پارت ششم: تاوانِ بیتوجهی
پارت ششم: تاوانِ بیتوجهی
دو روز از رفتن هانا گذشته بود؛ دو روزی که برای عمارت بزرگ کیم شبیه به یک قرن گذشت. سوجون در گوشهای از اتاقش نشسته بود و از ترس و فضای سنگین خانه، حتی جرات نداشت حرفی بزند. النا در آشپزخانه زانو زده بود و به لباسهای کوچک هانا نگاه میکرد و در میان اشکهایش، اسم دخترش را صدا میزد. جین نیز با تمام قدرت و نفوذش، به هر دری میزد تا ردپایی از هانا پیدا کند.
بالاخره پلیس تماس گرفت: دختری با مشخصات هانا در یک درمانگاه کوچک در منطقهای دورافتاده بستری شده بود؛ از شدت سرما، استرس و گرسنگی از حال رفته بود.
جین و النا بیصبرانه و با رنگهای پریده به درمانگاه رسیدند. وقتی جین در اتاق نیمهباز درمانگاه را هل داد، هانا را دید که روی تخت دراز کشیده بود. رنگ به رخسار نداشت و سرم به دستش وصل بود.
النا با گریه به سمت تخت دوید، دستهای سرد هانا را میان دستهایش گرفت و هقهق کنان گفت:
— هانا... دخترم... منو ببخش... منو ببخش که مادربیرحمی بودم!
هانا آرام چشمانش را باز کرد. نگاهش به النا و سپس به جین افتاد که با چشمانی خیس و لرزان بالای سرش ایستاده بود. جین جلو آمد، کنار تخت زانو زد، سر هانا را روی سینهاش گذاشت و برای اولین بار در زندگیاش، بدون هیچ توجهی به نمره، معدل یا حرف دیگران، محکم دخترش را در آغوش کشید و با صدای گرفتهای گفت:
— برگرد خونه، دخترم... منو ببخش که فکر میکردم موفقیت توی نمره خلاصه میشه و فراموش کرده بودم تو خودِ زندگی هستی... دیگه هیچوقت ازت توقع بیجا ندارم، فقط برگرد.
هانا با دیدن اشکهای مردی که همیشه برایش مثل یک کوه یخِ بیرحم بود، قطره اشکی از گوشه چشمش چکید. دستهای ضعیفش را دور گردن پدر حلقه کرد و فهمید که گاهی برای دیدنِ عشقِ پنهانِ آدمها، باید تا مرز از دست رفتن پیش رفت. خانوادهی کیم بالاخره معنای واقعیِ «خانواده» را پیدا کرده بودند؛ جایی که عشق، شرطی نیست.
دو روز از رفتن هانا گذشته بود؛ دو روزی که برای عمارت بزرگ کیم شبیه به یک قرن گذشت. سوجون در گوشهای از اتاقش نشسته بود و از ترس و فضای سنگین خانه، حتی جرات نداشت حرفی بزند. النا در آشپزخانه زانو زده بود و به لباسهای کوچک هانا نگاه میکرد و در میان اشکهایش، اسم دخترش را صدا میزد. جین نیز با تمام قدرت و نفوذش، به هر دری میزد تا ردپایی از هانا پیدا کند.
بالاخره پلیس تماس گرفت: دختری با مشخصات هانا در یک درمانگاه کوچک در منطقهای دورافتاده بستری شده بود؛ از شدت سرما، استرس و گرسنگی از حال رفته بود.
جین و النا بیصبرانه و با رنگهای پریده به درمانگاه رسیدند. وقتی جین در اتاق نیمهباز درمانگاه را هل داد، هانا را دید که روی تخت دراز کشیده بود. رنگ به رخسار نداشت و سرم به دستش وصل بود.
النا با گریه به سمت تخت دوید، دستهای سرد هانا را میان دستهایش گرفت و هقهق کنان گفت:
— هانا... دخترم... منو ببخش... منو ببخش که مادربیرحمی بودم!
هانا آرام چشمانش را باز کرد. نگاهش به النا و سپس به جین افتاد که با چشمانی خیس و لرزان بالای سرش ایستاده بود. جین جلو آمد، کنار تخت زانو زد، سر هانا را روی سینهاش گذاشت و برای اولین بار در زندگیاش، بدون هیچ توجهی به نمره، معدل یا حرف دیگران، محکم دخترش را در آغوش کشید و با صدای گرفتهای گفت:
— برگرد خونه، دخترم... منو ببخش که فکر میکردم موفقیت توی نمره خلاصه میشه و فراموش کرده بودم تو خودِ زندگی هستی... دیگه هیچوقت ازت توقع بیجا ندارم، فقط برگرد.
هانا با دیدن اشکهای مردی که همیشه برایش مثل یک کوه یخِ بیرحم بود، قطره اشکی از گوشه چشمش چکید. دستهای ضعیفش را دور گردن پدر حلقه کرد و فهمید که گاهی برای دیدنِ عشقِ پنهانِ آدمها، باید تا مرز از دست رفتن پیش رفت. خانوادهی کیم بالاخره معنای واقعیِ «خانواده» را پیدا کرده بودند؛ جایی که عشق، شرطی نیست.
- ۲۴۰
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط