رز صورتی من

پارت ۲۹

در مدرسه

آنیا داستان دیشب رو برای بکی تعریف می‌کنه

بکی : نظرت چیه امروز بعد مدرسه بریم پاساژ ... برای شام هم بریم رستوران ... بعدش هم پیش هم بخوابیم

آنیا : فکر خوبیه

بکی : راستی توی این سه چهار ماه کسی میاد پیشت یا تنهایی ؟

آنیا : روزا خدمتکارا هستن ولی شبا فکر کنم تنها باشم

بکی : ( قراره خیلی بهمون خوش بگذره 😈😈😈 )

بعد مدرسه

ویو آنیا

تا رسیدم خونه لباسام رو عوض کردم [ اسلاید دوم ] و با کارلوس رفتم دم در پاساژ . داشتم با بکی داخل پاساژ چرخ میخوردیم که لوکا و دامیان رو دیدیم

بکی : هی آنیا ببین کی اینجاس دامیان و لوکا

آنیا : چی دامیان ؟

دامیان : سلام آنیا چطوری

آنیا : سلام خوبم ممنون

بکی : سلام چطورین ... بچه‌ها می‌خواین امروز رو با هم وقت بگذرونیم ؟

لوکا : حتما خیلی خوب میشه اگه بخواین جایی برین دوتا دختر تنها خطرناکه پس ما هم باهاتون میایم

[ نکته : بکی و لوکا با هم نقشه ریخته بودن که آنیا و دامیان باهم برن بیرون و شب پیش هم بخوابن ]

بعد کمی راه رفتن داخل یه مغازه ی لباس فروشی

آنیا : بکی خیلی از اون پیرهن کوتاه خوشم اومده میشه بریم پرو کنم ؟

بکی : حتما

آنیا لباس رو برداشت و به داخل اتاق پرو رفت

بکی : دامیان من از یه لباسی داخل یه مغازه دیگه خوشم اومده من و لوکا میخایم بریم اونجا تو پیش آنیا بمون بچم تنها نباشه

دامیان : اوکی من پیشش میمونم

کمی بعد

آنیا : بکی ببین چطور شدم؟

دامیان بدون اینکه حرفی بزنه به سمت آنیا رفت . آنیا فکر میکرد بکی پشت دره برای همین با ذوق اومد بیرون

آنیا : تاداااااااااا

وقتی به جای بکی دامیان رو دید یکم خجالت زده شد

دامیان : خیلی خوشگل شدی

آنیا : چی به نظرت آنیا خوشگله

دامیان : آره همین طوره

آنیا با صدای آروم : باشه پس میخرمش

آنیا لباس خودش رو پوشید و رفت تا حساب کنه

آنیا : بفرمایید

آنیا کارتش رو داد به فروشنده که حساب کنه که دامیان کارت آنیا رو گرفت و کارت خودش رو به فروشنده داد

دامیان : لطفاً از این کارت حساب کنید

آنیا : ممنون خودم حساب میکنم

دامیان پیشونی آنیا رو بوس می‌کنه : بذار این رو من برات بخرم 😊

آنیا که کاملا قرمز شده بود : ولی ......

دامیان : همین که گفتم

آنیا : باشه

بکی و لوکا داشتن یواشکی از پشت شیشه مغازه اونا رو دید میزدن

بکی : آخیییی .... دامیان داره حساب می‌کنه چه مهربون🫠🫠

لوکا : بکی به نظرت آنیا هم دامیان رو دوست داره؟ در اینکه دامیان آنیا رو دوست داره شکی نیست ولی از این می ترسم که این عشق یک طرفه باشه

بکی : عزیزم نگران نباش و کل ماجرا رو براش تعریف کرد

که بکی یهو دید آنیا و دامیان دارن از مغازه میان بیرون . بکی و لوکا خودشون رو جمع و جور کردن

آنیا : بکی کجا بودی😡

بکی : ببخشید از یه لباس خوشم اومد ، رفتم ببینم اگه شد بخرم که سایز من نبود

لوکا : بچه ها حالا ناراحت نشید بیاید بریم شهر بازی بعد باهم بریم برای شام

بچه‌ها : باشه بریم




امیدوارم که از این پارت هم خوشتون اومده باشه ❤️💜🌸
پارت بعدی قراره یکم منحرف بشه 😈😈
دیدگاه ها (۹)

پارت ۷ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو دامیل بعد از کتاب خونهدامیل...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

عشقی حقیقی پارت ۱۳

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

P13F2الان سه روز میگذره و انیا حالش خوب شده ویو تو مدرسه هند...

عشقی حقیقی

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

💕 eye and waiting you 💕( تغییرنام رمان)پارت ادامه ۳۲ویو نویس...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط