اسم رمان: قربانی عشق
(Part 22)
{ویو هرا}
چشمامو بستم که صدای شلیک گلوله بلند شد ولی هیچ دردی حس نکردم! چشمامو باز کردم جیمین افتاده بود روی زمین یعنی مرده؟.... دوییدم سمت بورا و بغلش کردم.... به روبه رو نگاه کردم یه فرد داشت میومد سمتمون، ترسیده بودم نکنه یکی از افراد جیمین باشه؟.... رفتم عقب ولی تا چهرهاش رو دیدم دیگه نتونستم روی پاهام وایسم و با زانو نشستم روی زمین
تهیونگ: دیدی گفتم تنهات نمیزارم!
بورا: مامان این کیه(گریه بی صدا)
هرا: ا..این ب..باباته!
بورا از شنیدن این حرف از بغلم خارج شد و پرید بغل تهیونگ
بورا: بابا بلاخره اومدی
تهیونگ: آره عزیزم
از جام بلند شدم
هرا: توی این ۶ سال کجا بودی؟
تهیونگ نگاهشو از بورا گرفت و داد به من
هرا: چرا توی این ۶ سال نیومدی دنبالم ها؟؟
تهیونگ:…
هرا: چرا هیچی نمیگی(داد)
تهیونگ: الان بریم خونه برات توضیح میدم
هرا: لازم نیست من با تو جایی نمیام!
بورا رو از تهیونگ گرفتم
تهیونگ: الان کجا میخوای بری؟
هرا: به تو ربطی نداره
تهیونگ: منو بگو فکر کردم از دیدنم خوشحال میشی
هرا: خوشحال شدم! ولی چرا تو این مدت نیومدی دنبالم؟ میدونی چقدر عذاب کشیدم؟
تهیونگ: وقتی که تیر خوردم منو بردن آمریکا اونجا عمل کردم ولی بعد عمل رفتم تو کُما
هرا: عه
تهیونگ: آره
بورا رو ازم گرفت
تهیونگ: بیا بریم
هرا: بریم
تهیونگ راه افتاد و منم دنبالش رفتم تا به ماشین رسیدیم سوار شدیم و تهیونگ راه افتاد.... تو این مدت بورا کلی سوال از تهیونگ پرسید و تهیونگ هم با ذوق جوابشو میداد.... گوشیم زنگ خورد بابام بود
(شروع تماس)
آقای جئون: هرا خوبی؟
هرا: نگران نباش خوبم
آقای جئون: الان کجایی؟
هرا: پیش تهیونگ
آقای جئون: تهیونگ زندهاس؟(تعجب)
هرا: آره
آقای جئون: باشه پس خدافظ(سرد)
هرا: خدافظ
(پایان تماس)
ادامه دارد………
{ویو هرا}
چشمامو بستم که صدای شلیک گلوله بلند شد ولی هیچ دردی حس نکردم! چشمامو باز کردم جیمین افتاده بود روی زمین یعنی مرده؟.... دوییدم سمت بورا و بغلش کردم.... به روبه رو نگاه کردم یه فرد داشت میومد سمتمون، ترسیده بودم نکنه یکی از افراد جیمین باشه؟.... رفتم عقب ولی تا چهرهاش رو دیدم دیگه نتونستم روی پاهام وایسم و با زانو نشستم روی زمین
تهیونگ: دیدی گفتم تنهات نمیزارم!
بورا: مامان این کیه(گریه بی صدا)
هرا: ا..این ب..باباته!
بورا از شنیدن این حرف از بغلم خارج شد و پرید بغل تهیونگ
بورا: بابا بلاخره اومدی
تهیونگ: آره عزیزم
از جام بلند شدم
هرا: توی این ۶ سال کجا بودی؟
تهیونگ نگاهشو از بورا گرفت و داد به من
هرا: چرا توی این ۶ سال نیومدی دنبالم ها؟؟
تهیونگ:…
هرا: چرا هیچی نمیگی(داد)
تهیونگ: الان بریم خونه برات توضیح میدم
هرا: لازم نیست من با تو جایی نمیام!
بورا رو از تهیونگ گرفتم
تهیونگ: الان کجا میخوای بری؟
هرا: به تو ربطی نداره
تهیونگ: منو بگو فکر کردم از دیدنم خوشحال میشی
هرا: خوشحال شدم! ولی چرا تو این مدت نیومدی دنبالم؟ میدونی چقدر عذاب کشیدم؟
تهیونگ: وقتی که تیر خوردم منو بردن آمریکا اونجا عمل کردم ولی بعد عمل رفتم تو کُما
هرا: عه
تهیونگ: آره
بورا رو ازم گرفت
تهیونگ: بیا بریم
هرا: بریم
تهیونگ راه افتاد و منم دنبالش رفتم تا به ماشین رسیدیم سوار شدیم و تهیونگ راه افتاد.... تو این مدت بورا کلی سوال از تهیونگ پرسید و تهیونگ هم با ذوق جوابشو میداد.... گوشیم زنگ خورد بابام بود
(شروع تماس)
آقای جئون: هرا خوبی؟
هرا: نگران نباش خوبم
آقای جئون: الان کجایی؟
هرا: پیش تهیونگ
آقای جئون: تهیونگ زندهاس؟(تعجب)
هرا: آره
آقای جئون: باشه پس خدافظ(سرد)
هرا: خدافظ
(پایان تماس)
ادامه دارد………
- ۲۳.۳k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط