#عشق_ممنوعه_شب
#عشق_ممنوعه_شب
پارت هشتم | ورود به اتاق
یونگی فوراً جلوی من ایستاد.
«پشت سرم بمون.»
این بار بدون اعتراض اطاعت کردم.
از داخل اتاق صدای ورق خوردن کاغذ میاومد.
یونگی وارد شد و من هم چند قدم پشت سرش رفتم.
اتاق تاریک بود. پردههای سنگین جلوی پنجرهها رو پوشونده بودن و بوی عجیبی در هوا پیچیده بود؛ بویی شبیه چوب قدیمی و گلهای خشکشده.
نگاهم روی میز کوچکی کنار پنجره افتاد.
یک جعبهی چوبی روی میز قرار داشت.
درش باز بود.
کنارش چند کاغذ قدیمی پخش شده بودن.
یونگی با دیدن جعبه سر جاش میخکوب شد.
آروم پرسیدم
«چی شده؟»
جواب نداد.
به میز نزدیک شدم و یکی از کاغذها رو برداشتم.
روی کاغذ، تصویر یک گردنبند کشیده شده بود.
همون گردنبند من.
حتی شکل سنگ وسطش هم دقیقاً یکی بود.
زیر تصویر، با خطی ظریف نوشته شده بود
«این نشان تا زمانی که وارث خون بیدار نشده، نباید به صاحب اصلیاش بازگردانده شود.»
چند بار جمله رو خوندم.
وارث خون؟
صاحب اصلی؟
«یونگی..این یعنی چی؟»
وقتی برگشتم، دیدم به کاغذ خیره شده.
رنگ چهرهاش پریده بود.
«این نباید اینجا باشه.»
«چی نباید اینجا باشه؟!»
کاغذ رو از دستم گرفت و پشتش رو نگاه کرد.
اونجا چیزی نوشته شده بود که باعث شد برای لحظهای حتی نفس کشیدن رو فراموش کنم.
اسم مادرم.
اسم کاملش.
و درست زیر اون، تاریخی که به سال تولد من مربوط میشد.
لبهام لرزید.
«چرا اسم مامانم اینجاست؟»
یونگی سرش رو بلند کرد.
توی نگاهش چیزی بود که بیشتر از ترس به پشیمونی شباهت داشت.
«چون مادرت تنها کسی بود که میتونست این گردنبند رو از اینجا دور کنه.»
به اطراف اتاق نگاه کردم.
«یونگی، اینجا کجاست؟ اصلاً این کاغذها مال کیان؟!»
قبل از اینکه جواب بده، صدای قدمهایی از پشت سرمون اومد.
هر دومون برگشتیم.
زن مرموز کنار در ایستاده بود.
این بار صورتش زیر نور ماه کاملاً مشخص بود؛ زنی با موهای تیره و چشمانی که انگار سالها شاهد اتفاقاتی بودن که هیچکس نباید میدید.
نگاهش روی گردنبندم ثابت موند.
#مین_یونگی
#چند_پارتی
پارت هشتم | ورود به اتاق
یونگی فوراً جلوی من ایستاد.
«پشت سرم بمون.»
این بار بدون اعتراض اطاعت کردم.
از داخل اتاق صدای ورق خوردن کاغذ میاومد.
یونگی وارد شد و من هم چند قدم پشت سرش رفتم.
اتاق تاریک بود. پردههای سنگین جلوی پنجرهها رو پوشونده بودن و بوی عجیبی در هوا پیچیده بود؛ بویی شبیه چوب قدیمی و گلهای خشکشده.
نگاهم روی میز کوچکی کنار پنجره افتاد.
یک جعبهی چوبی روی میز قرار داشت.
درش باز بود.
کنارش چند کاغذ قدیمی پخش شده بودن.
یونگی با دیدن جعبه سر جاش میخکوب شد.
آروم پرسیدم
«چی شده؟»
جواب نداد.
به میز نزدیک شدم و یکی از کاغذها رو برداشتم.
روی کاغذ، تصویر یک گردنبند کشیده شده بود.
همون گردنبند من.
حتی شکل سنگ وسطش هم دقیقاً یکی بود.
زیر تصویر، با خطی ظریف نوشته شده بود
«این نشان تا زمانی که وارث خون بیدار نشده، نباید به صاحب اصلیاش بازگردانده شود.»
چند بار جمله رو خوندم.
وارث خون؟
صاحب اصلی؟
«یونگی..این یعنی چی؟»
وقتی برگشتم، دیدم به کاغذ خیره شده.
رنگ چهرهاش پریده بود.
«این نباید اینجا باشه.»
«چی نباید اینجا باشه؟!»
کاغذ رو از دستم گرفت و پشتش رو نگاه کرد.
اونجا چیزی نوشته شده بود که باعث شد برای لحظهای حتی نفس کشیدن رو فراموش کنم.
اسم مادرم.
اسم کاملش.
و درست زیر اون، تاریخی که به سال تولد من مربوط میشد.
لبهام لرزید.
«چرا اسم مامانم اینجاست؟»
یونگی سرش رو بلند کرد.
توی نگاهش چیزی بود که بیشتر از ترس به پشیمونی شباهت داشت.
«چون مادرت تنها کسی بود که میتونست این گردنبند رو از اینجا دور کنه.»
به اطراف اتاق نگاه کردم.
«یونگی، اینجا کجاست؟ اصلاً این کاغذها مال کیان؟!»
قبل از اینکه جواب بده، صدای قدمهایی از پشت سرمون اومد.
هر دومون برگشتیم.
زن مرموز کنار در ایستاده بود.
این بار صورتش زیر نور ماه کاملاً مشخص بود؛ زنی با موهای تیره و چشمانی که انگار سالها شاهد اتفاقاتی بودن که هیچکس نباید میدید.
نگاهش روی گردنبندم ثابت موند.
#مین_یونگی
#چند_پارتی
- ۶۷
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط