{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 6

پارت 6

ویو آت

دو روز از مسابقه گذشته بود.

آت بالاخره احساس می‌کرد از شر جین و کل‌کل‌هایشان خلاص شده.

تا اینکه صبح، وقتی وارد کلاس شد، چشمش به صندلی کنار پنجره افتاد.

جین همان‌جا نشسته بود.

آت زیر لب گفت:

آت:
نه... امکان نداره. 😐

سورا که کنارش بود، نگاه آت را دنبال کرد.

سورا:
چی شده؟

آت با اخم گفت:

آت:
چرا این هنوز اینجاست؟!

سورا خنده‌اش گرفت.

سورا:
خب... این کلاسشه دیگه. 😂

آت:
من فکر کردم بعد از مسابقه دیگه مجبور نیستم ببینمش!

همان لحظه جین سرش را بلند کرد و متوجه آت شد.

جین:
صبح بخیر، هم‌تیمی سابق.

آت:
سابق؟ چه خوب که خودت فهمیدی.

جین لبخند زد.

جین:
فکر کردم دلت برای کل‌کل‌هامون تنگ شده.

آت:
خیلی خواب دیدی.

سورا آرام کنار آت گفت:

سورا:
تو هنوزم باهاش دعوا می‌کنی؟ 😂

آت:
من؟ اون شروع کرد!

جین از دور گفت:

جین:
شنیدم!

آت:
که بشنوی! 😑

معلم وارد کلاس شد و همه سر جایشان نشستند.

چند دقیقه بعد، معلم برگه‌هایی را بین دانش‌آموزها پخش کرد.

معلم:
برای پروژه‌ی این ماه باید دو نفره کار کنید. گروه‌ها را خودم مشخص کردم.

آت با نگرانی به برگه نگاه کرد.

آرام اسم خودش را پیدا کرد.

بعد اسم نفر دوم را خواند...

آت:
نههههه... 😭

کنارش نوشته شده بود:

آت — جین

آت با ناباوری به معلم نگاه کرد.

جین از آن طرف کلاس آرام خندید.

جین:
فکر کنم سرنوشت با ما شوخی داره.

آت:
من می‌خوام برم دفتر.

معلم:
آت، بشین.

سورا سرش را روی میز گذاشت تا خنده‌اش را پنهان کند.

آت با حرص به جین نگاه کرد.

آت:
این آخرین باره!

جین:
این جمله رو قبلاً هم شنیدم.

آت:
این بار جدی می‌گم.

جین:
منم جدی می‌گم...

کمی مکث کرد.

جین:
فکر کنم قراره دوباره با هم کار کنیم.

آت چیزی نگفت.

فقط به برگه‌ی روی میز خیره شد.

اما ته دلش، برخلاف چیزی که خودش می‌گفت...

این بار آن‌قدرها هم ناراحت نبود.

ادامه دارد... 🦋
دیدگاه ها (۱)

🌿🏵پارت بیست و هشتم[فصل اول]راز پروژه💧🌡صبح بعد از ارائه...کلا...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁶﴿ویو راوی﴾دو روز گذشت.دو روزی که ات و ...

«دشمنِ نیمکت بغلی»زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وا...

{استاد جدید} پارت پنجم | پایانصبح روز بعد...ات با خیال راحت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط