{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P30

P30
ویو انیا
سنسی داشت درس میداد و همه تو ذهنشون داشتن به من و دامیان بَدو بیرا می گفتن تا زنگ خورد دامیان سریع اومد پیش من تا باهم بریم حیاط ولی بچه ها اومدن جلُمون
یه پسره: ما جواب می خواییم
یه دختر: دامیان تو واقا با این خنگ خدا نامزدی
🗣:حتما زوری
🗣:اره
دامیان:حرف دهنتون رو بفهمید من انیا رو دوست دارم😡
انیا:دا......میا....ن
و دامیان دست انیا رو میگیره و میره از کلاس بیرون
اونا رفتن پشت حیاط قایم شدن
انیا:الان که همه همه چیز رو میدونن باید چی کار کنیم
دامیان:من چه به دونم(باداد)
انیا:سره من داد نزن(نیمه داد)اه حالا چی الان همه می فهمن پشت سرمون حرف در میا.......
دایمان:انیا بسه دیگه خفه*شو(باداد😡)
انیا:😧چ..چی..(بغز)
دامیان:انیا ببخشید منظوری نداشتم
و انیا رو بقل میکنه
انیا:باش ناراحت نباش
تا زنگ خورد و اونا دوباره رفتن سره کلاس
هند:بچه ها دوباره یه توزیع درباره‌ جشن هرکی هر لباسی که می خواد می پوشه و در مکان هیچ معلمی یا استادی نمیاد تو مکان و ادامه داد (حوصله ندارم برای بقیش)و زنگ خورد دیگه کسی نیومد پیش انیا و دامیان و اونا رفتن خونه

مکان دو هفته بعد

انیا:دامیان اینو بپوشم(اس ۲)
دامیان:خودت میدونی😐
انیا:باش پس میپوشم
دامیان:خود دانی
(اس۳دامیان)
(اس۴بکی)(اس۵کلویی)(اس۶اندر)(اس۷مکث)
***
دیدگاه ها (۴)

لوید :انیا انیا :بله لوید:بودو کیفت رو بردار برو انیا:باش من...

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط