رمان سوکوکو 21
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 21:
«24 مارس، ویو چویا»
توی ایستگاه منتظر دازای وایساده بودم
همونطور که به یکی از ستونا تکیه داده بودم یکی از پشت چشمامو بست
دستاشو از رو صورتم بردم کنار
چویا: هی دازای نمیتونی مثه ادم..
برگشتم نگاش کردم ولی اون...
+ تو.. تو اینجا چیکار میکنی
پل ورلاین: قراره کجا بری؟
+ به تو هیچ ربطی نداره. چرا دست از سرم برنمیداری؟
- اوو بداخلاقی نکن داداش کوچولو.. حالا بگو قراره با دازای کجا بری؟
+ گورتو همین الان گم کن الانه که برسه نمیخوام ببیندت
- باشه من میرم ولی همونطور که قبلا هم بت گفتم اگه بهش نزدیک بشی خودم میکشمش. یادت که نرفته؟
اخم کردم و خیلی جدی بهش گفتم: این فقط یه ماموریته و من نمیتونستم ردش کنم. پس نگران نباش قرار نیس به هم نزدیک بشیم. حتی اگه اون بخواد من نمیزارم
- حالا میبینیم
اینو گفت و فوری رفت
چند دقیقه گذشت و بلخره دازای اومد
+ چه عجب..دیگ کم کم میخواستم تنهایی برم
دازای: خب پس به موقع رسیدم
شونه هامو بالا دادم و با سرم به اتوبوسی که باید سوار میشدیم اشاره کردم
«داخل اتوبوس، ویو دازای»
همین که سوار شدیم چویا یه نگاهی به اول تا اخر اتوبوس انداخت
چشماش چهار تا شد و دندوناشو به هم فشار میداد
چویا: یعنی چی.. اخه اتوبوس به این درازی یه صندلی تک نفره ندارههه این دیگ چ وضعیه؟ چرا همه دو نفره اس؟؟
پوزخند زدم
صورتشو سمتم برگردوند و با حرص نگام کرد
چویا: من سمت پنجره میشینم.. اینم بگم که دستت بم بخوره مردی
با نیشخند یه تنه بهش زدم
+ اطاعت میشه چوچو جان
دوباره برگشت و با تندی نگام کرد
دستامو با حالت تسلیم اوردم جلو
+ باشه فهمیدم ل//مس ممنوع
نفس عمیقی کشید و جلوتر رفت روی صندلی نشست و منم رفتم کنارش
«توی راه، ویو دازای»
دازای: میگم..تا اونجا چند ساعت راهه
- هشت ساعت
+ هشت ساعت؟؟ واای چه زیادهه
«دو ساعت بعد»
از اون موقع تا حالا دوساعت گذشته بود
چویا هنوزم به پنجره چسبیده بود و بیرونو نگاه میکرد
دستشو مشت کرده بود زیر چونه اش و گاهی وقتا موهاشو که تو صورتش ریخته بودن با فوت کردن کنار میزد
به خودم میگفتم 'بسه دازای انقدر تابلو نباش..انقدر بهش خیره نشو' ولی نمیشد نمیتونستم بهش خیره نشم تا وقتی که...
«24 مارس، ویو چویا»
توی ایستگاه منتظر دازای وایساده بودم
همونطور که به یکی از ستونا تکیه داده بودم یکی از پشت چشمامو بست
دستاشو از رو صورتم بردم کنار
چویا: هی دازای نمیتونی مثه ادم..
برگشتم نگاش کردم ولی اون...
+ تو.. تو اینجا چیکار میکنی
پل ورلاین: قراره کجا بری؟
+ به تو هیچ ربطی نداره. چرا دست از سرم برنمیداری؟
- اوو بداخلاقی نکن داداش کوچولو.. حالا بگو قراره با دازای کجا بری؟
+ گورتو همین الان گم کن الانه که برسه نمیخوام ببیندت
- باشه من میرم ولی همونطور که قبلا هم بت گفتم اگه بهش نزدیک بشی خودم میکشمش. یادت که نرفته؟
اخم کردم و خیلی جدی بهش گفتم: این فقط یه ماموریته و من نمیتونستم ردش کنم. پس نگران نباش قرار نیس به هم نزدیک بشیم. حتی اگه اون بخواد من نمیزارم
- حالا میبینیم
اینو گفت و فوری رفت
چند دقیقه گذشت و بلخره دازای اومد
+ چه عجب..دیگ کم کم میخواستم تنهایی برم
دازای: خب پس به موقع رسیدم
شونه هامو بالا دادم و با سرم به اتوبوسی که باید سوار میشدیم اشاره کردم
«داخل اتوبوس، ویو دازای»
همین که سوار شدیم چویا یه نگاهی به اول تا اخر اتوبوس انداخت
چشماش چهار تا شد و دندوناشو به هم فشار میداد
چویا: یعنی چی.. اخه اتوبوس به این درازی یه صندلی تک نفره ندارههه این دیگ چ وضعیه؟ چرا همه دو نفره اس؟؟
پوزخند زدم
صورتشو سمتم برگردوند و با حرص نگام کرد
چویا: من سمت پنجره میشینم.. اینم بگم که دستت بم بخوره مردی
با نیشخند یه تنه بهش زدم
+ اطاعت میشه چوچو جان
دوباره برگشت و با تندی نگام کرد
دستامو با حالت تسلیم اوردم جلو
+ باشه فهمیدم ل//مس ممنوع
نفس عمیقی کشید و جلوتر رفت روی صندلی نشست و منم رفتم کنارش
«توی راه، ویو دازای»
دازای: میگم..تا اونجا چند ساعت راهه
- هشت ساعت
+ هشت ساعت؟؟ واای چه زیادهه
«دو ساعت بعد»
از اون موقع تا حالا دوساعت گذشته بود
چویا هنوزم به پنجره چسبیده بود و بیرونو نگاه میکرد
دستشو مشت کرده بود زیر چونه اش و گاهی وقتا موهاشو که تو صورتش ریخته بودن با فوت کردن کنار میزد
به خودم میگفتم 'بسه دازای انقدر تابلو نباش..انقدر بهش خیره نشو' ولی نمیشد نمیتونستم بهش خیره نشم تا وقتی که...
- ۲۷.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط