my littel boy
part:23
در اتاقو باز کرد که دید فلیکس روی تخت خوابیده و پستونکم هنوز دهنشه
اهسته پمادی که به پاش زده بود رو پاک کرد و هر لحظه خدا خدا می کرد تا فلیکس بیدار نشه چون نمی تونست درد کشسدن جفتش رو ببینه
دوباره پماد جدیدی به قسمت سوختگی پاش زد و سراغ بانداش رفت
دور اولو پیچید ولی وقتی که خواست دور دومم بپیچه صدای گریه فلیکس بلند شد و پستونکش از دهنش افتاد روی بالشتش
ـ هیونیییی...هق..د..درد.هق..دا..داره (با گریه)
هیونجین به طرفش نرفت باید زودتر این بانداژ کوفتی رو می پیچید بعدش می رفت ناز امگاش رو می کشیدپس به پیچیدن بانداژ ادامه داد
ـ شیرینم فقت یکم تحمل کن تا خوب شه
ـ نمیخواااااامم
و شروع کرد به وول خوردن
هیونجین سفت تر گرفتش و به کارش ادامه داد
ـ ه...هیونی بد...بد...لیکسی باهات ق..هق...قهره
هیونجین بی توجه به حرفاش به کارش ادامه داد وقتایی که فلیکس از دست هیونجین عصبی یا ناراحت می شد فقت حق داشت بهش بگه بد چون اگر چیز زیاد تری بگه تنبیه می شه
هیونجین وقتی که کارش تموت شد کنار فلیکسی که داشت گریه می کرد رفت
که فلیکس اخم کیوتی که از نظر خودش خیلی جدی بود کرد
فلیکس روشو اون طرف کرد و نشون داد که نمی خواد حرف بزنه گریه شم تقریبا تموم شده بود
پستونکو تو دهنش گذاشت ولی چشماشو نبست
هیونجین خرس بزرگی که پایین تخت افتاده بود رو برداش و به بغل فلیکس داد
فلیکسم از خدا خاسته اقای بغلی(اسم خرسش) رو محکم بغل کرد
ـ عزیزم می خوای به سونگمین بگم بیاد پیشت؟
فلیکس سرشو به نشانه ی مثبت تکون داد و هیونجین سمت مبایلش رفت و به سمت تراس رفت
بعد چند بوق چان جواب داد
«سلام هیون»
«سلام چان..چان میشه با سونگمین بیاید اینجا؟»
«هیون فک نکـ..»
«رون فلیکس کاملا سوخته و الانم باهام قهره گفتم بیاید پیشش تا حوصله اش سر نره »
«چی؟ چرا؟ کی؟»
«وقتی امدی توضیح می دم»
«باشه پس الان به سونگمین می گم..میبینمت»
«همچنین»
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
سلاام امیدوارم ازین پارت لذت برده باشید
مواظب خودتون باشید
در اتاقو باز کرد که دید فلیکس روی تخت خوابیده و پستونکم هنوز دهنشه
اهسته پمادی که به پاش زده بود رو پاک کرد و هر لحظه خدا خدا می کرد تا فلیکس بیدار نشه چون نمی تونست درد کشسدن جفتش رو ببینه
دوباره پماد جدیدی به قسمت سوختگی پاش زد و سراغ بانداش رفت
دور اولو پیچید ولی وقتی که خواست دور دومم بپیچه صدای گریه فلیکس بلند شد و پستونکش از دهنش افتاد روی بالشتش
ـ هیونیییی...هق..د..درد.هق..دا..داره (با گریه)
هیونجین به طرفش نرفت باید زودتر این بانداژ کوفتی رو می پیچید بعدش می رفت ناز امگاش رو می کشیدپس به پیچیدن بانداژ ادامه داد
ـ شیرینم فقت یکم تحمل کن تا خوب شه
ـ نمیخواااااامم
و شروع کرد به وول خوردن
هیونجین سفت تر گرفتش و به کارش ادامه داد
ـ ه...هیونی بد...بد...لیکسی باهات ق..هق...قهره
هیونجین بی توجه به حرفاش به کارش ادامه داد وقتایی که فلیکس از دست هیونجین عصبی یا ناراحت می شد فقت حق داشت بهش بگه بد چون اگر چیز زیاد تری بگه تنبیه می شه
هیونجین وقتی که کارش تموت شد کنار فلیکسی که داشت گریه می کرد رفت
که فلیکس اخم کیوتی که از نظر خودش خیلی جدی بود کرد
فلیکس روشو اون طرف کرد و نشون داد که نمی خواد حرف بزنه گریه شم تقریبا تموم شده بود
پستونکو تو دهنش گذاشت ولی چشماشو نبست
هیونجین خرس بزرگی که پایین تخت افتاده بود رو برداش و به بغل فلیکس داد
فلیکسم از خدا خاسته اقای بغلی(اسم خرسش) رو محکم بغل کرد
ـ عزیزم می خوای به سونگمین بگم بیاد پیشت؟
فلیکس سرشو به نشانه ی مثبت تکون داد و هیونجین سمت مبایلش رفت و به سمت تراس رفت
بعد چند بوق چان جواب داد
«سلام هیون»
«سلام چان..چان میشه با سونگمین بیاید اینجا؟»
«هیون فک نکـ..»
«رون فلیکس کاملا سوخته و الانم باهام قهره گفتم بیاید پیشش تا حوصله اش سر نره »
«چی؟ چرا؟ کی؟»
«وقتی امدی توضیح می دم»
«باشه پس الان به سونگمین می گم..میبینمت»
«همچنین»
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
سلاام امیدوارم ازین پارت لذت برده باشید
مواظب خودتون باشید
- ۳.۱k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط