پارت ۵۰ | پایان پرونده
پارت ۵۰ | پایان پرونده
ویو جونگکوک
چند دقیقه بود هیچکس حرف نمیزد.
پروندهی «۷۲» هنوز روی میز باز بود.
آخرین برگه رو برداشتم.
چشمم افتاد به یه جمله:
«نفر سوم هنوز زنده است.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
° یوگی:
یعنی هنوز تموم نشده؟
• جونگکوک:
نه...
برگه رو برگردوندم.
پشتش فقط یه اسم نوشته شده بود:
«کانگ»
یوگی نزدیکتر شد.
° یوگی:
پس همهی این مدت...
• جونگکوک:
کانگ فقط یه تیکه از این بازی بوده.
صدای سلین از پشت سرمون اومد.
^ سلین:
یعنی دوباره قراره همهچی شروع بشه؟
برگشتم سمتش.
چند لحظه نگاهش کردم و بعد پرونده رو بستم.
• جونگکوک:
نه.
^ سلین:
نه؟
• جونگکوک:
این بار قرار نیست بذاریم کسی زندگیمونو کنترل کنه.
کلارا کنار سلین ایستاد.
~ کلارا:
پس پرونده چی؟
یوگی لبخند خیلی کوتاهی زد.
° یوگی:
بسته شد.
پرونده رو برداشتم.
رفتم سمت شومینه.
همه نگاهم میکردن.
پروندهی «لبخند قاتل» رو داخل آتش انداختم.
صفحهها یکییکی سوختن.
عکسها...
اسمها...
تمام رازهای پنج سال گذشته...
همه از بین رفتن.
سلین آروم کنارم ایستاد.
^ سلین:
بالاخره تموم شد؟
بهش نگاه کردم.
• جونگکوک:
آره.
یه سکوت کوتاه.
بعد دستش رو گرفتم.
• جونگکوک:
این بار واقعاً تموم شد.
---
ویو کانگ
اتاق تاریک بود.
روی میز فقط یه پوشه باقی مونده بود.
روش نوشته شده بود:
«لبخند قاتل»
پوشه رو برداشتم.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
بعد گذاشتمش داخل کشوی میز.
قفلش کردم.
و برای اولین بار...
دیگه هیچ نقشهای نداشتم.
چون بازیای که شروع شده بود...
بالاخره تموم شده بود.
---
ویو سلین
اون شب، بعد از مدتها...
خونه ساکت بود.
نه صدای تلفنی.
نه پیام ناشناسی.
نه تعقیبی.
نه ترسی.
فقط ما چهار نفر بودیم.
کلارا کنار یوگی نشسته بود.
من هم کنار جونگکوک.
به پنجره نگاه کردم.
آسمون آروم بود.
^ سلین:
فکر کنم بالاخره میتونیم عادی زندگی کنیم.
جونگکوک آروم گفت:
• جونگکوک:
آره...
چند لحظه مکث کرد.
• جونگکوک:
از فردا.
لبخند زدم.
و برای اولین بار...
از «فردا» نترسیدم.
چون گذشته دیگه قدرتی روی ما نداشت.
پرونده بسته شده بود.
«لبخند قاتل»...
بالاخره تموم شد.
ویو جونگکوک
چند دقیقه بود هیچکس حرف نمیزد.
پروندهی «۷۲» هنوز روی میز باز بود.
آخرین برگه رو برداشتم.
چشمم افتاد به یه جمله:
«نفر سوم هنوز زنده است.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
° یوگی:
یعنی هنوز تموم نشده؟
• جونگکوک:
نه...
برگه رو برگردوندم.
پشتش فقط یه اسم نوشته شده بود:
«کانگ»
یوگی نزدیکتر شد.
° یوگی:
پس همهی این مدت...
• جونگکوک:
کانگ فقط یه تیکه از این بازی بوده.
صدای سلین از پشت سرمون اومد.
^ سلین:
یعنی دوباره قراره همهچی شروع بشه؟
برگشتم سمتش.
چند لحظه نگاهش کردم و بعد پرونده رو بستم.
• جونگکوک:
نه.
^ سلین:
نه؟
• جونگکوک:
این بار قرار نیست بذاریم کسی زندگیمونو کنترل کنه.
کلارا کنار سلین ایستاد.
~ کلارا:
پس پرونده چی؟
یوگی لبخند خیلی کوتاهی زد.
° یوگی:
بسته شد.
پرونده رو برداشتم.
رفتم سمت شومینه.
همه نگاهم میکردن.
پروندهی «لبخند قاتل» رو داخل آتش انداختم.
صفحهها یکییکی سوختن.
عکسها...
اسمها...
تمام رازهای پنج سال گذشته...
همه از بین رفتن.
سلین آروم کنارم ایستاد.
^ سلین:
بالاخره تموم شد؟
بهش نگاه کردم.
• جونگکوک:
آره.
یه سکوت کوتاه.
بعد دستش رو گرفتم.
• جونگکوک:
این بار واقعاً تموم شد.
---
ویو کانگ
اتاق تاریک بود.
روی میز فقط یه پوشه باقی مونده بود.
روش نوشته شده بود:
«لبخند قاتل»
پوشه رو برداشتم.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
بعد گذاشتمش داخل کشوی میز.
قفلش کردم.
و برای اولین بار...
دیگه هیچ نقشهای نداشتم.
چون بازیای که شروع شده بود...
بالاخره تموم شده بود.
---
ویو سلین
اون شب، بعد از مدتها...
خونه ساکت بود.
نه صدای تلفنی.
نه پیام ناشناسی.
نه تعقیبی.
نه ترسی.
فقط ما چهار نفر بودیم.
کلارا کنار یوگی نشسته بود.
من هم کنار جونگکوک.
به پنجره نگاه کردم.
آسمون آروم بود.
^ سلین:
فکر کنم بالاخره میتونیم عادی زندگی کنیم.
جونگکوک آروم گفت:
• جونگکوک:
آره...
چند لحظه مکث کرد.
• جونگکوک:
از فردا.
لبخند زدم.
و برای اولین بار...
از «فردا» نترسیدم.
چون گذشته دیگه قدرتی روی ما نداشت.
پرونده بسته شده بود.
«لبخند قاتل»...
بالاخره تموم شد.
- ۱.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط