جادویی به نام
درهایِ عظیم و سنگینِ سالنِ اصلیِ قصر، با صدایِ مهیبی که انگار اعلانِ شروعِ یک عصرِ جدید بود، باز شدن.
ات و تهیونگ وارد شدن
انگار ناگهان ایستاده بود ، فقط صدای موسیقی اروم میآمد
اشراف زاده گان مهو اون دو شده بودن
دوباره پچ پچ ها شدت گرفت
"اون دو خیلی زیبات"
"این دو نفر هر بار من رو شگفت زده میکنن"
"شاهزاده، اوه شاه تهیونگ امروز خیلی جذابی تر شده"
همه اونجا بودن اشرافزاده، مردم عادی ،ژنرال ها و خدمتکار ها
ات، در حالی که سنگییِ نگاهها رو رویِ خودش حس میکرد، یه نفسِ عمیق کشید
تهیونگ دستش رو دور کمر ات گذاشت
تهیونگ: استرس نداشته باش
ات: چشم علاحضرت چپن شما گفتی دیگه استرس ندارم
ات با لحن کنایه ای گفت
اونا به کنار تخت رسیدن
یکی از پیرترین و معتبرترین ژنرالها، با قامتی استوار، جلو اومد. اون در دستش یک بالشتکِ مخملِ سیاه داشت که رویِ اون، تاجِ سلطنتی قرار گرفته
پالشتک را جلوی ملکه قرار داد
ملکه تاج را برداشت و به سمت تهیونگ رفت
تهیونگ زانو زد
ملکه:به نامِ قدرت و خون، و به نامِ نظمِ جدید… تهیونگ، فرمانروایِ بیچون و چرا! امروز، تو نه تنها بر زمین، بلکه بر قلبهایِ ما نیز حکم میرانی!
ملکه لب زد و تاج را روی سر تهیونگ قرار داد
ملکه دوباره سمت ژنرال برگشت و این بار تاج ضریفی را برداشت و به سمت ات رفت
ات زانو زد
ملکه:و تو، ای ستارهیِ شبهایِ تاریک… از این لحظه، تو تنها نورِ این قلمرو هستی. با زیباییِ خود، بر زخمها مرهم بگذار و با شکوهت، بر دلها فرمان بران. از این پس، تو نه تنها همسرِ پادشاه، بلکه روحِ این سرزمین هستی
تاج را روی سر ات گذاشت
در همان لحضه صدای تشویق مردم به گوش رسید
"زنده باد شاه و ملکه"
"زنده باد نظم جدید"
"زنده باد اریتسیا "
ملکه مادر لبخندی زد
ملکه مادر:جشن را شروع کنید
ات و تهیونگ وارد شدن
انگار ناگهان ایستاده بود ، فقط صدای موسیقی اروم میآمد
اشراف زاده گان مهو اون دو شده بودن
دوباره پچ پچ ها شدت گرفت
"اون دو خیلی زیبات"
"این دو نفر هر بار من رو شگفت زده میکنن"
"شاهزاده، اوه شاه تهیونگ امروز خیلی جذابی تر شده"
همه اونجا بودن اشرافزاده، مردم عادی ،ژنرال ها و خدمتکار ها
ات، در حالی که سنگییِ نگاهها رو رویِ خودش حس میکرد، یه نفسِ عمیق کشید
تهیونگ دستش رو دور کمر ات گذاشت
تهیونگ: استرس نداشته باش
ات: چشم علاحضرت چپن شما گفتی دیگه استرس ندارم
ات با لحن کنایه ای گفت
اونا به کنار تخت رسیدن
یکی از پیرترین و معتبرترین ژنرالها، با قامتی استوار، جلو اومد. اون در دستش یک بالشتکِ مخملِ سیاه داشت که رویِ اون، تاجِ سلطنتی قرار گرفته
پالشتک را جلوی ملکه قرار داد
ملکه تاج را برداشت و به سمت تهیونگ رفت
تهیونگ زانو زد
ملکه:به نامِ قدرت و خون، و به نامِ نظمِ جدید… تهیونگ، فرمانروایِ بیچون و چرا! امروز، تو نه تنها بر زمین، بلکه بر قلبهایِ ما نیز حکم میرانی!
ملکه لب زد و تاج را روی سر تهیونگ قرار داد
ملکه دوباره سمت ژنرال برگشت و این بار تاج ضریفی را برداشت و به سمت ات رفت
ات زانو زد
ملکه:و تو، ای ستارهیِ شبهایِ تاریک… از این لحظه، تو تنها نورِ این قلمرو هستی. با زیباییِ خود، بر زخمها مرهم بگذار و با شکوهت، بر دلها فرمان بران. از این پس، تو نه تنها همسرِ پادشاه، بلکه روحِ این سرزمین هستی
تاج را روی سر ات گذاشت
در همان لحضه صدای تشویق مردم به گوش رسید
"زنده باد شاه و ملکه"
"زنده باد نظم جدید"
"زنده باد اریتسیا "
ملکه مادر لبخندی زد
ملکه مادر:جشن را شروع کنید
- ۶.۱k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط