رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_45

فصل نوزدهم | چیزی که نباید می‌گفتم

فلیکس کاغذ را مچاله کرد.
ـ دیگه بسه.
چان به او نگاه کرد.
ـ فلیکس؟
ـ از اول تا الان، هر چیزی که این خونه گفته، درباره‌ی دوری، فراموشی و جداشدن بوده. هر بار هم که هیونجین سعی کرده چیزی رو به یاد بیاره، یه اتفاق افتاده.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
ـ من دیگه نمی‌خوام بهش اجازه بدم برای ما تصمیم بگیره.
هیونجین دستش را آرام از دست فلیکس بیرون کشید.
ـ فلیکس، تو نمی‌فهمی.
ـ پس توضیح بده.
ـ نمی‌تونم.
ـ چرا؟
هیونجین صدایش را بالا برد.
ـ چون اگه نزدیکت بمونم، ممکنه اتفاقی برات بیفته!
سکوت.
هیونجین انگار خودش هم از صدای بلندش جا خورده بود.
چان آرام گفت:
ـ بهتره همه چند دقیقه بهشون فضا بدیم.
هان دهانش را باز کرد.
چان فقط نگاهش کرد.
هان دهانش را بست.
چانگبین، سونگمین، لینو و آی‌ان به همراه چان از اتاق بیرون رفتند.
هان آخرین نفر بود.
پیش از بستن در، سرش را داخل آورد و گفت:
ـ فقط لطفاً تا وقتی برمی‌گردیم، دیوار رو منفجر نکنید.
در بسته شد.
فلیکس و هیونجین تنها ماندند.
چند دقیقه گذشت.
هیچ‌کدام حرفی نزدند.
فلیکس کنار پنجره ایستاده بود و به شیشه‌ی تاریک نگاه می‌کرد.
هیونجین کنار تخت نشسته بود و کلید را میان انگشتانش می‌چرخاند.
سرانجام فلیکس گفت:
ـ تو همیشه همین کار رو می‌کنی.
هیونجین سر بلند کرد.
ـ چه کاری؟
ـ وقتی می‌ترسی، تصمیم می‌گیری به جای من هم فکر کنی.
هیونجین چیزی نگفت.
فلیکس برگشت.
ـ فکر می‌کنی اگه منو از خودت دور کنی، همه‌چیز درست می‌شه؟
ـ حداقل تو آسیب نمی‌بینی.
ـ از کجا می‌دونی؟
ـ نمی‌دونم!
هیونجین کلید را روی تخت گذاشت.
ـ هیچ‌چیزی نمی‌دونم، فلیکس! نمی‌دونم چرا قبل از دیدنت اسمت رو می‌دونستم. نمی‌دونم چرا توی عکس‌هایی هستیم که نباید وجود داشته باشن. نمی‌دونم چرا هر بار که بهت نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم چیزی رو از دست دادم که حتی یادم نمیاد چی بوده!
صدایش در اتاق پیچید.
بعد آرام‌تر ادامه داد:
ـ فقط می‌دونم که نمی‌خوام دوباره از دستت بدم.
فلیکس بی‌حرکت ماند.
هیونجین انگار تازه متوجه شده بود چه گفته است.
نگاهش را پایین انداخت.
ـ فراموش کن. نباید این رو می‌گفتم.
فلیکس آهسته به سمتش رفت.
ـ چرا؟
ـ چون نمی‌دونم چرا این‌قدر برام مهمی.
فلیکس مقابلش ایستاد.
ـ شاید لازم نباشه همین الان دلیلش رو بدونی.
هیونجین سرش را بلند کرد.
فلیکس ادامه داد:
ـ شاید بعضی چیزها قبل از اینکه بتونیم توضیحشون بدیم، وجود دارن.
هیونجین با تردید پرسید:
ـ مثلاً چی؟
فلیکس لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که خیلی زود محو شد.
ـ مثلاً اینکه من نمی‌خوام تو رو از دست بدم.
هیونجین به او خیره شد.
برای چند لحظه، حتی صدای ساعت هم به نظر نمی‌رسید.
فلیکس آهسته گفت:
ـ نمی‌دونم شش سال پیش چه اتفاقی افتاده. نمی‌دونم چرا تو رفتی یا چرا کسی منتظرت مونده. ولی چیزی که الان می‌دونم اینه که وقتی ناپدید شدی، احساس کردم یه چیزی توی من هم گم شد.
نفسش را آرام بیرون داد.
ـ و وقتی برگشتی، برای اولین بار بعد از مدت‌ها تونستم نفس راحت بکشم.
هیونجین لب‌هایش را به هم فشرد.
ـ فلیکس...
ـ بذار حرفم رو تموم کنم.
هیونجین ساکت شد.
فلیکس دست‌هایش را به هم گره زد.
ـ من از اینکه شاید دوباره ناپدید بشی می‌ترسم. از اینکه یه روز بیدار بشم و ببینم دیگه نیستی. از اینکه تمام این چیزهایی که بین ما اتفاق افتاده، فقط یه خاطره باشن که هیچ‌کدوممون نتونیم به یاد بیاریم.
مکث کرد.
ـ ولی بیشتر از همه، از این می‌ترسم که قبل از اینکه بفهمی چقدر برام مهمی، دوباره ازم دور بشی.
هیونجین آرام از جایش بلند شد.
حالا فاصله‌ی زیادی بینشان نبود.
ـ چقدر؟
فلیکس با تعجب نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ چقدر برات مهمم؟
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۱صبح، فلیکس زودتر از همیشه وارد مدرسه...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

چندپارتی تهیونگ

سناریو

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p34ویو ا.تاز صبح کنار د...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

سناریووووو

آپدیت اینستاگرام @.kareen.kaur_racingهر روز نمی‌تونی به این ...

پارت ۴۶ | حقیقتتهیونگ چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومد.لینا ...

وقتی برای اولین بار میزننمون. #اد__jennie🎀#سناریو🐺 بنگ‌چانوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط