(آهنگ فراموش شده‌ی ما)

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)
پارت ۷

**ویو آت**

شنبه رسید. روزی که از صبحش با یک حس ناخوشایند بیدار شده بودم. انگار تمام سلول‌های بدنم داشتند به من هشدار می‌دادند که اتفاق بدی در راه است.

ساعتها جلوی کمد لباسم مانده بودم. بالاخره لباسی را انتخاب کردم که در خرید جمعه خریده بودم؛ یک پیراهن ساده‌ی سرمه‌ای تیره که تا روی زانو می‌رسید و یک شال ظریف. آرایش نکردم، فقط کمی رژ لب کمرنگ زدم تا شبیه جسد به نظر نرسم!

در حالی که داشتم کفشم را می‌پوشیدم، با خودم فکر کردم: «فقط چند ساعت است آت. برو، لبخندهای مصنوعی بزن، به سوال‌های تکراری جواب بده و سریع برگرد به دنیای خودت.»

به محض اینکه وارد خانه شماره ۱۲ (خانه آلیس) شدم، صدای خنده‌ها و موسیقی از دور به گوش می‌رسید. به محض اینکه در باز شد، آلیس با یک لباس قرمز خیره‌کننده روی من پرید و مرا محکم بغل کرد.

آلیس: «وای آتتت! بالاخره اومدی! چقدر خوشگل شدی! ببین، همه منتظر تو هستن.»

من با لبخندی کم‌رنگ که بیشتر شبیه یک خط کج روی صورتم بود، گفتم: «سلام آلیس. مرسی. واقعاً لازم بود اینقدر هیجان‌زده باشی؟»

آلیس خندید و دستم را گرفت و مرا به سمت سالن بزرگ برد.
آلیس: «ببخشید عزیزم، ولی امروز یه اتفاق خیلی خاص افتاده. یه دوست قدیمی و خیلی مهمِ خانواده اومده که سال‌ها بود ندیده بودیمش. فکر کنم خیلی دوست داشته باشی ببینیش!»

من اخمی کردم. «دوست قدیمی؟» اصلاً حوصله‌ی آشنایی با آدم‌های جدید را نداشتم.

همان‌طور که وارد سالن می‌شدم، چشمم به پسری افتاد که پشت به من ایستاده بود و با بقیه حرف می‌زد. قد بلند، شانه‌های پهن و همان استایل بی‌نقص و شیک. یک لحظه قلبم ریخت. نه... امکان ندارد. دنیا اینقدر کوچک نباشد!

در همین لحظه، آن پسر آرام به سمت من برگشت. وقتی نگاهش به من افتاد، لبخندش خشک شد و چشم‌هایش از تعجب گشاد شدند. همان چشم‌های نافذی که جمعه در مرکز خرید داشتند مرا می‌خوردند.

من خشکم زد. لیوان آب توی دستم لرزید.
با خودم فریاد زدم: «نه! هرگز! هرگز نباید این اتفاق می‌افتاد!»

جونگ‌کوک با همان لحن تحکم‌آمیزش، اما این بار با کمی تعجب، گفت:
جونگ‌کوک: «تو... تو اینجا چه غلطی می‌کنی، دخترِ قهوه‌پاش؟»
تمام سالن برای یک لحظه ساکت شد و همه با تعجب به ما نگاه کردند. آلیس با چشم‌های گرد شده، نگاهش را بین من و جونگ‌کوک می‌چرخاند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۹۶

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

چندپارتی جونگ کوک

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

RESPECT OR DIE : پارت هفدهمجونگ‌کوک چند قدم جلو رفت...درِ سا...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط