Forbidden love①⑧
Forbidden love①⑧
چند دقیقه بعد
چمدونم رو برداشتم
ا/ت: من میرم و امیدوارم دیگه هیچوقت به صورت اتفاقی همو نبینیم
چیزی نگفت و از در رفتم بیرون راه افتادم به سمت مطب دکتر
دو ساعت بعد
منشی: خانم کیم بفرمایید داخل
رفتم داخل
ا/ت: سلام خانم دکتر
👩🏻⚕️: سلام عزیزم بفرمایید پس میبینم شما یک مادر هستین
سرم رو انداختم پایین
ا/ت: بله
👩🏻⚕️: اول باید معاینه بشید دراز بکشید
رفتم و روی تخت دراز کشیدم
چند دقیقه بعد
👩🏻⚕️: کوچولوی شما هنوز ماه های اولش هست
پس خیلی دیگه مونده
ا/ت: خانم دکتر من گفتم برای سقط جنین اومدم
👩🏻⚕️: بله بشین باید یکم بهم اطلاعات بدی تا نوبت سقط جنین رو بهت بدم
ا/ت: باشه
👩🏻⚕️: اول اینکه چرا میخوای اینکارو کنی؟
ا/ت: سنم پایینه فکر نکنم بتونم ازش مراقبت کنم
👩🏻⚕️: نه سنت خیلی هم خوبه ما مامان های کوچیک تر از توهم داشتیم و اینکه نگران مراقبتش نباش ما اینجا پکیج های مراقبت های نوزادان داریم یعنی کلاس داریم میتونید یه دوره بیاید و کامل این هارو یاد بگیرید دیگه مشکل چیه منظورم اینه با پدر بچه مشکل دارین؟ یا مثلا بچه ناخواسته بوده
ا/ت: بله بچه ناخواسته بوده
👩🏻⚕️: پدر بچه رو میشناسین؟
ا/ت: بله میشناسم
👩🏻⚕️: میدونه شما باردارین و بچه از شماست؟
ا/ت: آره
👩🏻⚕️: پس چرا؟
ا/ت: گفتم که بچه ناخواستست من و بابای بچه نمیتونیم باهم کنار بیایم
👩🏻⚕️: عزیزم شاید یه سرنوشت بوده باشه
ا/ت: نه خانم دکتر لطفا شما کار خودتون رو انجام بدین
👩🏻⚕️: چشم اما عزیزم مطمئنی؟
ا/ت: بله
👩🏻⚕️: باشه یه وقت بهت میدم
ا/ت: یعنی امروز نه؟
👩🏻⚕️: نه عزیزم امروز جلسه ی معاینه بود
ا/ت: باشه پس سریع لطفا
👩🏻⚕️: باشه خانوم بشین یکم دیگه صحبت کنیم
ا/ت: شما نمیتونید من رو منصرف کنید چون من تصمیم رو گرفتم و اینکه شما چرا اینکارو میکنید چون اگر به کسی چیزی نگید میتونی سقط جنین رو زودتر انجام بدین و پول بدست بیارین
👩🏻⚕️: بله اما عذاب وجدان شب اجازه نمیده بخوابم با خودم میگم که من شاید میتونستم اون خانم رو راضی کنم که این بچه رو سقط نکنه و یه بچه ی دیگه به این دنیا میومد و زندگی چندین نفر رو تغییر میداد توهم به این فکر کن که اگر این بچه بدنیا بیاد میتونه شیرینی زندگیتون باشه
عزیزم لطفا خیلی فکر کن چون خیلی از خانواده ها هستن آرزوی همین بچه رو دارن
قبل از اینکه بخوای کاری کنی به این فکر کن که این بچه دوماه تو وجود تو هست از خون و وجود توعه اگر بدنیا بیاد نزدیکترین کس به زندگیت میشه حتی نزدیک تر از مادرت یه بچه ای که شبیهته ماله خودته از وجود خودت بوده چه بدنیا اومده باشه چه نه بچست پس فکر کن بچه ی خودت رو دستی دستی با انتخاب خودت میخوای نابود کنی
عزیزم فکر کن خیلی فکر کن
ا/ت: خانم دکتر من نمیدونم
👩🏻⚕️: میدونم به چی فکر میکنی اما نگران نباش همه چیز اوکی میشه همه چیز منظورم اینه بچه سرنوشت ادم رو تغییر میده کمی بیشتر فکر کن
ا/ت: باشه باشه من اینکارو نمیکنم این بچه رو سقط نمیکنم اما اگر بدنیا اومد و من این بچه رو نخواستم میتونم بدم به خانواده هایی که بچه ندارن؟
👩🏻⚕️: بله چرا که نه خیلی هم خوب انتخاب خیلی خوبی کردی پس سریع برو..دیگه هم نبینمت
چیزی نگفتم و رفتم بیرون
👩🏻⚕️: خانم منشی ویزیت این خانم رو بهش برگردونید
ا/ت: نه نیازی نیست یه جلسه تراپی بود انگار حرف هایی بهم زدی که دلم میخواد این بچه رو همین الان بغل کنم
👩🏻⚕️: به سلامت
ا/ت: خدانگهدار
رفتم بیرون از مطب
من الان مادرم
مادر یه فرزند
الان بچه ای دارم که باید مراقبش باشم
و اینکه پدرم و مادرم و برادرم هیچی نمیدونن هیچی..
اما زندگی خودمه من از اونها جدا شدم چند وقت دیگه بهشون خبربارداریم رو میگم
اما من الان با این چمدون چه کنم...
شاید زنگ زدن بهش یه اشتباه باشه...
نمیدونم...
اما دلم رو زدم به دریا و بهش زنگ زدم
کوک: الو
ا/ت: الو سلام
کوک: سلام
ا/ت: کجایی؟
کوک: بیرون
ا/ت: وقت داری؟
کوک: آره
ا/ت:هنوز سرحرفت بخاطر بچه هستی؟
کوک: کدوم حرف؟
ا/ت: که از این بچه مراقبت میکنی؟یعنی باهم میکنیم
کوک:آره چطور؟
ا/ت: پس میای دنبالم؟
کوک: اما بچه..
ا/ت:کاری نکردم بزرگش میکنیم
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
چند دقیقه بعد
چمدونم رو برداشتم
ا/ت: من میرم و امیدوارم دیگه هیچوقت به صورت اتفاقی همو نبینیم
چیزی نگفت و از در رفتم بیرون راه افتادم به سمت مطب دکتر
دو ساعت بعد
منشی: خانم کیم بفرمایید داخل
رفتم داخل
ا/ت: سلام خانم دکتر
👩🏻⚕️: سلام عزیزم بفرمایید پس میبینم شما یک مادر هستین
سرم رو انداختم پایین
ا/ت: بله
👩🏻⚕️: اول باید معاینه بشید دراز بکشید
رفتم و روی تخت دراز کشیدم
چند دقیقه بعد
👩🏻⚕️: کوچولوی شما هنوز ماه های اولش هست
پس خیلی دیگه مونده
ا/ت: خانم دکتر من گفتم برای سقط جنین اومدم
👩🏻⚕️: بله بشین باید یکم بهم اطلاعات بدی تا نوبت سقط جنین رو بهت بدم
ا/ت: باشه
👩🏻⚕️: اول اینکه چرا میخوای اینکارو کنی؟
ا/ت: سنم پایینه فکر نکنم بتونم ازش مراقبت کنم
👩🏻⚕️: نه سنت خیلی هم خوبه ما مامان های کوچیک تر از توهم داشتیم و اینکه نگران مراقبتش نباش ما اینجا پکیج های مراقبت های نوزادان داریم یعنی کلاس داریم میتونید یه دوره بیاید و کامل این هارو یاد بگیرید دیگه مشکل چیه منظورم اینه با پدر بچه مشکل دارین؟ یا مثلا بچه ناخواسته بوده
ا/ت: بله بچه ناخواسته بوده
👩🏻⚕️: پدر بچه رو میشناسین؟
ا/ت: بله میشناسم
👩🏻⚕️: میدونه شما باردارین و بچه از شماست؟
ا/ت: آره
👩🏻⚕️: پس چرا؟
ا/ت: گفتم که بچه ناخواستست من و بابای بچه نمیتونیم باهم کنار بیایم
👩🏻⚕️: عزیزم شاید یه سرنوشت بوده باشه
ا/ت: نه خانم دکتر لطفا شما کار خودتون رو انجام بدین
👩🏻⚕️: چشم اما عزیزم مطمئنی؟
ا/ت: بله
👩🏻⚕️: باشه یه وقت بهت میدم
ا/ت: یعنی امروز نه؟
👩🏻⚕️: نه عزیزم امروز جلسه ی معاینه بود
ا/ت: باشه پس سریع لطفا
👩🏻⚕️: باشه خانوم بشین یکم دیگه صحبت کنیم
ا/ت: شما نمیتونید من رو منصرف کنید چون من تصمیم رو گرفتم و اینکه شما چرا اینکارو میکنید چون اگر به کسی چیزی نگید میتونی سقط جنین رو زودتر انجام بدین و پول بدست بیارین
👩🏻⚕️: بله اما عذاب وجدان شب اجازه نمیده بخوابم با خودم میگم که من شاید میتونستم اون خانم رو راضی کنم که این بچه رو سقط نکنه و یه بچه ی دیگه به این دنیا میومد و زندگی چندین نفر رو تغییر میداد توهم به این فکر کن که اگر این بچه بدنیا بیاد میتونه شیرینی زندگیتون باشه
عزیزم لطفا خیلی فکر کن چون خیلی از خانواده ها هستن آرزوی همین بچه رو دارن
قبل از اینکه بخوای کاری کنی به این فکر کن که این بچه دوماه تو وجود تو هست از خون و وجود توعه اگر بدنیا بیاد نزدیکترین کس به زندگیت میشه حتی نزدیک تر از مادرت یه بچه ای که شبیهته ماله خودته از وجود خودت بوده چه بدنیا اومده باشه چه نه بچست پس فکر کن بچه ی خودت رو دستی دستی با انتخاب خودت میخوای نابود کنی
عزیزم فکر کن خیلی فکر کن
ا/ت: خانم دکتر من نمیدونم
👩🏻⚕️: میدونم به چی فکر میکنی اما نگران نباش همه چیز اوکی میشه همه چیز منظورم اینه بچه سرنوشت ادم رو تغییر میده کمی بیشتر فکر کن
ا/ت: باشه باشه من اینکارو نمیکنم این بچه رو سقط نمیکنم اما اگر بدنیا اومد و من این بچه رو نخواستم میتونم بدم به خانواده هایی که بچه ندارن؟
👩🏻⚕️: بله چرا که نه خیلی هم خوب انتخاب خیلی خوبی کردی پس سریع برو..دیگه هم نبینمت
چیزی نگفتم و رفتم بیرون
👩🏻⚕️: خانم منشی ویزیت این خانم رو بهش برگردونید
ا/ت: نه نیازی نیست یه جلسه تراپی بود انگار حرف هایی بهم زدی که دلم میخواد این بچه رو همین الان بغل کنم
👩🏻⚕️: به سلامت
ا/ت: خدانگهدار
رفتم بیرون از مطب
من الان مادرم
مادر یه فرزند
الان بچه ای دارم که باید مراقبش باشم
و اینکه پدرم و مادرم و برادرم هیچی نمیدونن هیچی..
اما زندگی خودمه من از اونها جدا شدم چند وقت دیگه بهشون خبربارداریم رو میگم
اما من الان با این چمدون چه کنم...
شاید زنگ زدن بهش یه اشتباه باشه...
نمیدونم...
اما دلم رو زدم به دریا و بهش زنگ زدم
کوک: الو
ا/ت: الو سلام
کوک: سلام
ا/ت: کجایی؟
کوک: بیرون
ا/ت: وقت داری؟
کوک: آره
ا/ت:هنوز سرحرفت بخاطر بچه هستی؟
کوک: کدوم حرف؟
ا/ت: که از این بچه مراقبت میکنی؟یعنی باهم میکنیم
کوک:آره چطور؟
ا/ت: پس میای دنبالم؟
کوک: اما بچه..
ا/ت:کاری نکردم بزرگش میکنیم
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
- ۹۲۰
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط