{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان=عشق و نفرت

رمان=عشق و نفرت
پارت⁸
بله گفتن من برابر با کل کشیدن کلا آدمای اونجا بود حس هیچ چیزی رو نداشتم دختر شادی که یه عالمه رویا داشت الان پر پر شد خشک شده بود و به یه جا زل زدم که یهو دستی دستم ر گرفت و محکم فشار داد سرم رو بالا آوردم که با چشمای ترسناک و حرصی رو به رو شدم دوروبر رو نگاه کردم همه از ناراحتی من در تعجب بودن وای الان لو میرفتم بلند خندیدم و بغضی که داشتم رو مثلن به شوق تبدیل کردم و گفتم=خدایاشکرت ،همه خوشحال شدن و اومدن دونه دونه تبریک گفتن و منم برای اینکه ضایع سازی نشه دست سپنتا رو چسبیده بودم فقط لبخند روی لب من بود البته هر خری بود میفهمید فیکه ولی خب
مامانم رو صدا کردم و گفتم=مامان میشه کلید رو بدی خسته شدم میرم خونه ،گفت=اره دخترم بیا بگو آقای زندی برسونتت ،عمرا من با اون سپنتای برج زهرماری نمیرم گفتم=آقای زندی خودش کار ،حرفم قطع شد البته با حرف کسی که گفت=اره خانوم امینی من خودم میرسونمشون ،با مامان و بابای منو و اون خدافزی کردیم و سوار ماشین شدیم گفتم=نخود هر آشی خودت رو میندازی وسط ،اخم کرد گفت=یا خودت زبونتو ببر یا خودم میبرمش ،منم اداشو درآوردم تقلید صدا کردم بعد چش غره رفتم و محکم برگشتم سمت راستم یه طرفی شدم و پشتم بهش بود بلخره رسیدیم از ماشین پیاده شدم گفتم=ممنون خدافز ،اسکل رو مخ رفتم و محکم در خونه رو. بستم عین این آدمای خود درگیر لباسام رو کندم یکم باید به خودم میرسیدم تا سرحال شم یکم اسکرابر صورت زدم صورتم یه شورتک زرافه ایی با یه تیشرت لش خونگی که البته برای من بزرگ بود رو تنم کردم از اونجایی که موهام کوتاه بود با گیریبس از پشت محکم بستم بلکه باز نشه آبمیوه درست کردم مشتیییییییییی یه فیلم دراماتیک زدم عاشقانه مث خرم نیشم باز بود خیلی عجیبه مامان اینا چرا نیومدن زنگ زدم مامان گفتم=الو مامان کجایین بس ،گفت=اومدیم تالار رو برا عروسی ترین و اماده کنیم غدا هارمونی داریم برنامه ریزی میکنم امکانش هست با بابات دیر بیایم خونه طرفای ۱۰یا۱۱ گفتم =باش خدافز ،قطع کردم و گوشی رو گذاشتم کنا رفتم اسکرابر صورتم رو شستم و از دستشویی دراومدم رفتم جلو تلوزیون از اونجایی که بازیگرای مورد علاقم ماهر و جانفزا اینا بودن و فیلم من اسمش داستان یک شب بود مث چی غرق شده بودم انگار داستان منه خیلی خونه تاریک تاریک بود اصن هیچ جا رو نمیشد دید فقط نور تلوزیون تو خونه بود
دیدگاه ها (۰)

رمان=عشق و نفرتپارت⁹غرق لبخند شده بودم زنگ در خورد گوشیم رو ...

رما=عشق و نفرتپارت¹⁰ن خواهش میکنم الان میمیره ،همین که از زد...

رمان=عشق و نفرتپارت⁷مامانم اومد خونه گفت=بدو دختر تا ساعت ۱ب...

رملن=عشق و نفرتپارت⁶رفتیم حیاط چک کردم ببینم هیشکی نیست دیدم...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رومان عشق مافیا پارت 14 از زبان ا/تبرگشتم عمارت بابام گفت : ...

P⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

ادامه پارت142زل زد بهم و اروم سر تکون داد.بلند شدم و ازش دور...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

bts

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط