only patient p8

خانوم:بله بله خیلی ازتون ممنونم
ا/ت:خب رونا کوچولو حالا دیگه خوشحال باش
رونا:مامانم منو پیدا کرد؟(خوشحالی)
ا/ت:بله عزیزم زودم میاد پیشت
رونا:وایییی مرسی خاله
ا/ت:رونا ببینم کیک شکلاتی دوست داری؟
رونا:(چشماش برق زد)عاشقشمممممم
ا/ت:خب پس بپر بغل خاله تا مامانی میاد کیک بخوردی هوم؟
رونا:اخجووون ارهههههه(ذوق زده و بچهگونه)
(ا/ت و رونا رفتن سر میز کنار مونا مونا کلی رونا رو خندوند و روناعم کیک شکلاتی خورد و انکار نمی کنم که اعضای باند ابرقدرت مافیا هرکدوم یه لبخند خیلی ریز رو صورتشون نقش بسته بود رونا اخرین تیکه ی کیک شلکلاتی رو خورد و ا/ت دهنش رو پاک کرد و درست همون لحظه مامان رونا نفس زنان با رد خشک شده ی اشک روی چشماش اومد داخل تا رونا رو دید سریع اومد سمت دخترکش و دخترک هم متقابل اون رو دید و مادر دختر همدیگه رو به اغوش کشیدن و مادر سر دختر رو نوازش می کرد و طوری دخترک رو در اغوش گرفته بود که انگارگنج پیدا کرده بود و درستم بود مادر گنجش را پیدا کرد مادر رونا رو از بغل خود فاصله داد و نگاهی به صورت دختر کرد وسپس بلند شد و نگاهی مهربانانه به ا/ت انداخت)
خانوم:شما پارک ا/ت هستید درسته؟
ا/ت:بله با من صحبت کر....(صحبت ا/ت نیمه کاره موند چرا که مادر روانشناس داستان را به اغوش کشیده بود ا/ت حرفی نزد چشمانش را بست و او هم متقابل مادر را بغل کرد)
مادر:ازت خیلی ممنونم تو گنج منو بهم برگردوندی ممنونم(بغض)
ا/ت:خواهش می کنم عزیزم هرکسی بود همچین کاری رو انجام می داد
مادر:(از بغل ا/ت جدا شد و دست دخترک راگرفت)رونا ببینم تشکر کردی از خاله؟مثل اینکه کیک شکلاتیم خوردی(خنده)
رونا:بله مامانی کلی از خاله تشکر کردم نمی دونی که چقد مهربونه خاله
ا/ت:(لبخندی از سر تعریفی که دختر کرده بود زد)
مادر:بازم ازتون ممنونم
ا/ت:(در جواب لبخندی زد)
مادر:خب رونا بریم؟
رونا:ارهه
مادر:خدافظی کردی از خاله؟
رونا:خدافظ خالهههه مرسی ازت
ا/ت:خدافظ قشنگم خواهش می کنم دورت بگردم
(مادر و رخترکش در حال بیرون رفتن از کافه بودن که دختر یهو برگشت سریع دوید سمت ا/ت و او را در اغوش کشید ولی بخاطر قد کوتاهی که داشت فقط توانست پاهای ا/ت را بغل کند ا/ت معطلی نکرد و روی زانو نشست و دخترک را در اغوش گرفت و این صحنه باعث گرم شدن قلب تمام افراد داخل محیط شد رونا از ا/ت جدا شد و سمت مادرش دوید و دست کوچکی برای ا/ت تکان داد ا/ت هم در مقابل لبخند زد و او هم دست تکان داد
(........................)
ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

پارت ۴

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

پارت آخر

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

•~•~• پیوند اجباری : قسمت اول •~•~•صبح بود ، بارون خیابون ها...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط