{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی

یک‌باره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره‌ای بود

اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من

پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد

در حافظه‌ی باغچه‌ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ی من! آه!

این آینه را آه که نشکستی و رفتی

فــــsheyban9023ــــؤاد
دیدگاه ها (۰)

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌میڪشانمت به سوی آغوش خودمتا تپش قلب...

جای تودر قلب من استدر بطن شعرهای من   نه در دور دست ..!و فاص...

.دور مانده‌ام.چون جزیره‌ای ناشناخته،در انتهای دریایی که دیگر...

عشقم رابه رویش آوردمکه شایددلداده شوددل زده شد ، رفتحسرتش ما...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶سالن خلوت شده بود.صدای...

آوا با وحشت به قامت لرزان جونگکوک نگاه کرد که بالای آن پیکر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط