رمان: آخرین رقص در قصر
رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_13
فصل پنجم: راهنمای شاهزاده
The Prince's Guide
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
شهری که سونگمین نمیشناخت
چهار نفر در خیابانهای شهر قدم میزدند.
سونگمین با کنجکاوی به مغازهها نگاه میکرد.
ـ اینجا همیشه اینقدر شلوغه؟
بنگچان پاسخ داد:
ـ روزهای بازار، بیشتر.
ـ و مردم همیشه اینقدر با هم صحبت میکنن؟
ـ معمولاً.
سونگمین لبخند زد.
ـ قشنگه.
چان نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ چی؟
ـ اینکه مردم بدون اینکه نگران عنوان و جایگاهشون باشن، با هم حرف میزنن.
بنگچان برای لحظهای سکوت کرد.
ـ عنوانها همیشه مهم نیستن.
سونگمین نگاهش کرد.
ـ برای بعضیها مهمن.
چان شانه بالا انداخت.
ـ شاید.
سونگمین به غرفهای کوچک اشاره کرد.
ـ اونجا چیه؟
ـ نانوایی.
ـ میتونیم بریم؟
چان به او نگاه کرد.
ـ شما فقط میخواید سؤال بپرسید؟
سونگمین لبخند زد.
ـ بله.
هیونجین خندید.
ـ فکر کنم امروز روز سختی برای تو باشه، چان.
چان زیر لب گفت:
ـ تازه شروع شده.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
شیرینیهای دردسرساز
داخل نانوایی، بوی نان تازه و شیرینی در هوا پیچیده بود.
سونگمین با دقت به شیرینیهای داخل ویترین نگاه میکرد.
ـ این یکی چیه؟
نانوا پاسخ داد:
ـ شیرینی عسل، شاهزاده.
سونگمین فوراً به او نگاه کرد.
نانوا سر خم کرد.
فلیکس زیر لب گفت:
ـ خب، حالا دیگه مخفی موندنت سخت شد.
سونگمین آرام پاسخ داد:
ـ خودش فهمید.
بنگچان نگاهی به او انداخت.
ـ شاهزاده؟
سونگمین آهی کشید.
ـ بله.
چان چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
ـ پس اون روز واقعاً یک شاهزادهی دردسرساز بود.
سونگمین با اعتراض گفت:
ـ بنگچان!
هیونجین خندید.
نانوا چند شیرینی در یک جعبه گذاشت.
سونگمین پولش را پرداخت کرد و جعبه را برداشت.
ـ میخواید امتحان کنید؟
چان گفت:
ـ نه، ممنون.
سونگمین یکی از شیرینیها را به سمتش گرفت.
ـ فقط یکی.
چان به شیرینی نگاه کرد.
ـ من گفتم نمیخوام.
سونگمین با لبخند گفت:
ـ و من گفتم فقط یکی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
هیونجین آرام به فلیکس گفت:
ـ فکر کنم شاهزاده داره چان رو شکست میده.
فلیکس لبخند زد.
ـ فکر کنم از قبل هم شکست خورده بود.
بنگچان بالاخره شیرینی را گرفت.
سونگمین با رضایت لبخند زد.
ـ دیدید؟ سخت نبود.
چان شیرینی را امتحان کرد.
ـ بد نیست.
سونگمین خندید.
ـ این تعریف شماست؟
ـ فعلاً.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
چیزی فراتر از یک گردش
بعدازظهر، چهار نفر به باغ کوچکی در حاشیهی شهر رسیدند.
درختان بلند، نیمکتهای چوبی و حوضی کوچک در مرکز باغ قرار داشتند.
سونگمین روی نیمکت نشست.
ـ اینجا خیلی آرومه
بنگچان کنار او ایستاد.
ـ برای همین دوستش دارم.
سونگمین به آب حوض نگاه کرد.
ـ شما همیشه اینجا میاید؟
ـ وقتی بخوام از شلوغی دور بشم.
سونگمین لبخند کمرنگی زد.
ـ من هم گاهی به همچین جایی نیاز دارم.
چان نگاهش کرد.
ـ قصر اونقدر شلوغه؟
سونگمین چند لحظه سکوت کرد.
ـ شلوغی قصر با شلوغی شهر فرق داره.
بنگچان چیزی نگفت.
سونگمین ادامه داد:
ـ همه انتظار دارن همیشه درست رفتار کنم. همیشه لبخند بزنم. همیشه شاهزاده باشم.
چان به او نگاه کرد.
ـ و خودت چی میخوای؟
سونگمین برای لحظهای به فکر فرو رفت.
ـ نمیدونم.
سپس لبخند زد.
ـ شاید فقط ....میخوام گاهی سونگمین باشم.
بنگچان نگاهش را از او نگرفت.
ـ پس همین باش.
سونگمین آرام سرش را بالا آورد.
ـ همین؟
ـ همین.
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
نه سکوتی سنگین.
بلکه سکوتی آرام.
از آنهایی که آدم دلش نمیخواهد زود تمام شوند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
خداحافظی
نزدیک غروب، فلیکس به سونگمین یادآوری کرد که باید به قصر برگردند.
سونگمین از جایش بلند شد.
ـ امروز خیلی خوش گذشت.
هیونجین لبخند زد.
ـ امیدوارم دفعهی بعد هم همینقدر خوش بگذره.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ دفعهی بعد؟
هیونجین شانه بالا انداخت.
ـ چرا که نه؟
سونگمین به بنگچان نگاه کرد.
ـ شما هم میاید؟
چان چند لحظه مکث کرد.
ـ اگر فرصت داشته باشم.
سونگمین لبخند زد.
ـ پس منتظرتون میمونم.
بنگچان سر تکان داد.
ـ مراقب خودتون باشید.
سونگمین همراه فلیکس از باغ خارج شد.
چان برای چند لحظه به مسیر رفتنشان نگاه کرد.
هیونجین کنار او ایستاد.
ـ چان.
ـ چیه؟
ـ امروز خیلی خوش گذشت.
ـ برای تو؟
ـ برای همه.
چان لبخند کوچکی زد.
ـ شاید.
هیونجین دستش را روی شانهی او گذاشت.
ـ فکر کنم باید بیشتر به قصر نزدیک بشیم.
چان نگاهش کرد.
ـ چرا؟
هیونجین لبخند زد.
ـ چون به نظر میرسه بعضی از آدمهای اونجا، ارزش دیدن دوباره رو دارن.
بنگچان چیزی نگفت.
اما وقتی نگاهش دوباره به باغ افتاد، لبخندش هنوز باقی بود.
پایان فصل پنجم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
گاهی یک گردش ساده، فرصتی میشود برای دیدن کسی که پشت عنوانها و ظاهرش پنهان شده است.
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_13
فصل پنجم: راهنمای شاهزاده
The Prince's Guide
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
شهری که سونگمین نمیشناخت
چهار نفر در خیابانهای شهر قدم میزدند.
سونگمین با کنجکاوی به مغازهها نگاه میکرد.
ـ اینجا همیشه اینقدر شلوغه؟
بنگچان پاسخ داد:
ـ روزهای بازار، بیشتر.
ـ و مردم همیشه اینقدر با هم صحبت میکنن؟
ـ معمولاً.
سونگمین لبخند زد.
ـ قشنگه.
چان نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ چی؟
ـ اینکه مردم بدون اینکه نگران عنوان و جایگاهشون باشن، با هم حرف میزنن.
بنگچان برای لحظهای سکوت کرد.
ـ عنوانها همیشه مهم نیستن.
سونگمین نگاهش کرد.
ـ برای بعضیها مهمن.
چان شانه بالا انداخت.
ـ شاید.
سونگمین به غرفهای کوچک اشاره کرد.
ـ اونجا چیه؟
ـ نانوایی.
ـ میتونیم بریم؟
چان به او نگاه کرد.
ـ شما فقط میخواید سؤال بپرسید؟
سونگمین لبخند زد.
ـ بله.
هیونجین خندید.
ـ فکر کنم امروز روز سختی برای تو باشه، چان.
چان زیر لب گفت:
ـ تازه شروع شده.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
شیرینیهای دردسرساز
داخل نانوایی، بوی نان تازه و شیرینی در هوا پیچیده بود.
سونگمین با دقت به شیرینیهای داخل ویترین نگاه میکرد.
ـ این یکی چیه؟
نانوا پاسخ داد:
ـ شیرینی عسل، شاهزاده.
سونگمین فوراً به او نگاه کرد.
نانوا سر خم کرد.
فلیکس زیر لب گفت:
ـ خب، حالا دیگه مخفی موندنت سخت شد.
سونگمین آرام پاسخ داد:
ـ خودش فهمید.
بنگچان نگاهی به او انداخت.
ـ شاهزاده؟
سونگمین آهی کشید.
ـ بله.
چان چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
ـ پس اون روز واقعاً یک شاهزادهی دردسرساز بود.
سونگمین با اعتراض گفت:
ـ بنگچان!
هیونجین خندید.
نانوا چند شیرینی در یک جعبه گذاشت.
سونگمین پولش را پرداخت کرد و جعبه را برداشت.
ـ میخواید امتحان کنید؟
چان گفت:
ـ نه، ممنون.
سونگمین یکی از شیرینیها را به سمتش گرفت.
ـ فقط یکی.
چان به شیرینی نگاه کرد.
ـ من گفتم نمیخوام.
سونگمین با لبخند گفت:
ـ و من گفتم فقط یکی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
هیونجین آرام به فلیکس گفت:
ـ فکر کنم شاهزاده داره چان رو شکست میده.
فلیکس لبخند زد.
ـ فکر کنم از قبل هم شکست خورده بود.
بنگچان بالاخره شیرینی را گرفت.
سونگمین با رضایت لبخند زد.
ـ دیدید؟ سخت نبود.
چان شیرینی را امتحان کرد.
ـ بد نیست.
سونگمین خندید.
ـ این تعریف شماست؟
ـ فعلاً.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
چیزی فراتر از یک گردش
بعدازظهر، چهار نفر به باغ کوچکی در حاشیهی شهر رسیدند.
درختان بلند، نیمکتهای چوبی و حوضی کوچک در مرکز باغ قرار داشتند.
سونگمین روی نیمکت نشست.
ـ اینجا خیلی آرومه
بنگچان کنار او ایستاد.
ـ برای همین دوستش دارم.
سونگمین به آب حوض نگاه کرد.
ـ شما همیشه اینجا میاید؟
ـ وقتی بخوام از شلوغی دور بشم.
سونگمین لبخند کمرنگی زد.
ـ من هم گاهی به همچین جایی نیاز دارم.
چان نگاهش کرد.
ـ قصر اونقدر شلوغه؟
سونگمین چند لحظه سکوت کرد.
ـ شلوغی قصر با شلوغی شهر فرق داره.
بنگچان چیزی نگفت.
سونگمین ادامه داد:
ـ همه انتظار دارن همیشه درست رفتار کنم. همیشه لبخند بزنم. همیشه شاهزاده باشم.
چان به او نگاه کرد.
ـ و خودت چی میخوای؟
سونگمین برای لحظهای به فکر فرو رفت.
ـ نمیدونم.
سپس لبخند زد.
ـ شاید فقط ....میخوام گاهی سونگمین باشم.
بنگچان نگاهش را از او نگرفت.
ـ پس همین باش.
سونگمین آرام سرش را بالا آورد.
ـ همین؟
ـ همین.
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
نه سکوتی سنگین.
بلکه سکوتی آرام.
از آنهایی که آدم دلش نمیخواهد زود تمام شوند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
خداحافظی
نزدیک غروب، فلیکس به سونگمین یادآوری کرد که باید به قصر برگردند.
سونگمین از جایش بلند شد.
ـ امروز خیلی خوش گذشت.
هیونجین لبخند زد.
ـ امیدوارم دفعهی بعد هم همینقدر خوش بگذره.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ دفعهی بعد؟
هیونجین شانه بالا انداخت.
ـ چرا که نه؟
سونگمین به بنگچان نگاه کرد.
ـ شما هم میاید؟
چان چند لحظه مکث کرد.
ـ اگر فرصت داشته باشم.
سونگمین لبخند زد.
ـ پس منتظرتون میمونم.
بنگچان سر تکان داد.
ـ مراقب خودتون باشید.
سونگمین همراه فلیکس از باغ خارج شد.
چان برای چند لحظه به مسیر رفتنشان نگاه کرد.
هیونجین کنار او ایستاد.
ـ چان.
ـ چیه؟
ـ امروز خیلی خوش گذشت.
ـ برای تو؟
ـ برای همه.
چان لبخند کوچکی زد.
ـ شاید.
هیونجین دستش را روی شانهی او گذاشت.
ـ فکر کنم باید بیشتر به قصر نزدیک بشیم.
چان نگاهش کرد.
ـ چرا؟
هیونجین لبخند زد.
ـ چون به نظر میرسه بعضی از آدمهای اونجا، ارزش دیدن دوباره رو دارن.
بنگچان چیزی نگفت.
اما وقتی نگاهش دوباره به باغ افتاد، لبخندش هنوز باقی بود.
پایان فصل پنجم
𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
گاهی یک گردش ساده، فرصتی میشود برای دیدن کسی که پشت عنوانها و ظاهرش پنهان شده است.
- ۱۰۳
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط