پارت ۴۸

هنوز داشتن زیر بارون قدم میزدن بارون شدید نبود . آروم هم نبود ولی دلنشین و شیرین بود . سرد بود اما سرمای دلچسبی بود. بوی نم خاک توی هوا شناور بود و این لذتش رو بیشتر می‌کرد بویی که به ذهن پر از آشوب چویا آرامش لحظه ای رو هدیه می‌داد
پسر موحنایی زیر بارون خیس خیس شده بود . تار موهای پرتغالی روی پیشونیش چسبیده بود و با حالت معمولی پخش شده بود و گونه هاش کمی از سرمای هوای رنگ گرفته بود
اما در نظر دازای اینطور نبود چون فکر می‌کرد بارون از قصد موهای دردونه قلبش رو حالت داده بود و گونه هاش رو سرخ کرده بود انگار که حتی بارون هم متوجه زیبایی چویا شده بود و با این کارش میخواست مرد موقهوه ای رو از اینی که هست عاشق تر کنه
دازای در ذهن:اون واقعا خوشگله شاید حتی کلمه خوشگل و زیبا هم برای بیان چویا کم باشه
همین طور تو ذهنش از زیبایی چویا تعریف می‌کرد اما رشته افکارش با حرف همون پسر قطع شد
چویا:دازای بیا از اون چاله آب بپریم
دازای تعجب کرد خودش مشکلی نداشت اما از اینکه پسر چقدر سر لباساش حساس بود خبر داشت و بابت این پیشنهاد از طرف همون فرد تعجب کرد
دازای:عاااا چویا...من مشکلی ندارم اما خودت میگی که دوست نداری لباسات_
صحبتش هنوز تموم نشده بود اما حرفش توسط چویا قطع شد
چویا:فکر کنم این سری رو بشه کوتاه اومد موافقی جناب اوسامو؟؟
دازای:چرا که نه چیبی جون

چویا بدون لحظه‌ای فکر، دست دازای رو گرفت و باهم پریدن توی چاله آب. صدای "پَچَک" بلند شد و قطره‌های آب تا بالا پاشید. لباس‌هاشون خیس‌تر از قبل شد اما هیچ‌کدوم اهمیت ندادن.
خنده‌ی چویا توی هوای بارونی پیچید، خنده‌ای آزاد و پرانرژی، اون‌قدر زیبا که قلب دازای رو به تپش انداخت.
دازای محو همون خنده شد؛ به نظرش این خنده از هر طلوعی گرم‌تر و از هر موسیقی‌ای دلنشین‌تر بود. برای چند لحظه همه دردها و سنگینی‌ها محو شدن و فقط اون صدا و تصویر پیش چشماش مونده بود.

دازای لبخند زد:
– چیبی جون… اگه قرار باشه بارون همیشه اینطوری بخندونتت، من دعا می‌کنم هر روز بباره.

چویا اخم کوچیکی کرد اما سرخوشی توی نگاهش فاش بود:
– هه! تو فقط می‌خوای بهونه داشته باشی بیشتر منو خیس کنی.

دازای با لحن شوخ:
– خب، وقتی اینقدر خوشگل می‌شی زیر بارون، کی می‌تونه مقاومت کنه؟

چویا با صورتی که از سرما و کمی خجالت سرخ شده بود، دوباره پاشو محکم کوبید وسط چاله آب و این بار آب مستقیم پرید سمت دازای.
دازای خندید، برای اولین بار بعد از مدت‌ها خنده‌ای از ته دل..

بچه ها این پارت دادنش یه کم طول کشید چون یه خورده خارج از برنامه بود تو کامنتا بگید خوب شده یا نه
دیدگاه ها (۹)

بهار بدون تو

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

ابلیس

#عشق_مافیای_من پارت۳٠(بعد مدت ها) ادمین: راستی علامتا یادم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط