Anya x Damian پارت۱۹

دامیان انگشتاش رو لای انگستای آنیا قغل کرد و نوک بینیشو به نوک بینی آنیا میکشید
نفسای جفتشون داغ تر و ضربان قلبشون تند تر از لحظه های قبل میشد آنیا کع حسابی داشت خجالت میکشید با صدای آرومی گفت:دامیان ساما؟
دامیان:جانم؟
آنیا:دوست دار_
_واییییییییی خدای من آنیا ساااااااااااانننن بالاخره به هوش اومدییییییییییییی؟!؟! واییییی خدای من عجب صحنه ایییییی!! 😖
بله درست حدس زدین بکی بود👍🗿
بکی:آقای دکتر؟! آقای دکتررررر!! سریع بیایننننننن!!!!!!
دامیان تو ذهنش:مزاحممممممممم🔪💢
خلاصه دکتر اومد تا وضعیت آنیا رو چک کنه بکی انقد جیغ کشیده بود که همه ی پرسنل پشت در اتاق جمع شده بودن🗿
دکتر:به نطر میاد هوشیاری کامل رو به دست آوردی از کما به آی سی یو منتقلت میکنم یه یک هفته ای باید اونجا بمونی بعد دستور ترخیصت رو مینویسم باید بری سی تی اسکن هم بشی تا از وضعیت جمجمه ت هم خیالم راحت بشه چند تا دارو هم برات مینویسم هر شب حداقل به مدت ۳ سال باید مصرفشون کنی تا فراموشی نگیری
آنیا و دامیان با خوشحالی بهم نگاه کردن
پرستار:آنیا چان دوست داری بعد سی تی اسکنت ببرمت حموم؟ دو هفته ای هست که هموم نرفتی خیلی کثیف شدی
آنیا سرخ شد و با خودش گفت:خدای من! یعنی تو این وضعیتی که شبیه جنگلیا بودم دامیان میخواست منو ببوسه؟؟!!
آنیا:ن...نه ممنون ترجیح میدم خودم تنهایی برم😖🍅
پرستار خندید و گفت:تو فعلا تعادلی نداری که بخوای تنهایی بری حموم نگران نباش منم دخترم پسر نیستم که خجالت بکشی😄( دیگه داره دارک میشه🌚🗿 )
دامیان لبخندی زد و با خودش گفت:کاش منم دختر بودم
آنیا بیشتر سرخ شد و نگاه تعجب آمیزی به دامیان کرد اول دامیان متوجه این نگاه های آنیا و سرخی پیش از اندازش نشد اما بعد چند ثانیه فهمید چیکار کرده 🗿
دامیان اندر ذهن خود:وایییییی نهههههه فراموش کردم که میتونه ذهن بخونههههههه!! اصن این چه فکری بود کردم مننننن؟!؟ از کی تا حالا انقد پر رو و عوضی شدی دامیاننننننن؟!؟؟؟!!
آره خلاصه دامیان هم لبو شده بود و دیگه روش نمیشد تو چشمای آنیا نگاه کنه:/
(چند روز بعد)
وضعیت آنیا خیلی بهتر شده بود و دیگه چیزی نمونده بود تا از بیمارستان مرخص بشه
آنیا:هی بسه دیگه! دو دقه اون کتابو بزار و منو نگاه کن! 😠
دامیان:نمیشه فردا امتحان داریم
آنیا:میدونستم! میدونستم که دیگه دوسم ندارییییییی!! یعنی امتحان فردا و اون کتاب بی صاحاب ارزشش از من بیشترهههههه؟!؟!! 😢
دامیان سریع کتاب رو بست و گذاشتش رو میز و لبخندی زد و گفت:دوست داری بریم بیرون یه هوایی بخوریم عزیزم؟
آنیا:اوهوم.......برو ویلچر رو بیار
دامیان تو یه چشم بهم زدن آنیا رو از روی تخت بلند کرد و لبخند شیطونی ای زد و گفت:نیازی به ویلچر نیست خودم میبرمت پرنسسم
دامیان چشمکی به آنیا زد که باعث شد آنیا هزار بار بمیره و زنده شع🗿🎀
دامیان به سمت محوطه رفت و آنیا رو روی چمنا گذاشت و گفت:چی میخوری برات بگیرم آنیا؟
آنیا ذوق کرد و گفت:بادوم زمینی بگیر😆
دامیان:چشم عزیزم الان میام
دامیان قرار بود بادوم زمینی بگیره ولی با یه عالمه خوراکی برگشت آنیا هم حسابی ذوق کرده بود
آنیا و دامیان باهم دیگه میخوردن و میخندیدن تا اینکه وقت غروب خورشید رسید
آنیا:خدای من چقد زود غروب شد! اصلا متوجه گذر زمان نشدم!
دامیان دستشو روی دست آنیا گذاشت گفت:مامانم میگفت وقتی که با آدم مورد علاقت وقت میگذرونی گذر زمان رو متوجه نمیشی
آنیا خنده ی کوتاهی کرد و گفت:دقیقا همینطوره
دامیان تو ذهنش:لطفا دلبریاتو کم تر کن من تحمل این همه خوشگلی و نازی تو رو ندارم
دامیان دستشو روی لپ آنیا گذاشت و نزدیک تر شد و گفت:خانم بلک بل فوضول نزاشت که اونموقع کارمو انجام بدم پس......لطفا چشماتو ببند که میخوام تو رو رسما مال خودم کنم
دامیان نزدیک تر شد اما آنیا یهویی فاصلشو زیاد کرد و دور شد
دامیان:آنیا.....چان؟؟
آنیا:متاسفم دامیان ولی.......هنوز آماده نیستم باشه؟ قول میدم که یه روزی در آینده ی نه چندان دور ح...حتما همو میبوسیم!
دامیان بی توجه به حرف آنیا دست آنیا رو گرفت و نزدیک تر شد آنیا خیلی ترسیده بود اما بر خلاف تصوراتش که فکر میکرد دامیان قراره لباشو ببوسه اما پیشونیشو بوسید
دامیان:اشکالی نداره هر وقت آماده بودی بهم یه نشونه بده که ببوسمت باشه لیلیوم؟
آنیا:باشه😙
دامیان خندید و گفت:لحظه شماری میکنم برای اون زمان😄!
دیدگاه ها (۴۲)

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

عشقی حقیقی

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

ادامهانیا:نازم کن(چشماش بسه هست که بخوابه)دامیان شروع به ناز...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط