مرگبار زیبا

part¹⁷
و تو، با بدن لرزان و نفس‌های بریده، فقط به یک چیز فکر کردی:
این بار، جنگ… دیگه فقط برای فرار تو نبود.
برای این بود که کی می‌تونه تو رو “پس بگیره”.هانا با هر چی که جون داشت، از توی راهروها دوید و خودشو پرت کرد توی اتاقش. سدریک تا نزدیکی‌های خوابگاه باهاش اومده بود و هانا هم با یه تشکرِ کوتاه و صدایی که از ترس می‌لرزید، ازش جدا شد..
خیلی به آلیسون، آری یا امیلی نیاز داشت تا بهش کمک کنن، ولی اتاق سوت و کور بود. انگار تمام دنیا دست به دست هم داده بودن تا توی این وضعیت تنها بمونه..
هانا افتاد روی تخت و صورتشو توی بالش فشار داد. بدنش هنوز از اثر اون شکلات‌های لعنتی می‌سوخت و تصویر چشم‌های سیاه شده‌ی متیو یه لحظه هم از جلوی چشمش کنار نمی‌رفت.
+ «فقط باید... چند ساعت... بخوابم... تا اثرش بپره...»
اما سکوت اتاق با یه صدای بنگ وحشتناک شکست، درِ چوبی اتاق طوری با ضربه باز شد که محکم خورد به دیوار و صدای خرد شدن لولاهاش بلند شد. هانا با وحشت از جا پرید.
+ «امیلی؟ تویی؟»
اما اون قدِ بلند و شنل سیاهی که دم در ایستاده بود، امیلی نبود.متیو بود.داشت نفس‌نفس می‌زد و موهای فِرِش ریخته بود توی صورتش. گوشه‌ی ابروش توی دعوا با انزو شکافته بود و یه قطره خون روی گونه‌اش خشک شده بود. اما ترسناک‌ترین چیز، نگاهش بود؛ یه جور حسِ نیازِ کنترل‌نشده و خشمی که بوی خطر می‌داد.متیو بدون اینکه چشم از هانا برداره، دستشو برد عقب، در رو بست و صدای کلیک قفل شدنِ جادوییِ در، توی فضای اتاق مثل صدای شلیک گلوله پیچید.هانا خودشو عقب کشید و چسبید به بالای تخت:
+ «متیو... چطوری اومدی اینجا؟ اینجا خوابگاه دختراست!»
متیو با قدم‌های شمرده و سنگین اومد سمت تخت. هر قدمش انگار روی قلب هانا گذاشته می‌شد.
_ «فکر کردی اون دیگوریِ احمق می‌تونه تو رو از من قایم کنه؟ فکر کردی وقتی دست‌های کثیفشو دورت حلقه کرد و تو هم بهش چسبیدی، من فقط وایمیستم نگاه می‌کنم؟»
صدای متیو خیلی بم و خش‌دار شده بود. لبه‌ی تخت نشست و سنگینی وزنش باعث شد هانا یه ذره به سمتش سر بخوره. متیو یهو مچ دست هانا رو گرفت و با یه حرکت اونو کشید سمت خودش، طوری که صورت‌هاشون فقط چند سانتی‌متر فاصله داشت.
_ «بوی اونو می‌دی، هانا... بوی اون هافلپافیِ عوضی رو...»
متیو سرشو برد توی گودی گردن هانا و عمیق بو کشید. هانا از داغیِ نفس‌های اون یه ناله‌ی ضعیف کرد که بیشتر بخاطر اثر معجون بود تا ترس.
+ «متیو... خواهش می‌کنم... ما جفتمون حالمون خوب نیست. اون شکلات‌ها...»
متیو سرشو آورد بالا. چشم‌هاش حالا دیگه فقط سیاه نبودن، براق و وحشی شده بودن. با اون یکی دستش چونه‌ی هانا رو محکم گرفت:
_ «آره، اون شکلات‌ها... اونا فقط چیزی رو بیرون کشیدن که من ماه‌هاست دارم قایمش می‌کنم. می‌خوای بدونی چیه؟»
اون هانا رو کاملاً روی تخت خوابوند و خودش روش خیمه زد. دست‌های خونیِ متیو حالا دو طرف صورت هانا بود.
_ «من می‌خواستم ولنتاین رو برات خاص کنم... می‌خواستم اون گردنبند رو بهت بدم و بهت بگم که هیچ‌کس حق نداره حتی بهت نگاه کنه. اما تو چیکار کردی؟ پریدی بغل سدریک!»
متیو یه لبخند ترسناک زد و انگشت شستشو روی لب پایین هانا کشید.
_ «حالا... نه انزو اینجاست که مزاحم بشه، نه اون پسرِ طلایی. فقط من و تو ایم هانا. و من تا مطمئن نشم که یادت اومده "مالِ کی هستی"، از این اتاق بیرون نمی‌رم.»
هانا حس می‌کرد بین ترس از متیو و کششِ شدیدی که معجون توی بدنش راه انداخته بود، داره غرق می‌شه. دست‌هاش ناخودآگاه روی بازوهای سفتِ متیو نشست...

چون خیلی دوستون دارم چندتا پارت سوپرایزی دیگه امشب حتما میزارم گوگولیااا
و لطفا حداقل لایکارو به ۳۰ ،۴۰ برسونید انگیزه شه😂💫
دیدگاه ها (۱۰)

پارت ۴۰

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

**پارت ۸**صدای برخورد بدنت با تشکِ نرمِ تختِ اتاق امن، تنها ...

حس میکنم به پوستر جدید عادت ندارید ....

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

یونگی: من که گفتم روانی هستم حالا زود باش قبول میکنی یا نهها...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط