عشقی حقیقی پارت ۱۳
انیا که ذهن دامیان رو خونده بود سرخ شده بود و با خجالت گفت :خوب ..بریم
دامیان با خجالت به انیا نگاه کرد و گفت:عااااااا....میگم میشه بری بیرون تا لباسام رو عوض کنم
انیا هم بیشتر سرخ شد و گفت:ح..حتما ذهن انیا:نگاه کن وقتی خجالت میکشه چه ناز میشه
انیا رفت بیرون و دامیان لباساش رو عوض کرد و اومد بیرون و دید که انیا واقعا منتظرش مونده و گفت
دامیان:بریم
انیا:اوه بریم
اونا رفتن پایین صبحونه شون رو خوردن و میخواستن برن اتاقشون که دامیان گفت:انیا نظرت چیه بریم پاساژ خرید عزیزم
ذهن دامیان:وایی نه سوتی دادم
انیا هم سرخ شو ولی خندید و گفت: وقتی تنهایم همو اینجوری صدا میکنیم
دامیان:ها یعنی تو هم منو اینجوری صدا میکنی
انیا:بله ....خوب بریم حاضر شیم
ذهن انیا:وا....وایسا ببینم مگه این یه قرار حساب نمیشه🍅
دامیان:اوه اره بر....اوه اوه (سرفه)
انیا با استرس گفت :حالت خوبه بهتره نریم
دامیان:فقط یه سرفه بود نترس بعدم هرجور شده میریم
انیا:ب....باشه خ...خوب
دامیان خندید و گفت:بریم لباس عوض کنیم
انیا و دامیان لباساشون رو عوض کردن و اومدن بیرون (توی اتاق جدا بودن منحرف نشید )
انیا با ذوق :بریممممم
دامیان هم خندید و گفت :بریم عزیزم
اونا رفتن پاساژ و کلی خرید کردن و چیز میزای خوشمزه خوردن که انیا گفت :وایی اینا خیلی سنگی......
دامیان:چیشد
دامیان دید انیا به یه جا خیره شده ازش پرسید چی شده انیا هم جواب داد
انیا:نگاه کن اینجا اکسستوری ستاره زوجین داره وایییییی
دامیان سرخ شد و گفت :ز....ز.....زوجین
انیا:بریم یکی بخریم ست باشیم
دامیان🍅:ب...بریم
انیا و دامیان رفتن داخل و یه دستبند عشق خریدن دستبندی که همه چیزش شبیه همن اما دستبند انیا اسم دامیان روش بود دستبند دامیان هم اسم انیا روش بود
انیا:وایییی خیلی خوشگلن
دامیان:آره واقعا قشنگن
انیا:اوه دامیان باید بریم عمارت وقت ناهاره
دامیان:امروز بیرون غذا میخوریم
انیا :و..ولی...
دامیان :ولی بی ولی بدو بریم
دامیان و انیا دست های همو گرفتن چون دامیان یهویی دستش رو گرفت انیا هم از سرخی و خجالت داشت اب میشد اونا به یه رستوران رسیدن غذا سفارش دادن و غذا رو میخوردن و میخندیدن اما یکی با تمام حسادت بهشون نگاه میکرد بله اون جولیا بود جولیا با خودش گفت:انیا فورجر خودت رو مرده بدون
بفرمایید اینم از این پارت چون دوتا پارت قبلی کم بود اینو زیاد دادم بای بای
دامیان با خجالت به انیا نگاه کرد و گفت:عااااااا....میگم میشه بری بیرون تا لباسام رو عوض کنم
انیا هم بیشتر سرخ شد و گفت:ح..حتما ذهن انیا:نگاه کن وقتی خجالت میکشه چه ناز میشه
انیا رفت بیرون و دامیان لباساش رو عوض کرد و اومد بیرون و دید که انیا واقعا منتظرش مونده و گفت
دامیان:بریم
انیا:اوه بریم
اونا رفتن پایین صبحونه شون رو خوردن و میخواستن برن اتاقشون که دامیان گفت:انیا نظرت چیه بریم پاساژ خرید عزیزم
ذهن دامیان:وایی نه سوتی دادم
انیا هم سرخ شو ولی خندید و گفت: وقتی تنهایم همو اینجوری صدا میکنیم
دامیان:ها یعنی تو هم منو اینجوری صدا میکنی
انیا:بله ....خوب بریم حاضر شیم
ذهن انیا:وا....وایسا ببینم مگه این یه قرار حساب نمیشه🍅
دامیان:اوه اره بر....اوه اوه (سرفه)
انیا با استرس گفت :حالت خوبه بهتره نریم
دامیان:فقط یه سرفه بود نترس بعدم هرجور شده میریم
انیا:ب....باشه خ...خوب
دامیان خندید و گفت:بریم لباس عوض کنیم
انیا و دامیان لباساشون رو عوض کردن و اومدن بیرون (توی اتاق جدا بودن منحرف نشید )
انیا با ذوق :بریممممم
دامیان هم خندید و گفت :بریم عزیزم
اونا رفتن پاساژ و کلی خرید کردن و چیز میزای خوشمزه خوردن که انیا گفت :وایی اینا خیلی سنگی......
دامیان:چیشد
دامیان دید انیا به یه جا خیره شده ازش پرسید چی شده انیا هم جواب داد
انیا:نگاه کن اینجا اکسستوری ستاره زوجین داره وایییییی
دامیان سرخ شد و گفت :ز....ز.....زوجین
انیا:بریم یکی بخریم ست باشیم
دامیان🍅:ب...بریم
انیا و دامیان رفتن داخل و یه دستبند عشق خریدن دستبندی که همه چیزش شبیه همن اما دستبند انیا اسم دامیان روش بود دستبند دامیان هم اسم انیا روش بود
انیا:وایییی خیلی خوشگلن
دامیان:آره واقعا قشنگن
انیا:اوه دامیان باید بریم عمارت وقت ناهاره
دامیان:امروز بیرون غذا میخوریم
انیا :و..ولی...
دامیان :ولی بی ولی بدو بریم
دامیان و انیا دست های همو گرفتن چون دامیان یهویی دستش رو گرفت انیا هم از سرخی و خجالت داشت اب میشد اونا به یه رستوران رسیدن غذا سفارش دادن و غذا رو میخوردن و میخندیدن اما یکی با تمام حسادت بهشون نگاه میکرد بله اون جولیا بود جولیا با خودش گفت:انیا فورجر خودت رو مرده بدون
بفرمایید اینم از این پارت چون دوتا پارت قبلی کم بود اینو زیاد دادم بای بای
- ۱۱.۵k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط