عشقی که نفرت را شکست
شروع:
ویو نویسنده:
نفس نفس می زد و می دوید.
چند بار نزدیک بود به خاطر لیزی زمین بخوره ولی ادامه می داد.
از پشت صدای فریاد شنید
"نزارید فرار کنه"
دخترک همین طور می دوید و نفس نفس می زد.
سردش بود.
برف سفید تمام خیابان ها و کوچه ها رو گرفته بود و اون فقط پیراهن پوشیده بود با یک دامن کوتاه.
رفت توی کوچه پس کوچه های شهر.
اما شهر انگار شهر ارواح بود،هیچ کس نبود،همه ی ساختمان ها مخروبه و متروکه بود.
می رسه به یک کارخونه ی متروکه.
از داخل صدای خنده می یومد و مشت و لگد و افرادی که فحش می دادن.
ترسید بره داخل چی می شه؟
چند قدم عقب رفت و خواست فرار کنه ولی وایساد.
آروم می ره سمت در کارخونه.
از لای در نگاهی به داخل می اندازه.
یک پسر با مو های بلوند و چشمای یاسی ی نافز با دست و پای بسته شده و سر و صورت خونی اونجا افتاده بود.
چند پسر نو جوون داشتن اون رو می زدن.
"وقتی داداشت نیست خیلی ضعیفی احمق"
یکی از پسر ها این جمله رو با تمسخر می گه.
ا.ت می ترسه و یک قدم عقب می ره
ولی بعد یاد خاطرات گذشته می یفته
["ا.ت خودت چی؟"
دخترک آروم می گه:منم می یام،نگران نباش
"ولی اون بچه ها بار اضافا"
دخترک با اخمی کوچک می گه:نمی تونم اینجا ولشون کنم]
خاطرات رو مرور می کنه و ناخداگاه در کارخونه رو باز می کنه و با شتاب می ره و جلوی پسره می ایسته.
دست هاش رو باز می کنه که به سمت پسر پشت سرش نرن.
"ولش کنین،کار درستی نیست."
یکی از اون ها با خشم می گه:این جوجه از کجا پیداش شد.
یکی دیگه سرد می گه:بزن به چاک،اگرنه تو رو هم می زنم.
ا.ت با چشم هایی گریون می گه:منو جای اون بزن
پسر کمی چشم هاش باز می شه.
پسرکی که روی زمین افتاده بود و از سرش خون می یومد می گه:احمق....چی کار می کنی؟
یکی از اون ها مشتی به صورت ا.ت می زنه و بعد می ریزن سرش و اونم می زنن.
.....
ادامه دارد...
ویو نویسنده:
نفس نفس می زد و می دوید.
چند بار نزدیک بود به خاطر لیزی زمین بخوره ولی ادامه می داد.
از پشت صدای فریاد شنید
"نزارید فرار کنه"
دخترک همین طور می دوید و نفس نفس می زد.
سردش بود.
برف سفید تمام خیابان ها و کوچه ها رو گرفته بود و اون فقط پیراهن پوشیده بود با یک دامن کوتاه.
رفت توی کوچه پس کوچه های شهر.
اما شهر انگار شهر ارواح بود،هیچ کس نبود،همه ی ساختمان ها مخروبه و متروکه بود.
می رسه به یک کارخونه ی متروکه.
از داخل صدای خنده می یومد و مشت و لگد و افرادی که فحش می دادن.
ترسید بره داخل چی می شه؟
چند قدم عقب رفت و خواست فرار کنه ولی وایساد.
آروم می ره سمت در کارخونه.
از لای در نگاهی به داخل می اندازه.
یک پسر با مو های بلوند و چشمای یاسی ی نافز با دست و پای بسته شده و سر و صورت خونی اونجا افتاده بود.
چند پسر نو جوون داشتن اون رو می زدن.
"وقتی داداشت نیست خیلی ضعیفی احمق"
یکی از پسر ها این جمله رو با تمسخر می گه.
ا.ت می ترسه و یک قدم عقب می ره
ولی بعد یاد خاطرات گذشته می یفته
["ا.ت خودت چی؟"
دخترک آروم می گه:منم می یام،نگران نباش
"ولی اون بچه ها بار اضافا"
دخترک با اخمی کوچک می گه:نمی تونم اینجا ولشون کنم]
خاطرات رو مرور می کنه و ناخداگاه در کارخونه رو باز می کنه و با شتاب می ره و جلوی پسره می ایسته.
دست هاش رو باز می کنه که به سمت پسر پشت سرش نرن.
"ولش کنین،کار درستی نیست."
یکی از اون ها با خشم می گه:این جوجه از کجا پیداش شد.
یکی دیگه سرد می گه:بزن به چاک،اگرنه تو رو هم می زنم.
ا.ت با چشم هایی گریون می گه:منو جای اون بزن
پسر کمی چشم هاش باز می شه.
پسرکی که روی زمین افتاده بود و از سرش خون می یومد می گه:احمق....چی کار می کنی؟
یکی از اون ها مشتی به صورت ا.ت می زنه و بعد می ریزن سرش و اونم می زنن.
.....
ادامه دارد...
- ۴۶
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط