عشق و گناه
#تکپارتی
#هان_جیسونگ
هوای سرد پاییز نفسهای یارا را بخار میکرد و خندههای کودکه سهماههاش تنها نوری بود که در آن بعدازظهر دلگیر میدرخشید خیابانهای سئول مملو از هیاهوی مردمی بود که عجله داشتند تا از سرمای گزنده پناهی بیابند یارا با چشمانی که انعکاس عشق و نگرانی را همزمان در خود داشت کالسکه دخترش سوها را به آرامی هل میداد فکر بازگشت به خانه و دیدن لبخند جیسونگ همسرش گرما میبخشید به جانش حتی در این هوای سرد جیسونگ مردی سی و دو ساله با اقتدار و صلابتی که از ریاست بزرگترین باند مافیای سئول ناشی میشد برای یارا پناهگاه امن و دنیای عاشقانهاش بود اما سایهای شوم به نام سه یون دختر عموی حسود جیسونگ قصد داشت این آرامش را بر هم بزند سه یون در آتش عشق ممنوعهای به جیسونگ میسوخت و تاب دیدن خوشبختی او را با یارا نداشت او با نقشهای شوم در کمین فرصتی نشسته بود تا زندگی مشترکشان را نابود کند
همان روز هنگامی که یارا با سوها در پارک قدم میزد سه یون با لباسی فاخر و عطری سنگین به سمت خانه جیسونگ رفت جیسونگ غرق در کار و مشغلههای روزانه انتظار هیچ مهمانی را نداشت در خانه سکوت سنگینی حکمفرما بود سه یون با رفتاری جسورانه و اغواگرانه وارد اتاق کار جیسونگ شد او از عشق سوزانش به جیسونگ گفت از حسادتی که او را میخورد و از تمایلش برای داشتن جیسونگ حتی به قیمت نابودی زندگی او جیسونگ مردی قوی و با اراده اما در آن لحظه تحت تاثیر عطر اغواگر سه یون زیبایی فریبنده او و شاید کمی هم خستگی از فشارهای زندگی مافیایی مقاومت اولیه خود را از دست داد وسوسه چون ماری سیاه در دلش خزید و او را در آغوش گناه فرو برد سه یون با پیروزی در چشمانش نقشهاش را عملی کرد
زمانی که یارا با قلبی پر از شوق دیدار کلید را در قفل چرخاند با صحنهای روبرو شد که گویی دنیا بر سرش آوار شد بوی تند عطر سه یون سکوت وهمآور خانه و سپس لباسهای ریخته شده بر زمین چون سیلی بر وجودش ضربه زد پاهای سستش او را به سمت اتاق خواب کشاند و در آنجا در تختخوابی که هر شب با عشق در کنار جیسونگ به خواب میرفت کابوسی وحشتناک انتظارش را میکشید سه یون در آغوش شوهرش برهنه چون خنجری زهرآگین در قلب یارا فرو رفت چشمانش دیگر قادر به دیدن نبودند گوشهایش از صدای خرد شدن قلبش کر شده بود آرزوهایش رویاهایش عشقش همه و همه در آن لحظه در آن اتاق تباه شد دنیا برای یارا معنای خود را از دست داد و تنها تاریکی بود که او را در بر گرفت او ایستاده در آستانه ویرانی با نگاهی خیره به صحنه خیانت عشقش تنها توانست بغضی فروخورده را حس کند که گلویش را میفشرد و اشکی سرد که بر گونههایش جاری شد
یارا با قدمهایی لرزان و نگاهی مات کالسکه سوها را به سمت در خروجی هل میداد بدون اهمیت به التماس های هان هوای سرد بیرون دیگر تفاوتی با سرمای درونش نداشت قلبش شکسته بود اما غریزهی مادری او را به سوی حفاظت از تنها یادگار عشق خیانتکارش هان سوق میداد دستانش میلرزید و چشمانش دیگر توان اشک ریختن نداشتند هر قدم گویی او را از دنیای واقعی دورتر میکرد و به ورطهی سیاهی میکشاند صدای گریهی ضعیف سوها از کالسکه تنها چیزی بود که او را به این دنیا پیوند میزد اما حتی این صدا هم در میان هیاهوی درونیاش گم میشد
درست زمانی که به پیادهرو رسیدند و یارا سعی کرد تعادل خود را بازیابد ناگهان نور خیرهکنندهای در تاریکی شب درخشید و صدای مهیبی گوشهایش را کر کرد قبل از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد ضربهای قدرتمند او را به جلو پرتاب کرد فریادهای کوتاه و دردآلودش در هوا گم شد و کالسکه سوها با چرخهایی که دیگر نمیچرخیدند در کنار او بر روی آسفالت سرد پرت شد
در آن سوی شهر در خانهی مجللش جیسونگ غرق در عذاب وجدان و وحشت از کاری که کرده بود نشسته بود تصویر یارا و صورت معصوم سوها مانند سیلی بر وجدانش میکوبید هر اشک یارا با دیدن اون تخت و لباس های ریخته شده و لبخند شیطانی سه یون زمانی که داشت میرفت عذابی تازه بر عذابش افزوده بود ناگهان تلفن زنگ خورد صدای نفسنفسزنان یکی از افرادش خبر از حادثهای هولناک میداد "رئیس... یارا... و بچه... تصادف کردن... خیلی بد..."
جیسونگ با شنیدن این خبر گویی تمام دنیا بر سرش آوار شد یخ زد رنگ از رخسارش پرید چشمانش گشاد شد و دستانش مشت شدند این دیگر اتفاقی معمولی نبود این تاوان گناهش بود مکافاتی سخت و دردناک که خدا برایش فرستاده بود او که خود را خدای زندگی و مرگ در دنیای مافیا میدانست اکنون در برابر حقیقتی تلخ زانو زده بود گناه هرچند پنهان بماند اما همیشه تاوان دارد و تاوان او گرانتر از هر چیزی بود که تصورش را میکرد از دست دادن همسرش و دخترشان او با قلبی شکسته و روحی دردمند تنها میتوانست تکرار کند "این مجازات منه... گناه منه..."
#هان_جیسونگ
هوای سرد پاییز نفسهای یارا را بخار میکرد و خندههای کودکه سهماههاش تنها نوری بود که در آن بعدازظهر دلگیر میدرخشید خیابانهای سئول مملو از هیاهوی مردمی بود که عجله داشتند تا از سرمای گزنده پناهی بیابند یارا با چشمانی که انعکاس عشق و نگرانی را همزمان در خود داشت کالسکه دخترش سوها را به آرامی هل میداد فکر بازگشت به خانه و دیدن لبخند جیسونگ همسرش گرما میبخشید به جانش حتی در این هوای سرد جیسونگ مردی سی و دو ساله با اقتدار و صلابتی که از ریاست بزرگترین باند مافیای سئول ناشی میشد برای یارا پناهگاه امن و دنیای عاشقانهاش بود اما سایهای شوم به نام سه یون دختر عموی حسود جیسونگ قصد داشت این آرامش را بر هم بزند سه یون در آتش عشق ممنوعهای به جیسونگ میسوخت و تاب دیدن خوشبختی او را با یارا نداشت او با نقشهای شوم در کمین فرصتی نشسته بود تا زندگی مشترکشان را نابود کند
همان روز هنگامی که یارا با سوها در پارک قدم میزد سه یون با لباسی فاخر و عطری سنگین به سمت خانه جیسونگ رفت جیسونگ غرق در کار و مشغلههای روزانه انتظار هیچ مهمانی را نداشت در خانه سکوت سنگینی حکمفرما بود سه یون با رفتاری جسورانه و اغواگرانه وارد اتاق کار جیسونگ شد او از عشق سوزانش به جیسونگ گفت از حسادتی که او را میخورد و از تمایلش برای داشتن جیسونگ حتی به قیمت نابودی زندگی او جیسونگ مردی قوی و با اراده اما در آن لحظه تحت تاثیر عطر اغواگر سه یون زیبایی فریبنده او و شاید کمی هم خستگی از فشارهای زندگی مافیایی مقاومت اولیه خود را از دست داد وسوسه چون ماری سیاه در دلش خزید و او را در آغوش گناه فرو برد سه یون با پیروزی در چشمانش نقشهاش را عملی کرد
زمانی که یارا با قلبی پر از شوق دیدار کلید را در قفل چرخاند با صحنهای روبرو شد که گویی دنیا بر سرش آوار شد بوی تند عطر سه یون سکوت وهمآور خانه و سپس لباسهای ریخته شده بر زمین چون سیلی بر وجودش ضربه زد پاهای سستش او را به سمت اتاق خواب کشاند و در آنجا در تختخوابی که هر شب با عشق در کنار جیسونگ به خواب میرفت کابوسی وحشتناک انتظارش را میکشید سه یون در آغوش شوهرش برهنه چون خنجری زهرآگین در قلب یارا فرو رفت چشمانش دیگر قادر به دیدن نبودند گوشهایش از صدای خرد شدن قلبش کر شده بود آرزوهایش رویاهایش عشقش همه و همه در آن لحظه در آن اتاق تباه شد دنیا برای یارا معنای خود را از دست داد و تنها تاریکی بود که او را در بر گرفت او ایستاده در آستانه ویرانی با نگاهی خیره به صحنه خیانت عشقش تنها توانست بغضی فروخورده را حس کند که گلویش را میفشرد و اشکی سرد که بر گونههایش جاری شد
یارا با قدمهایی لرزان و نگاهی مات کالسکه سوها را به سمت در خروجی هل میداد بدون اهمیت به التماس های هان هوای سرد بیرون دیگر تفاوتی با سرمای درونش نداشت قلبش شکسته بود اما غریزهی مادری او را به سوی حفاظت از تنها یادگار عشق خیانتکارش هان سوق میداد دستانش میلرزید و چشمانش دیگر توان اشک ریختن نداشتند هر قدم گویی او را از دنیای واقعی دورتر میکرد و به ورطهی سیاهی میکشاند صدای گریهی ضعیف سوها از کالسکه تنها چیزی بود که او را به این دنیا پیوند میزد اما حتی این صدا هم در میان هیاهوی درونیاش گم میشد
درست زمانی که به پیادهرو رسیدند و یارا سعی کرد تعادل خود را بازیابد ناگهان نور خیرهکنندهای در تاریکی شب درخشید و صدای مهیبی گوشهایش را کر کرد قبل از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد ضربهای قدرتمند او را به جلو پرتاب کرد فریادهای کوتاه و دردآلودش در هوا گم شد و کالسکه سوها با چرخهایی که دیگر نمیچرخیدند در کنار او بر روی آسفالت سرد پرت شد
در آن سوی شهر در خانهی مجللش جیسونگ غرق در عذاب وجدان و وحشت از کاری که کرده بود نشسته بود تصویر یارا و صورت معصوم سوها مانند سیلی بر وجدانش میکوبید هر اشک یارا با دیدن اون تخت و لباس های ریخته شده و لبخند شیطانی سه یون زمانی که داشت میرفت عذابی تازه بر عذابش افزوده بود ناگهان تلفن زنگ خورد صدای نفسنفسزنان یکی از افرادش خبر از حادثهای هولناک میداد "رئیس... یارا... و بچه... تصادف کردن... خیلی بد..."
جیسونگ با شنیدن این خبر گویی تمام دنیا بر سرش آوار شد یخ زد رنگ از رخسارش پرید چشمانش گشاد شد و دستانش مشت شدند این دیگر اتفاقی معمولی نبود این تاوان گناهش بود مکافاتی سخت و دردناک که خدا برایش فرستاده بود او که خود را خدای زندگی و مرگ در دنیای مافیا میدانست اکنون در برابر حقیقتی تلخ زانو زده بود گناه هرچند پنهان بماند اما همیشه تاوان دارد و تاوان او گرانتر از هر چیزی بود که تصورش را میکرد از دست دادن همسرش و دخترشان او با قلبی شکسته و روحی دردمند تنها میتوانست تکرار کند "این مجازات منه... گناه منه..."
- ۳۷.۴k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط