#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part۳۰
آخرین تیکههای کیک شکلاتی هم با لذت تمام خورده شد. فلیکس که انگار تازه اشتهاش باز شده بود، آخرین جرعهی قهوهاش رو سر کشید، چنگالش رو با صدای آرومی توی ظرف گذاشت و با اون نگاه نافذ و پر از آرامش، به تو که داشتی میز رو جمع میکردی، خیره شد.
وقتی برگشتی تا ظرفها رو ببری، فلیکس بلند شد. با قدمهایی که بوی قدرت میداد به سمتت اومد. قبل از اینکه بتونی واکنشی نشون بدی، دستت رو گرفت؛ انگشتاش دور مچ دستت حلقه شد و با کششی ملایم، اما محکم، تو رو به سمت مبل راحتیِ وسط پذیرایی هدایت کرد.
بدون اینکه حرفی بزنه، روی مبل نشست و با همون حرکتِ همیشگی و مسلطش، تو رو بلند کرد و روی پاهای خودش نشوند. دستهاش بلافاصله دور کمرت قفل شد و تو رو طوری به خودش چسبوند که گرمای بدنش رو با تموم وجود حس کردی.
فلیکس کنار گوشت زمزمه کرد...
فلیکس: صبحونه تموم شد... حالا نوبتِ اصلیترین بخشِ برنامهیِ امروزه.
سرت رو به عقب تکیه دادی و با لبخند پرسیدی
ت.و: برنامهیِ اصلی؟! نکنه دوباره قراره یه قانون جدید اختراع کنی؟!
فلیکس صورتش رو جلو آورد و بینیاش رو به بینیات کشید.
فلیکس: قانونِ جدید؟! نه... فقط میخوام یادآوری کنم که این کیک، تنها چیزِ شیرینی نبود که امروز خوردم.
اون بدون معطلی لبهاش رو روی لبهات گذاشت. این بار بوسهاش طعم عجله نداشت؛ انگار میخواست با تکتکِ این بوسهها، مالکیتش رو به قلبت مهر بزنه. بوسهها عمیق، طولانی و پر از احساس بود. هر بار که فاصله میگرفت، با چشمهایی که از شدتِ علاقه برق میزد، به لب،های تو خیره میشد.
فلیکس در حالی که با انگشت شستش روی گونهات نوازش میکرد، با صدای بم و خشداری پرسید...
فلیکس: هنوز هم میخوای بپرسی که چرا اینقدر میخوام وقتم رو با تو بگذرونم؟!
تو که حالا کاملاً تو بغلش آروم گرفته بودی، سرت رو روی سینهاش گذاشتی و صدای تپشِ قلبش رو گوش دادی.
ت.و: نمیپرسم... چون میدونم کنار تو، جای امنتر و شیرینتری برای من وجود نداره.
فلیکس بوسهی کوتاهی روی پیشونیات گذاشت و تو رو محکمتر به خودش فشرد.
فلیکس: خوبه. چون از اینجا به بعد، دنیایِ بیرون هرچقدر هم شلوغ و بیرحم باشه، برای من فقط اینجاست... تویِ همین بغل، با تو.
اون دوباره صورتت رو بین دستهاش گرفت و با شیطنت خاصی که مخصوصِ خودش بود، خندید.
فلیکس: راستی... اگه امروز کیکِ بیشتری بپزی، قول میدم تمامِ روز رو همینجا، روی پاهام، حبست کنم. این هم یه قانونِ دیگه.
تو با خنده یقهی پیراهنش رو کشیدی و قبل از اینکه دوباره لبهاش روی لبت بذاره، گفتی
ت.و: فکر کنم مافیایِ من امروز بیش از حدِ معمول مهربون شده... یا شایدم، فقط میخواد منو با کیک و بوسه اسیر کنه؟!
فلیکس در حالی که دوباره غرقِ در بوسیدنِ تو میشد، بین بوسهها زمزمه کرد...
فلیکس: اسیر؟! نه... تو انتخابِ منی، ا.ت. و من برای داشتنت، حاضرم تموم دنیای دور و برم رو فراموش کنم.
خب خوشگلااا اینم پارت بعدییی میدونم دیر پارت میدم ببخشید🥹🎀
اگه بد شده بازم ببخشید تلاشمو کردم😭😭😭😭
میخوام امروز از همشون پارت بدم و مافیای عزیز من بیشتر پس حمایت کنید خوشگلااااا🥹😭🎀
#Part۳۰
آخرین تیکههای کیک شکلاتی هم با لذت تمام خورده شد. فلیکس که انگار تازه اشتهاش باز شده بود، آخرین جرعهی قهوهاش رو سر کشید، چنگالش رو با صدای آرومی توی ظرف گذاشت و با اون نگاه نافذ و پر از آرامش، به تو که داشتی میز رو جمع میکردی، خیره شد.
وقتی برگشتی تا ظرفها رو ببری، فلیکس بلند شد. با قدمهایی که بوی قدرت میداد به سمتت اومد. قبل از اینکه بتونی واکنشی نشون بدی، دستت رو گرفت؛ انگشتاش دور مچ دستت حلقه شد و با کششی ملایم، اما محکم، تو رو به سمت مبل راحتیِ وسط پذیرایی هدایت کرد.
بدون اینکه حرفی بزنه، روی مبل نشست و با همون حرکتِ همیشگی و مسلطش، تو رو بلند کرد و روی پاهای خودش نشوند. دستهاش بلافاصله دور کمرت قفل شد و تو رو طوری به خودش چسبوند که گرمای بدنش رو با تموم وجود حس کردی.
فلیکس کنار گوشت زمزمه کرد...
فلیکس: صبحونه تموم شد... حالا نوبتِ اصلیترین بخشِ برنامهیِ امروزه.
سرت رو به عقب تکیه دادی و با لبخند پرسیدی
ت.و: برنامهیِ اصلی؟! نکنه دوباره قراره یه قانون جدید اختراع کنی؟!
فلیکس صورتش رو جلو آورد و بینیاش رو به بینیات کشید.
فلیکس: قانونِ جدید؟! نه... فقط میخوام یادآوری کنم که این کیک، تنها چیزِ شیرینی نبود که امروز خوردم.
اون بدون معطلی لبهاش رو روی لبهات گذاشت. این بار بوسهاش طعم عجله نداشت؛ انگار میخواست با تکتکِ این بوسهها، مالکیتش رو به قلبت مهر بزنه. بوسهها عمیق، طولانی و پر از احساس بود. هر بار که فاصله میگرفت، با چشمهایی که از شدتِ علاقه برق میزد، به لب،های تو خیره میشد.
فلیکس در حالی که با انگشت شستش روی گونهات نوازش میکرد، با صدای بم و خشداری پرسید...
فلیکس: هنوز هم میخوای بپرسی که چرا اینقدر میخوام وقتم رو با تو بگذرونم؟!
تو که حالا کاملاً تو بغلش آروم گرفته بودی، سرت رو روی سینهاش گذاشتی و صدای تپشِ قلبش رو گوش دادی.
ت.و: نمیپرسم... چون میدونم کنار تو، جای امنتر و شیرینتری برای من وجود نداره.
فلیکس بوسهی کوتاهی روی پیشونیات گذاشت و تو رو محکمتر به خودش فشرد.
فلیکس: خوبه. چون از اینجا به بعد، دنیایِ بیرون هرچقدر هم شلوغ و بیرحم باشه، برای من فقط اینجاست... تویِ همین بغل، با تو.
اون دوباره صورتت رو بین دستهاش گرفت و با شیطنت خاصی که مخصوصِ خودش بود، خندید.
فلیکس: راستی... اگه امروز کیکِ بیشتری بپزی، قول میدم تمامِ روز رو همینجا، روی پاهام، حبست کنم. این هم یه قانونِ دیگه.
تو با خنده یقهی پیراهنش رو کشیدی و قبل از اینکه دوباره لبهاش روی لبت بذاره، گفتی
ت.و: فکر کنم مافیایِ من امروز بیش از حدِ معمول مهربون شده... یا شایدم، فقط میخواد منو با کیک و بوسه اسیر کنه؟!
فلیکس در حالی که دوباره غرقِ در بوسیدنِ تو میشد، بین بوسهها زمزمه کرد...
فلیکس: اسیر؟! نه... تو انتخابِ منی، ا.ت. و من برای داشتنت، حاضرم تموم دنیای دور و برم رو فراموش کنم.
خب خوشگلااا اینم پارت بعدییی میدونم دیر پارت میدم ببخشید🥹🎀
اگه بد شده بازم ببخشید تلاشمو کردم😭😭😭😭
میخوام امروز از همشون پارت بدم و مافیای عزیز من بیشتر پس حمایت کنید خوشگلااااا🥹😭🎀
- ۸۱۰
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط