{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p63
کتابخانه در سکوت فرو رفته بود.
صدای بارون قطع شده بود و حالا فقط شرشر آب از ناودان‌های سنگی قلعه شنیده می‌شد.
نینا هنوز به صفحه‌ای که تصویر اون نشونه روش کشیده شده بود خیره مونده بود.
حس می‌کرد هر جواب، ده سؤال تازه به ذهنش اضافه می‌کنه.
کتاب رو آروم بست.
صدای برخورد جلد چرمی با میز، در فضای ساکت اتاق پیچید.
سرش رو بالا آورد.
«می‌دونی از چی بیشتر از همه عصبانی‌ام؟»
جیمین کنار پنجره ایستاده بود.
«نه.»
«اینکه از وقتی اومدم اینجا، همه درباره‌ی زندگی من تصمیم گرفتن... جز خودم.»
نگاهش رو از پنجره گرفت.
نینا ادامه داد:
_«شورا برای من تصمیم می‌گیره، تو برای من تصمیم می‌گیری، اون خاندان‌هایی که حتی ندیدمشون دنبال منن...»

لبخند تلخی زد.
«جالبه، صاحب این زندگی فقط منم، ولی انگار کمترین حق رو دارم.»

جیمین چند قدم به سمت میز اومد.
روبه‌روی نینا نشست.
فاصله‌شون فقط همون عرض میز بود.
«حق داری عصبانی باشی.»

نینا با تعجب نگاهش کرد.
«فقط همین؟»
«انتظار داشتی مخالفت کنم؟»
_«نمی‌دونم...»

شونه بالا انداخت.
«معمولاً هرچی می‌گم، یه جواب آماده داری.»
چند ثانیه سکوت بینشون موند.
بعد جیمین گفت:
«همه‌ی جواب‌ها آماده نیستن.»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p64نینا با دقت به صورتش نگاه کرد.برای اول...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p65نینا چشم‌هاش رو ریز کرد.«یعنی نگران من...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p62جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد. نه بر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط