زیر نور ماه2 پارت 27

#زیر_نور_ماه
ᴘᴀʀᴛ 108:

«نیمه شب، ویو چویا»

با حس ریخته شدن اب سرد روی سرم چشمامو باز کردم و شروع کردم به سرفه کردن
دازای(با نیشخند): خوب خوابیدی..؟
نگاهی به اینطرف اونطرف انداختم
اینبار منو به یه صندلی بسته بود و یه چیزی مثل نوار به دور سرم وصل کرده بود که خودش با یه سیم به یه دستگاه وصل میشد
+ این دیگ..چیه..
- چطوره؟.. تو اولین کسی هستی که براش این دستگاهو وصل کردم.. یجور شوکره که اگه از موهبتت استفاده کنی فعال میشه و شوک وحشتناکی به مغزت وارد میکنه
نیشخندی زدم و دستامو مشت کردم
چویا: گفتی شوک..؟ به مغز؟ یعنی ممکنه..روی حافظه هم کار کنه...
فشار دستامو بیشتر کردم و هاله قرمز موهبتم دورمو گرفت
دازای یه تای ابروشو داد بالا
- د..داری چ غلطی میکنی..؟
طناب دور دستمو با موهبتم پاره کردم و صندلیو پرت کردم اونطرف و همونطور که حس میکردم سردرد وحشتناکی داره بهم غلبه میکنه نیشخند زدم
+ الان..میفهمی دارم چه غلطی میکنم..

«ویو دازای»

با تعجب بهش زل زدم
نمیفهمیدم داره چیکار میکنه
+ توی احمق.. انقد میخای خودتو به کشتن بدی؟
همونطور که شوک وحشتناکی به سرش وارد میشد، خندید و کنترل کل انبارو بدست گرفت
- نه..میخام جفتمونو به کشتن بدم
اینو گفت و بدون اینکه بتونم واکنشی نشون بدم منو کشید سمت خودش
سعی کردم خودمو بکشم عقب ولی فایده نداشت
همینطور منو سمت خودش میکشید و میخندید
چویا: این..تنها راهیه که واسم مونده..
اینو گفت و توی یه چشم به هم زدن، خودمو توی بغلش دیدم و طعم ل/باشو روی /لبای خودم حس کردم
شوکه شده بودم ولی نمیتونستم کاری کنم
حتی نمیتونستم خودمو عقب بکشم
دلیلشو هم نمیدونستم ولی..انگار..
مدتها بود که منتظر همچین چیزی بودم..
شوکی که داشت بهش وارد میشد بخاطر لمسی که بینمون بود به منم وارد شد ولی به اندازه دردی که خودش میکشید نبود..
چیزی که واسم بدتر از اون بود..تصویرای مبهم و صداهای اشنایی بودن که از ذهنم رد میشدن و داشتن دیوونم میکردن
درست مثل شبی که بهوش اومدم..
همه چی از ذهنم رد میشد ولی..نمیتونستم چیزی به یاد بیارم..
یا حتی واضح ببینم
با جدا کردن ل/باش ازم، دوباره حواسمو جمع کردم و بهش زل زدم
صورتشو اورد نزدیکتر و همینطور که درد توی چشماش مشخص بود، زمزمه کرد: باید زودتر از اینا بهت میگفتم که..دوست دارم..مو فندقیه من..
یدفعه از دستگاه صدای جرقه بلندی اومد
ناخوداگاه چویا رو با لگد پرت کردم و خودمم عقبتر افتادم
نوار از سرش جدا شد و بعد از یه جرقه دیگه، دود از دستگاه بلند شد
وایسادم و با عصبانیت اسلحه امو سمتش گرفتم و داد زدم: لعنت بهت چویا..ببین چیکار کردی..میخاستم بهت رحم کنم ولی چاره ای جز این واسم نزاشتی
همونطور که میلرزید از جاش بلند شد و با چشمای پر از اشک سرشو انداخت پایین
- باید..حافظت برمیگشت.. ولی جواب نداد..من..من..من باختم..
سرشو اورد بالا و اشکاش کل صورتشو گرفت
چویا(با داد): حالا چی؟ میخای شلیک کنی؟..پس شلیک کن..زود باش.. ولی نمیتونی.. نمیتونی شلیک کنی..توی لعنتی نمیتونی به من شلیک کنی، دازای..چون قبل از اینکه ماشه رو بکشی بلخره یادت میاد.. یادت میاد که من کی بودم، خودت کی بودی..
مکث کوتاهی کرد و اومد نزدیکتر و با لبخندی پر از درد، اروم ادامه داد: ما..کی بودیم..
نیشخندی زدم و اسلحه رو روی سی/نش فشار دادم
+ من هرچی که لازمه رو یادم میاد..و تو جایی توی خاطرات من نداری، ناکاهارا چویا
اینو گفتم و تا خواستم ماشه رو بکشم، دوباره سرگیجه گرفتم
همه تصویرا از جلوی چشمم رد شد و صداها توی سرم میپیچید
نگاهی به دور و برم انداختم و سرمو با سرعت تکون دادم
اسمش مدام تو سرم اکو میشد و دستام بدجوری میلرزید
صورتم از عرق خیس شده بود و حس میکردم که دارم خفه میشم
از یه طرف هم دودی که از دستگاه بلند میشد، همه جا رو گرفته بود و جز چهره چویا که جلوم وایساده بود، دیگ هیچی نمیدیدم
یه قدم به عقب برداشتم و همونطور که سعی میکردم همه چیزو به یاد بیارم نگاه لرزونی بهش انداختم و یه دفعه حس کردم شوک وحشتناکی داره به سرم وارد میشه
اسلحه رو پرت کردم و همینطور که اشک توی چشمام جمع شده بود، با واضح شدن همه خاطراتی که فراموششون کرده بودم، با ترس و ناراحتی بهش زل زدم..
+ چـ...چویا..!!
دیدگاه ها (۷۰)

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

بهار بدون تو

ابلیس

یک سگ زیادی ولگرد

مافیای من

ابلیس

ابلیس

تکه ای از تو 2

پارت جدید..میگذرد..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط