{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی

یک‌باره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره‌ای بود

اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من

پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد

در حافظه‌ی باغچه‌ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ی من! آه!

این آینه را آه که نشکستی و رفتی

فــــsheyban9023ــــؤاد
دیدگاه ها (۰)

پارت3یونگی چند قدم عقب رفت، انگار ضربه‌ی سنگینی به قفسه‌ی سی...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶سالن خلوت شده بود.صدای...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۰

با خارها راهش را میبندم: شباهت فرقه سبائیه و بهائیت

سروده‌ی «باید برخاست» با مداحی محسن محمدی پناه نمونه‌ای از پ...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل سوم: تونل‌ها...

✦ اولین گناه ✦✧ رمانی از خون، جادو و انتقام ✧❖ شخصیت‌های اصل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط