نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

|| پارت نهم ||
 نام سناریوی:
《پرنسس دورگه من》

بعد سال ها پارت پیشنهاد می‌کنم اول پارت ۷ رو یه مرور بزن

(توی راه رو )

+ میگم سرنا

- بله ؟

+ حوصله ام سر میره نمیخوام کل روز توی اتاق یا کتاب خونه باشم ... به نظرت اجازه میدن بریم برون قصر ؟

- معلومه که اجازه نمیدن از همه چی گذشته شما یه شاهزاده این نباید هر جایی برین

+ شاهزاده ... اسمن شاهزاده بگی بهتره

- کلاراااا این جوری نگو

+ مگه دروغ میگم ؟؟

- آره

+ سرناااا

- بلهه ؟

+ (با حالتی کسل) هیچی ...

- (نیشخند پیروزی) خب دیگه پرنسس خوشگلم بفرما داخل

+ سرنا سرنااا گفتم خوشم نمیاد این جوری صدام کنی

- (خنده) باشد باشد

(کلارا با بی‌حوصلگی وارد اتاق می‌شود و خودش را روی تخت می‌اندازد)

· "هیییی... واقعاً که. انگار فقط وظیفه‌م تو این قصر خوندن و خوابیده. حتی پرنده‌های قفسمون بیشتر از من هوای تازه می‌بینن."

(سرنا با لبخندی آرام در را می‌بندد و به سمت میز آرایش می‌رود)

· "شک نکن. اونا حداقل روزی دوبار باغ رو می‌بینن. ولی خب، تو یه پرنسسی، عزیزم. قوانین خودش رو داره."

· (با غرولند) "قوانین احمقانه... مگه من زندونیم؟"

(سرنا آهی می‌کشد و شروع می‌کند به مرتب کردن برس‌های مو)

· "نه، زندونی نیستی. فقط... محافظت شده‌ای. به هر حال، دو هفته دیگه دوباره می‌تونیم بریم باغ. قول می‌دم این بار یه سبد میوه هم با خودمون بیاریم."

· قرار نیست که بریم پیک نیک گفتم قرار یه چیزی نشونت بدم‌!

· (می‌خندد) " باششششش. حالا بیا موهات رو برات شونه کنم، مثل همیشه ریختن."

(در همان حال، در راهروی شمالی...)

(جیمز هنوز در جای خود ایستاده، انگار در فکر فرورفته. دستش در جیبش است و به دیوار تکیه داده)

داخل ذهن جیمز: "باغ غربی... دو هفته دیگه. چرا باید برم؟ اصلاً به من مربوط نیست. ولی... اگه قرار باشه یه کار خلاف انجام بده؟ اگه می‌خواد فرار کنه؟ نه... اون جراتش رو نداره. ولی اون روز... اون نگاهش..."

(ناگهان صدای قدم‌هایی می‌آید. جیمز سریع راست می‌ایستد و نقاب بی‌تفاوتی به چهره می‌زند. یکی از محافظان از راه می‌رسد)

محافظ: "عالیجناب؟ همه جا دنبال شما می‌گردند. جلسه برنامه‌ریزی فصل بهار منتظر شماست."

جیمز: (با صدایی سرد) "میدونستم. داشتم می‌اومدم."

(جیمز با قدم‌های بلند راه می‌افتد، اما نگاهش یک لحظه به سمت راهروی منتهی به اتاق کلارا می‌چرخد)

داخل ذهن جیمز: "دو هفته... زمان کافی هست که بدونم واقعاً چیه."

(صحنه به اتاق کلارا برمی‌گردد)

(سرنا در حال شانه زدن موهای نقره‌ای کلاراست که ناگهان متوجه چیزی می‌شود)

· "کلارا... اینجا یه تار موی سفید داری."

· (با تعجب) "وایسا چی؟ من که موهام نقره‌ایه، چطوری تار موی سفید دارم؟"

· "نه، منظورم اینه... واقعاً سفیدِ سفید. مثل برف."

(کلارا سریع برمی‌گردد و آینه دستی را از سرنا می‌قاپد. با دقت به موهایش نگاه می‌کند)

· "(بی‌خیال و بی اعتنا)... اینو قبلاً نداشتم. شاید استرس داشته باشم."

· (نگران) "شاید... ولی نگران نباش، فقط یه تاره. حالا بیا برات یه مدل دیگه درست کنم، یه چیزی شاد."

. والا من نگران نیستم تو نگرانی

(و در برج بلند قصر، جیمز پشت میز جلسه نشسته، اما ذهنش جای دیگری است. زیر میز، دست‌هایش را مشت کرده است.)

(جیمز تمرکز نداره)

(چند نفر شورا با تعجب به هم نگاه می‌کنند. این اولین بار است که جیمز در جلسه حواس‌پرتی نشان می‌دهد.)

جیمز: (دستش رو روی میز میزنه) چرا ساکتین ؟ ادامه بدین

همه به حالتی قبلی ادامه میدن

(صحنه کم‌کم محو می‌شود)

#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
دیدگاه ها (۱۵)

the first lie

کین کوژولو🥹🥹🥹راستی یه چیزی راجب ای یوی قصر دیجیتال شگفت انگی...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

part 16

پارت ۵۰ | پایان پروندهویو جونگ‌کوکچند دقیقه بود هیچ‌کس حرف ن...

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

این کاور تکپارتی جیمینه اگه درخواست در باره ی تکپارتی جونگ ک...

_ همون چیزایی که قبلا میگرفتی. به علاوه سالی یه مدل گوشی جدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط