«معشوق سابق» پارت پانزده
~~~
فلیکس که با حرف های جیسونگ تمام خاطرات بد دانشگاه برایش یادآور شده بود، دستانش را از حرص مشت کرد و با لحنی طعنه آمیز گفت: دقیقا روزی که میخواستم خاطرات نحسم با هیونجین رو فراموش کنم، تو پاتوقم دیدمش، اگه تنها بود انقد حرص نمیخوردم، ولی نگو که با دشمنم قرار عاشقانه داشته.» و با پوزخندی پر مفهوم حرفش را تمام کرد.
هیونجین که از طعنه و کنایه های فلیکس خسته شده بود آهی کشید و با لحنی ملایم گفت: فلیکس، من از گلوریا متنفرم، اینو بفهم، من تورو میخوام، تو اون فرشته ای هستی که منو از این زندگی ناعادلانه نجات میده، چرا بهم یه فرصت نمیدی لعنتی؟»
فلیکس هیچ جوره رام نمیشد، با صدایی نسبتا بلند و لحنی نیمه تند گفت: تو توی این دو سال و نیمی که توی این شرکت لعنتی کار میکردم، درکم کردی؟ احساسمو جدی گرفتی؟ د آخه تو کی منو درک کردی که حالا نوبت من باشه لعنتـی؟ اینو بدون که تو الان با یه مرده برا من فرق نداری جناب هوانگ.»
جمله ی آخر را بلند و جدی تر گفت. موبایلش را از روی میز برداشت تا برود.
هیونجین بعد از شنیدن جمله ی آخر فلیکس، غرورش و از همه مهم تر، «قلبش» شکست.
هیونجین زیر لب در جواب فلیکس گفت: من با مرده ها فرق دارم، مرده ها میتونن آروم بمونن، ولی من باید هرشب توی کابوس از دست دادنت بسوزم...
فلیکس برای لحظه ای توقف کرد و با لحنی ملایم و متاسف گفت: میدونی چیه هیونجین، عشق من به تو مثل یه نقاشی بیامضا بود... همیشه وجود داشت، ولی تو هیچوقت نخواستی صاحبش بشی.» و بعد از این جمله به راهش ادامه داد و رفت.
هیونجین با شنیدن این جمله آتش گرفت. او حالا متوجه شده بود چه حماقت بزرگی کرده.
جیسونگ که شاهد همه چیز بود نمیدانست به دنبال فلیکس برود یا بماند و به هیونجین دلداری بدهد.
میدانست اگر فلیکس را دنبال کند فقط یک دعوای جدید شروع میشود، پس نشست رو به روی هیونجین تا شاید بتواند آرامش کند.
~~~
حال و روزش دقیقا فردای آن روزی که تصمیم گرفت هیونجین را فراموش کند، مثل قبل بود.
زیر لب با صدایی بغض آلود گفت: امروز فهمیدم دردناکترین چیز این نیست که تو رو از دست بدم... اینه که بفهمم هرگز واقعاً مال من نبودی... دلم برای تو تنگ نمیشه، دلم برای خودم تو اون روزایی تنگ میشه که هنوز باورت داشتم.
مشت هایش را بست.
نمیتوانست این کار را بکند، هیونجین تکه ای از قلب کوچکش بود، اگر تصمیم به فراموش کردنش میگرفت، تکه ای از قلبش هم جدا میشد...
میخواست فراموشش کند، اما چگونه نفس کشیدن را فراموش میکرد؟...
حال و روز هیونجین هم تعریفی نداشت، مدام نگران بود، نگران بود گلوریا شرایط را از اینی که هست بدتر کند، توی اوضاع قمر در عقرب هیونجین گلوریا فقط یک مگس مزاحم بود که داخل زندگی اش پارازیت می انداخت.
دستانش خیلی وقت بود یخ زده بودند، از وقتی فلیکس ترکش کرده بود، دستانش سرد بود. در آن لحظه دستان فلیکس میتوانست برایش مانند آتش عمل کند، نیاز به گرما نداشت، او در اصل نیازمند به فلیکس بود.
جای مشت هایش روی دیوار آثاری از عصبانیت به خاطر جمله ی «تو برای من با مرده فرقی نداری» بود. این جمله قلبش را می آزرد، پشیمان بود، از اینکه زمانی که فلیکس به دنبال او میدوید حتی به پشت سرش نگاه هم نکرد و حالا که فلیکس جلو افتاده، هیونجین است که دنبال او میدود.
با صدایی لرزان و بی حال زیر لب گفت: تو کل زندگیم یاد گرفتم چطور قوی باشم، اما هیچکس نگفت عاشق شدن یعنی رضایت دادن به هزاران زخم بی جواب.»
سرش را بین دستانش گرفت و بدون هیچ مقاومتی اشک ریخت. هنوز قطرات اشک روی صورتش خشک نشده بود که گونه اش دوباره با اشک تَر شد.
~~~
امیدوارم از این پارت حمایت بشه چون خودم دوسش دارمم، ممنون میشم کامنت بزاری، لایک کنی و فالوم کنی رفیق✨👀
فلیکس که با حرف های جیسونگ تمام خاطرات بد دانشگاه برایش یادآور شده بود، دستانش را از حرص مشت کرد و با لحنی طعنه آمیز گفت: دقیقا روزی که میخواستم خاطرات نحسم با هیونجین رو فراموش کنم، تو پاتوقم دیدمش، اگه تنها بود انقد حرص نمیخوردم، ولی نگو که با دشمنم قرار عاشقانه داشته.» و با پوزخندی پر مفهوم حرفش را تمام کرد.
هیونجین که از طعنه و کنایه های فلیکس خسته شده بود آهی کشید و با لحنی ملایم گفت: فلیکس، من از گلوریا متنفرم، اینو بفهم، من تورو میخوام، تو اون فرشته ای هستی که منو از این زندگی ناعادلانه نجات میده، چرا بهم یه فرصت نمیدی لعنتی؟»
فلیکس هیچ جوره رام نمیشد، با صدایی نسبتا بلند و لحنی نیمه تند گفت: تو توی این دو سال و نیمی که توی این شرکت لعنتی کار میکردم، درکم کردی؟ احساسمو جدی گرفتی؟ د آخه تو کی منو درک کردی که حالا نوبت من باشه لعنتـی؟ اینو بدون که تو الان با یه مرده برا من فرق نداری جناب هوانگ.»
جمله ی آخر را بلند و جدی تر گفت. موبایلش را از روی میز برداشت تا برود.
هیونجین بعد از شنیدن جمله ی آخر فلیکس، غرورش و از همه مهم تر، «قلبش» شکست.
هیونجین زیر لب در جواب فلیکس گفت: من با مرده ها فرق دارم، مرده ها میتونن آروم بمونن، ولی من باید هرشب توی کابوس از دست دادنت بسوزم...
فلیکس برای لحظه ای توقف کرد و با لحنی ملایم و متاسف گفت: میدونی چیه هیونجین، عشق من به تو مثل یه نقاشی بیامضا بود... همیشه وجود داشت، ولی تو هیچوقت نخواستی صاحبش بشی.» و بعد از این جمله به راهش ادامه داد و رفت.
هیونجین با شنیدن این جمله آتش گرفت. او حالا متوجه شده بود چه حماقت بزرگی کرده.
جیسونگ که شاهد همه چیز بود نمیدانست به دنبال فلیکس برود یا بماند و به هیونجین دلداری بدهد.
میدانست اگر فلیکس را دنبال کند فقط یک دعوای جدید شروع میشود، پس نشست رو به روی هیونجین تا شاید بتواند آرامش کند.
~~~
حال و روزش دقیقا فردای آن روزی که تصمیم گرفت هیونجین را فراموش کند، مثل قبل بود.
زیر لب با صدایی بغض آلود گفت: امروز فهمیدم دردناکترین چیز این نیست که تو رو از دست بدم... اینه که بفهمم هرگز واقعاً مال من نبودی... دلم برای تو تنگ نمیشه، دلم برای خودم تو اون روزایی تنگ میشه که هنوز باورت داشتم.
مشت هایش را بست.
نمیتوانست این کار را بکند، هیونجین تکه ای از قلب کوچکش بود، اگر تصمیم به فراموش کردنش میگرفت، تکه ای از قلبش هم جدا میشد...
میخواست فراموشش کند، اما چگونه نفس کشیدن را فراموش میکرد؟...
حال و روز هیونجین هم تعریفی نداشت، مدام نگران بود، نگران بود گلوریا شرایط را از اینی که هست بدتر کند، توی اوضاع قمر در عقرب هیونجین گلوریا فقط یک مگس مزاحم بود که داخل زندگی اش پارازیت می انداخت.
دستانش خیلی وقت بود یخ زده بودند، از وقتی فلیکس ترکش کرده بود، دستانش سرد بود. در آن لحظه دستان فلیکس میتوانست برایش مانند آتش عمل کند، نیاز به گرما نداشت، او در اصل نیازمند به فلیکس بود.
جای مشت هایش روی دیوار آثاری از عصبانیت به خاطر جمله ی «تو برای من با مرده فرقی نداری» بود. این جمله قلبش را می آزرد، پشیمان بود، از اینکه زمانی که فلیکس به دنبال او میدوید حتی به پشت سرش نگاه هم نکرد و حالا که فلیکس جلو افتاده، هیونجین است که دنبال او میدود.
با صدایی لرزان و بی حال زیر لب گفت: تو کل زندگیم یاد گرفتم چطور قوی باشم، اما هیچکس نگفت عاشق شدن یعنی رضایت دادن به هزاران زخم بی جواب.»
سرش را بین دستانش گرفت و بدون هیچ مقاومتی اشک ریخت. هنوز قطرات اشک روی صورتش خشک نشده بود که گونه اش دوباره با اشک تَر شد.
~~~
امیدوارم از این پارت حمایت بشه چون خودم دوسش دارمم، ممنون میشم کامنت بزاری، لایک کنی و فالوم کنی رفیق✨👀
- ۷.۸k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط