.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁰.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁰.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻.
برای چند ثانیه انگار تمام صداهای اطراف از گوش سوهو محو شدن.
پوزخندی که روی لبش بود، آهسته از بین رفت و نگاهش روی صورت مرد مقابلش ثابت موند:
_ چی گفتی؟
مرد گروگانگیر با دیدن تغییر حالتش، لبخند پیروزمندانهای زد و کمی سمتش خم شد:
_ شنیدی دیگه... ماشینِ رئیس عزیزت الان یه تابوت متحرکه!
سوهو ساکت خیره شد، حتی تمسخر همیشگی توی چشمهاش جاش رو به سکوتی سنگین داده بود. ذهنش با سرعت تمام حرف مرد رو مرور میکرد.
پلک هاش رو با تعجبی وحشتناک محکم روی هم فشرد، لعنتی، لعنتی!
.
.
.
_ برای رهایی از این شغل کثافت بار ممکنه؟
_ بهتره بگیم دیر شده قاصدک!
میا چشمهاش رو روی نیمرخ تهیونگ ثابت نگه داشت. قطرات بارون با ریتم نامنظمی به شیشه برخورد میکردن و نور چراغهای خیابون روی صورت مرد میلغزید:
_ یعنی هیچ راهی نداره؟
تهیونگ لبخند محوی زد:
_ برای هر چیزی یه راهی هست، میا... فقط بعضی راهها بهای سنگینی دارن.
_ و تو حاضری اون بها رو بدی؟
مرد نگاه کوتاهی بهش انداخت:
_ بستگی داره قراره چی رو به دست بیارم.
میا کمی مکث کرد و بعد آروم پرسید:
_ مثلاً یه زندگی معمولی؟
برای لحظهای مکث کرد و جوابی به دختر نداد، یا شایدم نمیخواست بده..اون با وارد شدن به باتلاق خلافکاری خیلی وقته قید یه زندگی آروم و بی دغدغه رو زده بود.
بی حرف فرمون رو پیچید و وارد اتوبان شد، با حکم سکوتش میا رو هم به سکوت وا داشت، شاید داشتن یک زندگی معمولی با تهیونگ خواسته نا بجایی بود، اما منکر این نمیشد از دوست داشتنش دست بکشه..حتی اگه به معنای عرق شدنش توی تاریکی این دنیا همراهش باشه!
دستش رو زیر چونه اش مشت کرد و با کلافگی به بیرون نگاه کرد، ماشین ها از کنارشون رد میشدن و لاستیک ها خیسی جاده رو میشکافت. ماشین شاسی بلندی رو دید که داشت از کنارشون گذر میکرد که با دیدن دختر بچه ای که بستنی دستش بود و خیره به بیرون مدام لیسش میزد پلک زد.
با هوسی که به دلش افتاد به خودش توی دلش خندید:
_ تهیونگ؟
_ هوم؟
_ بستنی میخوام!
تهیونگ گیج سمتش چرخید:
_ بستنی؟
میا با ریز خنده سمتش برگشت و شونه بالا انداخت:
_ اره میخوام...
انگشت اشاره اش رو سمت ماشینی که همچنان با فاصله ازشون کنارشون حرکت میکرد ادامه داد:
_ و تقصیر اون دختر کوچولوعه که با اشتها داره اون بستنی لعنتی رو لیس میزنه!
_... اوه!
خندهی تو گلوی مرد حس شیرینی به رگای بندش تزریق کرد که باعث بوجود اومدن لبخند محوی گوشهی لب دختر شد اما تصمیم بچه گانه اش رو حفظ کرد و اخم مصنوعی کرد:
_ بهم نخند..باید برام بگیری!
_ باشه من که چیزی نگفتم!
تهیونگ با ته مونده لبخندش پیچ دوم رو چرخید و با دیدن پمپ بنزینی که کنارش فروشگاه قرار داشت پاهاش رو سمت ترمز برد و با ملایمت فشرد. اما ماشین با سرعت از کنار ورودی پمپبنزین گذشت و تهیونگ برای لحظهای نگاهش رو به آینهی بغل دوخت. پاش رو کمی بیشتر روی ترمز فشار داد، اما سرعت ماشین هیچ تغییری نکرد.
ابروهاش اندکی بالا رفت.
دوباره پدال رو امتحان کرد؛ این بار محکمتر.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
لبخند محوش از روی لبهاش کنار رفت، اما نه هراسی توی چهرهاش نشست و نه دستپاچگیای توی حرکاتش دیده شد. فقط نگاهش برای چند ثانیه روی صفحهی کیلومتر ثابت موند، بی اختیار نیشخند صدا داری زد:
_لعنتی!
_ تهیونگ؟
میا متوجه تغییر حالتش شده بود.
_ کمربندت رو چک کن قاصدک.
لحنش آروم بود؛ اما با در هم رفتگی ابرو هاش کاملا در تضاد بود.
میا صاف نشست و با نگرانی پرسید:
_ چی شده؟
تهیونگ این بار پدال رو دوباره امتحان کرد، دوباره و دوباره. اما ماشین همچنان با همون سرعت به حرکت ادامه میداد:
_ ترمز نمیگیره.
رنگ از صورت میا پرید:
_ چی؟!
_ به من نگاه کن، میا.
دختر با تردید سرش رو به سمتش چرخوند. تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت و با لحنی محکم اما آرام ادامه داد:
_ چیزی نمیشه باشه؟..فقط محکم بشین و نترس.
مردمک چشمای میا با نگرانی و ترس آشکارا لرزید، اما لب هاش رو بهم قفل کرد تا تمرکز تهیونگ رو پرت نکنه.
ادامه دارد...
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻.
برای چند ثانیه انگار تمام صداهای اطراف از گوش سوهو محو شدن.
پوزخندی که روی لبش بود، آهسته از بین رفت و نگاهش روی صورت مرد مقابلش ثابت موند:
_ چی گفتی؟
مرد گروگانگیر با دیدن تغییر حالتش، لبخند پیروزمندانهای زد و کمی سمتش خم شد:
_ شنیدی دیگه... ماشینِ رئیس عزیزت الان یه تابوت متحرکه!
سوهو ساکت خیره شد، حتی تمسخر همیشگی توی چشمهاش جاش رو به سکوتی سنگین داده بود. ذهنش با سرعت تمام حرف مرد رو مرور میکرد.
پلک هاش رو با تعجبی وحشتناک محکم روی هم فشرد، لعنتی، لعنتی!
.
.
.
_ برای رهایی از این شغل کثافت بار ممکنه؟
_ بهتره بگیم دیر شده قاصدک!
میا چشمهاش رو روی نیمرخ تهیونگ ثابت نگه داشت. قطرات بارون با ریتم نامنظمی به شیشه برخورد میکردن و نور چراغهای خیابون روی صورت مرد میلغزید:
_ یعنی هیچ راهی نداره؟
تهیونگ لبخند محوی زد:
_ برای هر چیزی یه راهی هست، میا... فقط بعضی راهها بهای سنگینی دارن.
_ و تو حاضری اون بها رو بدی؟
مرد نگاه کوتاهی بهش انداخت:
_ بستگی داره قراره چی رو به دست بیارم.
میا کمی مکث کرد و بعد آروم پرسید:
_ مثلاً یه زندگی معمولی؟
برای لحظهای مکث کرد و جوابی به دختر نداد، یا شایدم نمیخواست بده..اون با وارد شدن به باتلاق خلافکاری خیلی وقته قید یه زندگی آروم و بی دغدغه رو زده بود.
بی حرف فرمون رو پیچید و وارد اتوبان شد، با حکم سکوتش میا رو هم به سکوت وا داشت، شاید داشتن یک زندگی معمولی با تهیونگ خواسته نا بجایی بود، اما منکر این نمیشد از دوست داشتنش دست بکشه..حتی اگه به معنای عرق شدنش توی تاریکی این دنیا همراهش باشه!
دستش رو زیر چونه اش مشت کرد و با کلافگی به بیرون نگاه کرد، ماشین ها از کنارشون رد میشدن و لاستیک ها خیسی جاده رو میشکافت. ماشین شاسی بلندی رو دید که داشت از کنارشون گذر میکرد که با دیدن دختر بچه ای که بستنی دستش بود و خیره به بیرون مدام لیسش میزد پلک زد.
با هوسی که به دلش افتاد به خودش توی دلش خندید:
_ تهیونگ؟
_ هوم؟
_ بستنی میخوام!
تهیونگ گیج سمتش چرخید:
_ بستنی؟
میا با ریز خنده سمتش برگشت و شونه بالا انداخت:
_ اره میخوام...
انگشت اشاره اش رو سمت ماشینی که همچنان با فاصله ازشون کنارشون حرکت میکرد ادامه داد:
_ و تقصیر اون دختر کوچولوعه که با اشتها داره اون بستنی لعنتی رو لیس میزنه!
_... اوه!
خندهی تو گلوی مرد حس شیرینی به رگای بندش تزریق کرد که باعث بوجود اومدن لبخند محوی گوشهی لب دختر شد اما تصمیم بچه گانه اش رو حفظ کرد و اخم مصنوعی کرد:
_ بهم نخند..باید برام بگیری!
_ باشه من که چیزی نگفتم!
تهیونگ با ته مونده لبخندش پیچ دوم رو چرخید و با دیدن پمپ بنزینی که کنارش فروشگاه قرار داشت پاهاش رو سمت ترمز برد و با ملایمت فشرد. اما ماشین با سرعت از کنار ورودی پمپبنزین گذشت و تهیونگ برای لحظهای نگاهش رو به آینهی بغل دوخت. پاش رو کمی بیشتر روی ترمز فشار داد، اما سرعت ماشین هیچ تغییری نکرد.
ابروهاش اندکی بالا رفت.
دوباره پدال رو امتحان کرد؛ این بار محکمتر.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
لبخند محوش از روی لبهاش کنار رفت، اما نه هراسی توی چهرهاش نشست و نه دستپاچگیای توی حرکاتش دیده شد. فقط نگاهش برای چند ثانیه روی صفحهی کیلومتر ثابت موند، بی اختیار نیشخند صدا داری زد:
_لعنتی!
_ تهیونگ؟
میا متوجه تغییر حالتش شده بود.
_ کمربندت رو چک کن قاصدک.
لحنش آروم بود؛ اما با در هم رفتگی ابرو هاش کاملا در تضاد بود.
میا صاف نشست و با نگرانی پرسید:
_ چی شده؟
تهیونگ این بار پدال رو دوباره امتحان کرد، دوباره و دوباره. اما ماشین همچنان با همون سرعت به حرکت ادامه میداد:
_ ترمز نمیگیره.
رنگ از صورت میا پرید:
_ چی؟!
_ به من نگاه کن، میا.
دختر با تردید سرش رو به سمتش چرخوند. تهیونگ نگاه کوتاهی بهش انداخت و با لحنی محکم اما آرام ادامه داد:
_ چیزی نمیشه باشه؟..فقط محکم بشین و نترس.
مردمک چشمای میا با نگرانی و ترس آشکارا لرزید، اما لب هاش رو بهم قفل کرد تا تمرکز تهیونگ رو پرت نکنه.
ادامه دارد...
- ۱.۳k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط