قسمت بیست و یکم فن یا انتی فن؟؟؟؟
قسمت بیست و یکم فن یا انتی فن؟؟؟؟
لیلی
........بعد خداحافظی از پسرا رفتیم دم در....جونی و جانی تو ماشین بودن....تو ماشین نشستیم و سلام کردیم و راه افتادیم
من:جانی اهنگ میزاری حوصلم سر رفت؟؟؟
جانی:نچ
من:درد
جانی:امی وقتی حرص میخوری خیلی کیوت میشی
موهاشو کشیدم و گفتم:درد....بیشعور خر.....مسخره میکنه منو....بزنم تا شی؟؟؟
جانی:یااااااااااا دختر موهامو کندیییییی؟؟؟
ول کننننننننن
من:نچ
جونی و امی از خنده مرده بودن
جانی:یاااااا....باشه باشه اهنگ میزارم تو فقط ول کن موهامو امروز دوساعت حلو اینه بودم تا درستشون کردم
موهاشو ول کردم و گفتم:حتما باید با زور یه کاریو انجام بدی..خو از همون اول این بچه ادم اهنگتو میزاشتی دیگه
جانی ظبط و روشن کرد و اهنگی که پلش شد باعث شد سرفم بگیره اهنگ ولف اکسو بود......
جانی:هی خوبی؟؟؟؟؟
من:ها؟؟؟....اره خوبم
اهنگ تموم شد و اهنگ بعدی پلی شد..خداروشکر این یکی برای اکسو نبود اهنگ دابل اس بود.....
چون صبح بود بلند شدم و اهنگ هم ملایم بود باعث شد چشمام سنگین شه و خوابم ببره
سه ساعت بعد اردوگاه اینچئون
چشمامو اروم باز کردم...... ماشین کنار ساحل بود....بلند شدم و دور و برم رو نگاه کردم.....این طرف دریا بود و اون طرف ساحلدریا که کلیروش چادر زده بودن و پست چادر هاهم جنگل بود.......الان ما کجاییم؟؟؟؟من کجام؟؟؟؟اینجا کجاست؟؟؟؟
داشتم گیج دوروبرم رو نگاه میکردم که جانی اومد و در ماشین رو بازکرد و گفت:بلاخره بیدار شدی؟؟؟؟
من:جان ماکجاییم؟؟؟؟
جانی:ما الان اردوگاه اینچئونیم
اول یکم گیج نگاهش کردم و بعد یهو: جیییییییغ اخ جون بلاخره رسیدیممممم
جانی خندید و گفت:این بچه ها شدی خخخخ
من:درد...حیف که خوشحالم واگرنه حالتو میگرفتم
جانی خندی و گفت:باشه حالا بیا پایین بریم چادر بزنیم
از ماشین پیاده شدم و یکم به دورو برم نگاه کردم......بچه های دانشگاه همه مشغول چادر زدن بودن......با کمک جانی و جونی چادرمون رو زدیم و بعدم بچه ها چندتا جای مختلف اتیش دوست مردن تا همه گلم شن بعدم نزدیکی اتیش ها کنده های استوانه ای درخت گذاشتن تا روش بشینیم
جانی و جونی دقیقا چادرشون رو کنار چادر ما زدن.......
شب شد و همه دور اتیش ها نشسته بودیم چون هوا سرد بود داشتیم سوپ داغ میخوردیم که گوشی جانی زنگ خورد....یکم باهاش صحبت کرد و بعد اومد سمت بچه ها و گفت: :خب ما یه سورپرایز براتون داریم....امیدارم خوشتون بیاد.......راستش این سورپرایز رو من طراحی نکردم بلکه پدرم طراحی کرده و فقط به منالان زنگ زد و گفت که بهتون اعلام کنم......امشب ما مهمون ویژه داریم که تا چند لحظه دیگه میرسن.......
همزمان با گفتن این حرف جانی یه ون اومد و نزدیک چادرا نگه داشت و درش باز شدو چند نفر که لباسای سیاه داشتم و ماسک زده بودن از ماشین پیاده شدن
هممون با تعجب بهشون نگاه میکردیم که ماسکاشون رو برداشتن.....
یااااااااااا خود خداااااااا
دخترای جمع شروه کردم به جیغ زدن و بالا پاین پریدن...به امی نگاه کردم.... چشماش کرد شده بود و کاسه سوپتوی دستش بود و قاشق سوپ نزدسک دهنش بود و با دهن باز داشت به صحنه روبه روش نگه میکرد
نظر میخواممممم....نه راجب داستان راحب دیالوگ ها و تیکههاش نظر بدییییییین......بوسسسسسس
لیلی
........بعد خداحافظی از پسرا رفتیم دم در....جونی و جانی تو ماشین بودن....تو ماشین نشستیم و سلام کردیم و راه افتادیم
من:جانی اهنگ میزاری حوصلم سر رفت؟؟؟
جانی:نچ
من:درد
جانی:امی وقتی حرص میخوری خیلی کیوت میشی
موهاشو کشیدم و گفتم:درد....بیشعور خر.....مسخره میکنه منو....بزنم تا شی؟؟؟
جانی:یااااااااااا دختر موهامو کندیییییی؟؟؟
ول کننننننننن
من:نچ
جونی و امی از خنده مرده بودن
جانی:یاااااا....باشه باشه اهنگ میزارم تو فقط ول کن موهامو امروز دوساعت حلو اینه بودم تا درستشون کردم
موهاشو ول کردم و گفتم:حتما باید با زور یه کاریو انجام بدی..خو از همون اول این بچه ادم اهنگتو میزاشتی دیگه
جانی ظبط و روشن کرد و اهنگی که پلش شد باعث شد سرفم بگیره اهنگ ولف اکسو بود......
جانی:هی خوبی؟؟؟؟؟
من:ها؟؟؟....اره خوبم
اهنگ تموم شد و اهنگ بعدی پلی شد..خداروشکر این یکی برای اکسو نبود اهنگ دابل اس بود.....
چون صبح بود بلند شدم و اهنگ هم ملایم بود باعث شد چشمام سنگین شه و خوابم ببره
سه ساعت بعد اردوگاه اینچئون
چشمامو اروم باز کردم...... ماشین کنار ساحل بود....بلند شدم و دور و برم رو نگاه کردم.....این طرف دریا بود و اون طرف ساحلدریا که کلیروش چادر زده بودن و پست چادر هاهم جنگل بود.......الان ما کجاییم؟؟؟؟من کجام؟؟؟؟اینجا کجاست؟؟؟؟
داشتم گیج دوروبرم رو نگاه میکردم که جانی اومد و در ماشین رو بازکرد و گفت:بلاخره بیدار شدی؟؟؟؟
من:جان ماکجاییم؟؟؟؟
جانی:ما الان اردوگاه اینچئونیم
اول یکم گیج نگاهش کردم و بعد یهو: جیییییییغ اخ جون بلاخره رسیدیممممم
جانی خندید و گفت:این بچه ها شدی خخخخ
من:درد...حیف که خوشحالم واگرنه حالتو میگرفتم
جانی خندی و گفت:باشه حالا بیا پایین بریم چادر بزنیم
از ماشین پیاده شدم و یکم به دورو برم نگاه کردم......بچه های دانشگاه همه مشغول چادر زدن بودن......با کمک جانی و جونی چادرمون رو زدیم و بعدم بچه ها چندتا جای مختلف اتیش دوست مردن تا همه گلم شن بعدم نزدیکی اتیش ها کنده های استوانه ای درخت گذاشتن تا روش بشینیم
جانی و جونی دقیقا چادرشون رو کنار چادر ما زدن.......
شب شد و همه دور اتیش ها نشسته بودیم چون هوا سرد بود داشتیم سوپ داغ میخوردیم که گوشی جانی زنگ خورد....یکم باهاش صحبت کرد و بعد اومد سمت بچه ها و گفت: :خب ما یه سورپرایز براتون داریم....امیدارم خوشتون بیاد.......راستش این سورپرایز رو من طراحی نکردم بلکه پدرم طراحی کرده و فقط به منالان زنگ زد و گفت که بهتون اعلام کنم......امشب ما مهمون ویژه داریم که تا چند لحظه دیگه میرسن.......
همزمان با گفتن این حرف جانی یه ون اومد و نزدیک چادرا نگه داشت و درش باز شدو چند نفر که لباسای سیاه داشتم و ماسک زده بودن از ماشین پیاده شدن
هممون با تعجب بهشون نگاه میکردیم که ماسکاشون رو برداشتن.....
یااااااااااا خود خداااااااا
دخترای جمع شروه کردم به جیغ زدن و بالا پاین پریدن...به امی نگاه کردم.... چشماش کرد شده بود و کاسه سوپتوی دستش بود و قاشق سوپ نزدسک دهنش بود و با دهن باز داشت به صحنه روبه روش نگه میکرد
نظر میخواممممم....نه راجب داستان راحب دیالوگ ها و تیکههاش نظر بدییییییین......بوسسسسسس
- ۶.۴k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط