونم همچین کاری کنم...باعث افتخارمه! "
تعظیم کرد
" منم از هم صحبتی با شما لذت بردم "
دازای شروع به قدم برداشتن کرد و جوری که هیجانش رو نشون نده سرد لب زد
_ شب میبینمت...بانوی من!
________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

رمان سوم پارت نهم 😈بسی هنتای 🔞࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

#Escape_from_death_April29 #part6☆ویو:نویسنده☆اون عوضی اینجا...

به محض اینکه پسر از در کافه بیرون رفت و سایه‌اش ناپدید شد، د...

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

اوه،درسته!ناکاهارا چویا،اسمی که به زبون آوردنش قَد قَن بود ح...

پارت دوویو یوری نامی تنها کسیه که حاضرم جونم رو براش بدم همه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط