بی این جهان چه خواهم کرد؟ بی رغبتی به دانستن، بی صورتی بر
بی این جهان چه خواهم کرد؟ بی رغبتی به دانستن، بی صورتی برای بازشناختن،
در جایی که بودن به جز لحظهیی نمیپاید، جایی که لحظه درآن
نادانییش از سرکردن با فقدانِ این موج را
به خلأ سرریز میکند، جایی که بدن و سایه در آن
عاقبت با هم غرق میشوند
بی این سکوت چه خواهم کرد؟ جایی که میمیرند در آن زمزمهها،
دمزدنها، دیوانهگیهای رو به سوی یاری، رو به سوی عشق،
بی این آسمانِ فرازندهی
بر فرازش شنِ شکسته
چه خواهم کرد؟ دیروز و پریروز چه کردم؟
از دریچهی مات به بیرون مینگرم و دیگری را میجویم
سرگشتهیی را شبیه به خویش، چرخان به گردِ خویش، دور ازتمامیی زندهگان
در جوی متشنج
میان ِ بیصداییی صداهایی
که سکوتام را از خویش میانبارند.
در جایی که بودن به جز لحظهیی نمیپاید، جایی که لحظه درآن
نادانییش از سرکردن با فقدانِ این موج را
به خلأ سرریز میکند، جایی که بدن و سایه در آن
عاقبت با هم غرق میشوند
بی این سکوت چه خواهم کرد؟ جایی که میمیرند در آن زمزمهها،
دمزدنها، دیوانهگیهای رو به سوی یاری، رو به سوی عشق،
بی این آسمانِ فرازندهی
بر فرازش شنِ شکسته
چه خواهم کرد؟ دیروز و پریروز چه کردم؟
از دریچهی مات به بیرون مینگرم و دیگری را میجویم
سرگشتهیی را شبیه به خویش، چرخان به گردِ خویش، دور ازتمامیی زندهگان
در جوی متشنج
میان ِ بیصداییی صداهایی
که سکوتام را از خویش میانبارند.
- ۱۰۳
- ۰۴ دی ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط