رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل بیست‌وچهارم: پسری که نباید می‌دید

چند روز گذشته بود و ملیسا هنوز جواب ریو رو نداده بود.

شب، خانواده برای شام به رستوران رفتن. سرینا مثل همیشه مرکز توجه بود و ریو در سکوت، چند بار به ملیسا نگاه کرد.

بعد از شام، بالاخره جلو اومد.

ـ ملیسا، می‌تونم باهات حرف بزنم؟ ـ دربارهٔ چی؟ ـ پیامم.

ملیسا کمی مکث کرد.

ـ فردا بعدازظهر. یه کافه نزدیک مرکز شهر. نیم ساعت بیشتر وقت ندارم.

ریو سریع سر تکون داد.


---

روز بعد، ملیسا سر ساعت به کافه رسید. ریو از قبل منتظرش بود.

ـ چرا جواب پیامم رو ندادی؟ ـ واقعاً انتظار داشتی چی بگم؟ اینکه اشکالی نداره؟ اینکه فراموش کردم تمام اون سال‌ها چطور باهام رفتار کردین؟

ریو سرش رو پایین انداخت.

ـ متأسفم، ملیسا. نمی‌دونستم این‌قدر اذیت شدی. ـ چون هیچ‌وقت نپرسیدی.

ریو ساکت شد.

ملیسا از جاش بلند شد.

ـ باید برم. ـ می‌دونم نمی‌تونی همین الان منو ببخشی. فقط می‌خوام از این به بعد بهتر رفتار کنم.

ملیسا کیفش رو برداشت.

ـ ببینیم چی می‌شه.

بعد از کافه بیرون رفت و ریو رو با فکرهای خودش تنها گذاشت.


---

ملیسا در پیاده‌رو قدم می‌زد که صدایی شنید.

ـ ملیسا؟

برگشت. کایزن بود.

ـ کایزن؟ اینجا چی کار می‌کنی؟ ـ از کتاب‌فروشی میام.

کایزن نگاهی به کافه انداخت.

ـ با کی بودی؟

قبل از اینکه ملیسا جواب بده، ریو از کافه بیرون اومد و به طرفشون رفت.

ـ ملیسا...

کایزن بدون هیچ توضیحی دست ملیسا رو گرفت.

ـ باید قرضت بگیرم. ـ چی؟!

اما کایزن فرصت نداد چیزی بپرسه و ناگهان شروع به دویدن کرد!

ـ کایزن! وایسا! داری کجا می‌ری؟!

کایزن جواب نداد و ملیسا مجبور شد همراهش بدوه.

چند دقیقه بعد، بالاخره ایستادن.

ملیسا دستش رو آزاد کرد و با اخم گفت:

ـ تو دیوونه شدی؟!

کایزن نگاهی به پشت سرش انداخت.

ـ احتمالاً.

ـ این چه کاری بود؟!

کایزن بعد از چند لحظه سکوت پرسید:

ـ اون پسره کی بود؟

ـ پسرعموم! ریو. حالا می‌تونی توضیح بدی چرا منو کشوندی اینجا؟!

کایزن نگاهش رو دزدید.

ـ فکر کردم مزاحمت شده.

ملیسا با تعجب بهش خیره شد. کایزن، همون پسری که به‌ندرت احساساتش رو نشون می‌داد، بدون اینکه حتی حقیقت ماجرا رو بدونه، برای دور کردن یک غریبه ازش عجله کرده بود.

ـ حالا چی کار کنیم؟ ملیسا پرسید.

کایزن به خیابون اشاره کرد.

ـ می‌رسونمت ایستگاه.

ملیسا کنارش راه افتاد. این بار فاصله‌شون کمتر از همیشه بود؛ درحالی‌که کایزن هنوز هم از نگاه کردن به چشم‌هاش فرار می‌کرد.
دیدگاه ها (۲)

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت چهل‌وششم 𓆪 🖤🥀اتاق در سکوت فرو رفته بود.اسما ...

پارت چهارم

چند پارتی جیمین پارت چهارم

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖اِریا چند ثانیه به عکس خیره موند.ـ «ای...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۴ | حقیقتِ عکسسوا عکس را دوباره نگاه ک...

پارت ۳۸ صدای موسیقی از همون لحظه‌ای که وارد کلاب شدیم، همه‌ج...

🥀 ملکهٔ هفت گناه𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪✍🏻 Rose_Writerساعت ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشیTokyo Revengers | Mikey ×...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط