{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part 1 杂交种


استرس اضطراب ترس در جانش آمیخته بود در تاریکی شب درحالیکه نوزاد چند روزه اش را در آغوشش گرفته بود
می‌دوید در جنگل سیاه و تاریک سرباز های شوهرش که لباس های تاریخی پوشیده بودند به دنبالش می‌دویدند
تا آن زن را که در بدترین شرایط بود بگیرن
اشک های زن بی‌اختیار می‌ریختند و خیلی می‌ترسید
با این حال نوزادش را که گریه می‌کرد سفت تر گرفت
باید نجات پیدا می‌کرد باید از شر آن خانواده سنتی سخت گیر، می‌رفت باید واسه نوازد کوچکش زندگی بهتری می‌ساخت وگرنه اینجا جهنم میشد برایش
نوزاد بلند بلند گریه میکرد و با مشت های کوچکش به مادرش می‌فهماند که خیلی ترسیده، اما مادر باید فرار می‌کرد تا زندگی بهتری برایش فراهم کند
سربازان هر دقیقه نزدیک تر می‌شدند و صدای شلیک گلوله از کنارش رد میشد پاهای زن تا زانو‌ها خیس و گلی بودند
که در میان چاله های آب و گل هر دقیقه لیز میخورد
اما همچنان سر نوزادش را محکم روی سینه اش نگهداشته بود تا مبادا آسیبی ببیند صورت کوچک و ناز نوزاد از گریه های بی‌امان قرمز شده بود و آن تیله های کوچک مشکی
بیشتر بسته میشدند زن با بغض و ترس لحظه ای به صورت نوزادش نگاه کرد و با بغض زمزمه کرد : لی آرو مامانی آروم باش گریه نکن ...
لحظه ای تیری به پایش شلیک شد...
و بلاخره زن از پا افتاد و روی زمین افتاد
بچه را محکم تر در آغوش گرفت سربازان خیلی سریعی دورش جمع شدند اسلحه ها سمتش نشانه گرفتند برای زن اصلا درد پایش محکم نبود بلکه می‌ترسید اتفاقی برای نوزادش بیافتد یکی از آنها که لباس مقام بالایی پوشیده بود
با همان نگاه شیطانی جلو آمد و گفت : کجا می‌خواستی فرار کنی خوشگله
زن با با بغض و نفرت بهش زل زد : دخترمو نمی‌دم شما زندگیو براش جهنم می‌کنید
مرد پوزخند وار خندید: تو با بچه چند روزه میخواهی بری کره جنوبی ؟ امکان نداره دخترت خیلی لازم مونه- خطاب به‌ سربازانش ادامه داد : بچه رو ازش بگیرید
زن با ترس و بغض سر به نه تکان داد تا تکانی خورد درد پایش بیشتر شد با درد و زجر نوزداش که به بدترین شکل ممکن گریه میکرد را ازش آغوش‌اش جدا کردند زن با گریه داد زد : لطفا دخترمو بدین اون هنوز خیلی کوچیکه بهم احتیاج داره...باید شیر بخوره بدون من آروم نمیشه ..
مرد با پوزخند شیطانی جلو آمد و در صورت زن خم شد
زنیکه سن هم نداشت یه زن جوان و خوشگل بود مرد اغواگرانه چانه لرزانش را لمس کرد و او صورت گریانش گفت : شاید اگه از همون اول ماله من می‌شدی الان جونت رو از دست نمی‌دادی تو بخاطر اینکه کره ای هستی اینجا هیچکس دوست ندارند برعکس متنفر هستند اما با این حال تو با کامینجو تسوکی ازدواج کردی و یه دختر ازش آوردی
اما ببین الان دیگه باید بمیری...
زن با گریه چشم هایش را بست و بعد این شلیک اسلحه بود که به گوش نوزاد گریان خورد ....
دیدگاه ها (۶)

«the price of love»»part:2» کل خونه بوی خون میداد، املیا با ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

......پارت هفتم......

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

خوبببب کپشنننن🌚🎀عروسک من😈🔞پارت سی و ششچرا باید اینقدر درد بک...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستن(فصل۲)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هفدهمیونا گردنبندش رو محکم توی د...

🖤 OBSESSION | وسواس پارت سوم: من مال هیچ‌کس نیستمصدای شلیک‌ه...

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

اخرین بازمانده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط