آوای شب
آوای شب
پارت ۲۷
سرش انیا را ناز میکرد تا اینکه شمشیری در بدن او وارد کردند....
ناگهان از خواب پرید انیا نفس نفس میزد ، دامیان که از انیا زودتر بیدار شده بود
دامیان: عزیزم حالت خوبه ؟(نگران)
انیا بغضش ترکید و شروع کرد به گریه
انیا : ارباب حالتون خوبه ؟
دامیان : البته
انیا : ارباب ..هق...خواب...هق...بد...هق..دیدم
دامیان انیا را در آغوش گرم خودش قرار داد و گفت: تا من این جام از چیزی نترس
انیا : چ...شم
بعد از ۱۰ دقیقه آروم کردنه انیا
انیا : بریم صبحانه بخوریم ؟
دامیان : باشه ....
انیا از تخت بلند شد که بره دامیان یواش دستشو گرفت
انیا : چی شده؟
دامیان : بوس مو خوام
انیا 😳🍅 ( ترکیب کنید)
دامیان: بوسم کن دیگه
انیا هم بدون حرف 🍅🍅🍅 بود
دامیان: که بوسم نمیکنی نه ؟
دامیان بلند شد رفت سمت انیا و قبل از اینکه انیا بتونه چیزی بگه دامیان زبانشو بیرون آورد لب خودشو لیس زد(امیدوارم متوجه شده باشید) و انیا تا خواست مقاومتی کنه سریع بوسیدتش بعد چند ثانیه لباشو گاز گرفت ( لبای انیا رو )
بعد از هم جدا شدند انیا کل صورتش🍅🍅🍅🍅بود
انیا : آر...باب
دامیان : هیس نمی خوام کسی بفهمه عشقمو بوسیدم ..... واقعا سیر شدم
انیا هم مرد 😅🍅🍅🍅🍅
خدمتکار : ارباب بانو بفرمائید صبحانه آماده اس
انیا که روش نمی شد دامیان نگاه کنه با همون قیافه 🍅🍅🍅 گفت : ب...ری...م..صبحا...نه...بخوریم؟
دامیان: من که سیر سیرم
انیا🍅🍅🍅🍅: مگه آدم با یک بوسه سیر میشه ؟ ( آروم )
دامیان : آه راست میگی پس ۱۰ تا بوسه چطوره ؟
انیا 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅:چییییی؟ منظورم این -
دامیان دوباره انیا رو بوسید و هی می بوسید و هی می بوسید ( هوففف بسه دیگه چندش حال ما رو بد کرد یا اهِهههه)
.....
(دوستان من بسیار عذر میخوام که دیر به دیر میپارتم چون مدرسه ها وا شده بدبختیها جا شده 😅😅😅😭😭😭
بر همه عزیزانی مدرسه میروند تسلیت میگویم 😭☹)
پارت ۲۷
سرش انیا را ناز میکرد تا اینکه شمشیری در بدن او وارد کردند....
ناگهان از خواب پرید انیا نفس نفس میزد ، دامیان که از انیا زودتر بیدار شده بود
دامیان: عزیزم حالت خوبه ؟(نگران)
انیا بغضش ترکید و شروع کرد به گریه
انیا : ارباب حالتون خوبه ؟
دامیان : البته
انیا : ارباب ..هق...خواب...هق...بد...هق..دیدم
دامیان انیا را در آغوش گرم خودش قرار داد و گفت: تا من این جام از چیزی نترس
انیا : چ...شم
بعد از ۱۰ دقیقه آروم کردنه انیا
انیا : بریم صبحانه بخوریم ؟
دامیان : باشه ....
انیا از تخت بلند شد که بره دامیان یواش دستشو گرفت
انیا : چی شده؟
دامیان : بوس مو خوام
انیا 😳🍅 ( ترکیب کنید)
دامیان: بوسم کن دیگه
انیا هم بدون حرف 🍅🍅🍅 بود
دامیان: که بوسم نمیکنی نه ؟
دامیان بلند شد رفت سمت انیا و قبل از اینکه انیا بتونه چیزی بگه دامیان زبانشو بیرون آورد لب خودشو لیس زد(امیدوارم متوجه شده باشید) و انیا تا خواست مقاومتی کنه سریع بوسیدتش بعد چند ثانیه لباشو گاز گرفت ( لبای انیا رو )
بعد از هم جدا شدند انیا کل صورتش🍅🍅🍅🍅بود
انیا : آر...باب
دامیان : هیس نمی خوام کسی بفهمه عشقمو بوسیدم ..... واقعا سیر شدم
انیا هم مرد 😅🍅🍅🍅🍅
خدمتکار : ارباب بانو بفرمائید صبحانه آماده اس
انیا که روش نمی شد دامیان نگاه کنه با همون قیافه 🍅🍅🍅 گفت : ب...ری...م..صبحا...نه...بخوریم؟
دامیان: من که سیر سیرم
انیا🍅🍅🍅🍅: مگه آدم با یک بوسه سیر میشه ؟ ( آروم )
دامیان : آه راست میگی پس ۱۰ تا بوسه چطوره ؟
انیا 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅:چییییی؟ منظورم این -
دامیان دوباره انیا رو بوسید و هی می بوسید و هی می بوسید ( هوففف بسه دیگه چندش حال ما رو بد کرد یا اهِهههه)
.....
(دوستان من بسیار عذر میخوام که دیر به دیر میپارتم چون مدرسه ها وا شده بدبختیها جا شده 😅😅😅😭😭😭
بر همه عزیزانی مدرسه میروند تسلیت میگویم 😭☹)
- ۲۸۰
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط