مرگی سرشار از عشق^
دوپارتی...پارت دوم
تهیونگ:رفتی خونه بخاطر اینکه دیر کردی چی به مامان بابا میگی؟
میا:میگم...دیگه نمیدونم چی بگم،همیشه بهونه...خسته شدم دیگه!(بغض)
تهیونگ:میگذره...(ناراحت)
میا:اصلا امشب خونه نمیرم...میخوام بمونم پیشت!
تهیونگ:مطمئنی پرنسس؟...بابا و مامان نگرانت میشن!
میا:دیگه مهم نیست..تهیونگ..من میخوام پیش تو بمونم..میخوام برای همیشه مال تو باشم و تو مال من باشی!...مگه من خواسته ی بزرگی دارم!؟(بغض)
تهیونگ:منم میخوام کنارت باشم برای همیشه...میا،تو الانم برای منی و منم برای تو..تو همیشه برای من بودی و هستی و خواهی بود..نگران هیچی نباش!
تهیونگ سعی میکرد غمش و بغصی که بخاطر ناراحتی عشقش بود رو کنترل کنه...
میا بخاطر وزش باد که خنک بود یکم به خودش لرزید..
میا:بریم تو ماشین؟
تهیونگ:بریم.
سوار ماشین شدم و راه افتادن تو جاده...یه مسیر بی مقصد...
میا:عشقم.
تهیونگ:جانم؟
میا:عاشقتم...
تهیونگ:من بیشتر...در حدی که "حاضرم برات بمیرم! "
میا:منم جونمو فدات میکنم!
تو تاریکی جاده که این دو عاشق مشغول ابراز علاقه بهم بودن...
تهیونگ متوجه خرابی ترمز ماشین شد..که کار نمیکرد ولی سعی داشت جوری جلوه بده که اتفاقی نیوفتاده...ولی میا تیز تر از این حرفا بود و متوجه پریشونی تهیونگ شده بود...
میا:تهیونگ اتفاقی افتاده!؟
تهیونگ:یه چیزی بگم نمیترسی؟
میا:نه بگو؟
تهیونگ:ترمز ماشین بریده!
میا:چی؟...عالیه!...
تهیونگ:عزیزم؟...زده به سرت؟...داریم میمیریم
میا:همین الان بهم اعتراف کردیم...
"ما عاشق همیم در حدی که حاضریم برای هم جونمونو فدا کنیم...^ من میخوام جونمو فدات کنم خرس عسلی...
تهیونگ:درسته...ولی هنوز خیلی زوده برای مردن...ما هنوز خیلی کارا برای انجام دادن داریم یادت رفته؟
میا:نه یادم نرفته...ولی ما تو این دنیا اجازه نداریم همیشه کناره هم باشیم...ولی اگه بمیریم روحمون همیشه باهمه...همیشه کناره هم میمونیم!
تهیونگ:درسته پرنسس...
تو دل تاریکی جاده ماشینی به سرعت داشت سمته این دونفر حرکت میکرد...
میا:تهیونگ عاشقتم...(لبخند)
تهیونگ:منم عاشقتم میا؛(لبخند)
تهیونگ میا رو تو آغوشش فرو برد و اجازه داد که به کام مرگ حرکت کنن...
ماشین ها به سرعت بهم برخورد کردن...و این دو عاشق و دلباخته تو بغل هم جام مرگ رو سر کشیدن...
به عبارتی جونشونو فدای هم کردن؛
پایان.
به قلم میا"
این اولین نوشتم بود که اسم خودم رو داخلش بکار بردم...
نظرتون چیبود دربارش!؟
خودم عاشقشم🎀
تهیونگ:رفتی خونه بخاطر اینکه دیر کردی چی به مامان بابا میگی؟
میا:میگم...دیگه نمیدونم چی بگم،همیشه بهونه...خسته شدم دیگه!(بغض)
تهیونگ:میگذره...(ناراحت)
میا:اصلا امشب خونه نمیرم...میخوام بمونم پیشت!
تهیونگ:مطمئنی پرنسس؟...بابا و مامان نگرانت میشن!
میا:دیگه مهم نیست..تهیونگ..من میخوام پیش تو بمونم..میخوام برای همیشه مال تو باشم و تو مال من باشی!...مگه من خواسته ی بزرگی دارم!؟(بغض)
تهیونگ:منم میخوام کنارت باشم برای همیشه...میا،تو الانم برای منی و منم برای تو..تو همیشه برای من بودی و هستی و خواهی بود..نگران هیچی نباش!
تهیونگ سعی میکرد غمش و بغصی که بخاطر ناراحتی عشقش بود رو کنترل کنه...
میا بخاطر وزش باد که خنک بود یکم به خودش لرزید..
میا:بریم تو ماشین؟
تهیونگ:بریم.
سوار ماشین شدم و راه افتادن تو جاده...یه مسیر بی مقصد...
میا:عشقم.
تهیونگ:جانم؟
میا:عاشقتم...
تهیونگ:من بیشتر...در حدی که "حاضرم برات بمیرم! "
میا:منم جونمو فدات میکنم!
تو تاریکی جاده که این دو عاشق مشغول ابراز علاقه بهم بودن...
تهیونگ متوجه خرابی ترمز ماشین شد..که کار نمیکرد ولی سعی داشت جوری جلوه بده که اتفاقی نیوفتاده...ولی میا تیز تر از این حرفا بود و متوجه پریشونی تهیونگ شده بود...
میا:تهیونگ اتفاقی افتاده!؟
تهیونگ:یه چیزی بگم نمیترسی؟
میا:نه بگو؟
تهیونگ:ترمز ماشین بریده!
میا:چی؟...عالیه!...
تهیونگ:عزیزم؟...زده به سرت؟...داریم میمیریم
میا:همین الان بهم اعتراف کردیم...
"ما عاشق همیم در حدی که حاضریم برای هم جونمونو فدا کنیم...^ من میخوام جونمو فدات کنم خرس عسلی...
تهیونگ:درسته...ولی هنوز خیلی زوده برای مردن...ما هنوز خیلی کارا برای انجام دادن داریم یادت رفته؟
میا:نه یادم نرفته...ولی ما تو این دنیا اجازه نداریم همیشه کناره هم باشیم...ولی اگه بمیریم روحمون همیشه باهمه...همیشه کناره هم میمونیم!
تهیونگ:درسته پرنسس...
تو دل تاریکی جاده ماشینی به سرعت داشت سمته این دونفر حرکت میکرد...
میا:تهیونگ عاشقتم...(لبخند)
تهیونگ:منم عاشقتم میا؛(لبخند)
تهیونگ میا رو تو آغوشش فرو برد و اجازه داد که به کام مرگ حرکت کنن...
ماشین ها به سرعت بهم برخورد کردن...و این دو عاشق و دلباخته تو بغل هم جام مرگ رو سر کشیدن...
به عبارتی جونشونو فدای هم کردن؛
پایان.
به قلم میا"
این اولین نوشتم بود که اسم خودم رو داخلش بکار بردم...
نظرتون چیبود دربارش!؟
خودم عاشقشم🎀
- ۷.۵k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط