{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره ای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد
در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ی من! آه!
این آینه را آه که نشکستی و رفتی

فاضل نظری
دیدگاه ها (۷)

✦ اولین گناه ✦✧ رمانی از خون، جادو و انتقام ✧❖ شخصیت‌های اصل...

انگار که از مشت قفس رستی و رفتییکباره به روی همه در بستی و ر...

انگار از مشت قفس رستى و رفتى...يکباره به روى همه در بستى و ر...

#فاضل_نظریانگـار کہ از مُشت قفس رَستے و رفتـےیکباره بہ روی ِ...

انگار که از مشت قفس رستی و رفتییک‌باره به روی همه در بستی و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط