(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part²⁶
﴿ویو راوی﴾
دو روز گذشت.
دو روزی که ات و تهیونگ حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدند.
اگر در راهرو از کنار هم رد میشدند، ات نگاهش را میدزدید.
و تهیونگ...
فقط از دور مراقبش بود.
...
صبح سهشنبه...
معلم ادبیات وارد کلاس شد و دفتر حضور و غیاب را روی میز گذاشت.
معلم: برای جشن پایان ترم، پروژهها به صورت دو نفره انجام میشه.
همهمهی کلاس بلند شد.
معلم شروع کرد اسمها را خواندن.
معلم: لیا و سارا...
جین و آرمان...
...
چند اسم دیگر خوانده شد.
بعد مکثی کرد.
معلم: و...
تهیونگ و ات.
کلاس یکباره ساکت شد.
ات با ناباوری از جایش بلند شد.
ات: ببخشید آقا... میشه گروه عوض بشه؟
در همان لحظه تهیونگ هم گفت:
تهیونگ: نیازی نیست.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ: اگر ات نمیخواد، من با هر گروهی کار میکنم.
ات برای لحظهای به او خیره شد.
نمیدانست چرا، اما این اولین بار بود که تهیونگ برخلاف همیشه اصراری نکرد.
معلم سری تکان داد.
معلم: نه. گروهها از قبل مشخص شدن و تغییر نمیکنن.
پس هر دو باید با هم پروژه رو انجام بدین.
...
زنگ که خورد، همه از کلاس بیرون رفتند.
ات میخواست بدون حرف زدن از کنار تهیونگ رد شود که صدای جین او را متوقف کرد.
جین: وای... چه شانسی آوردین!
ات اخمی کرد.
ات: به این میگی شانس؟
جین: معلومه! دو نفر که از هم قهرن، مجبورن کنار هم کار کنن. فیلمش قشنگ درمیاد!
ات خواست چیزی بگوید که جونگکوک آرام به شانهی جین زد.
جونگکوک: بسش کن.
جین شانهای بالا انداخت.
جین: باشه، باشه...
...
بعد از پایان کلاسها...
ات طبق آدرس نوشتهشده روی برگهی پروژه، به کتابخانهی قدیمی مدرسه رفت.
در را که باز کرد، تهیونگ از قبل آنجا بود.
روی یکی از میزها چند کتاب قدیمی چیده بود.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
تهیونگ: فکر کردم نمیای.
ات کیفش را روی میز گذاشت.
ات: اومدم که پروژه تموم بشه.
نه بیشتر.
تهیونگ حرفی نزد.
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
هر دو مشغول ورق زدن کتابها شدند.
چند دقیقه بعد، ات دستش را دراز کرد تا یکی از کتابهای قطور را بردارد.
اما همزمان، دست تهیونگ هم روی همان کتاب قرار گرفت.
انگشتهایشان برای لحظهای با هم برخورد کرد.
ات سریع دستش را عقب کشید.
ات: ببخشید.
تهیونگ آرام کتاب را به سمت او هل داد.
تهیونگ: بگیر
ات بدون نگاه کردن به او کتاب را برداشت.
درست همان لحظه، از میان صفحات کتاب، یک کاغذ قدیمی روی زمین افتاد.
کاغذی زردرنگ...
که روی آن فقط یک جمله با جوهر قرمز نوشته شده بود:
"حقیقت همیشه از کتابخانه شروع میشود."
ات و تهیونگ همزمان به آن خیره شدند.)
#part²⁶
﴿ویو راوی﴾
دو روز گذشت.
دو روزی که ات و تهیونگ حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدند.
اگر در راهرو از کنار هم رد میشدند، ات نگاهش را میدزدید.
و تهیونگ...
فقط از دور مراقبش بود.
...
صبح سهشنبه...
معلم ادبیات وارد کلاس شد و دفتر حضور و غیاب را روی میز گذاشت.
معلم: برای جشن پایان ترم، پروژهها به صورت دو نفره انجام میشه.
همهمهی کلاس بلند شد.
معلم شروع کرد اسمها را خواندن.
معلم: لیا و سارا...
جین و آرمان...
...
چند اسم دیگر خوانده شد.
بعد مکثی کرد.
معلم: و...
تهیونگ و ات.
کلاس یکباره ساکت شد.
ات با ناباوری از جایش بلند شد.
ات: ببخشید آقا... میشه گروه عوض بشه؟
در همان لحظه تهیونگ هم گفت:
تهیونگ: نیازی نیست.
همه با تعجب به او نگاه کردند.
تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ: اگر ات نمیخواد، من با هر گروهی کار میکنم.
ات برای لحظهای به او خیره شد.
نمیدانست چرا، اما این اولین بار بود که تهیونگ برخلاف همیشه اصراری نکرد.
معلم سری تکان داد.
معلم: نه. گروهها از قبل مشخص شدن و تغییر نمیکنن.
پس هر دو باید با هم پروژه رو انجام بدین.
...
زنگ که خورد، همه از کلاس بیرون رفتند.
ات میخواست بدون حرف زدن از کنار تهیونگ رد شود که صدای جین او را متوقف کرد.
جین: وای... چه شانسی آوردین!
ات اخمی کرد.
ات: به این میگی شانس؟
جین: معلومه! دو نفر که از هم قهرن، مجبورن کنار هم کار کنن. فیلمش قشنگ درمیاد!
ات خواست چیزی بگوید که جونگکوک آرام به شانهی جین زد.
جونگکوک: بسش کن.
جین شانهای بالا انداخت.
جین: باشه، باشه...
...
بعد از پایان کلاسها...
ات طبق آدرس نوشتهشده روی برگهی پروژه، به کتابخانهی قدیمی مدرسه رفت.
در را که باز کرد، تهیونگ از قبل آنجا بود.
روی یکی از میزها چند کتاب قدیمی چیده بود.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
تهیونگ: فکر کردم نمیای.
ات کیفش را روی میز گذاشت.
ات: اومدم که پروژه تموم بشه.
نه بیشتر.
تهیونگ حرفی نزد.
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
هر دو مشغول ورق زدن کتابها شدند.
چند دقیقه بعد، ات دستش را دراز کرد تا یکی از کتابهای قطور را بردارد.
اما همزمان، دست تهیونگ هم روی همان کتاب قرار گرفت.
انگشتهایشان برای لحظهای با هم برخورد کرد.
ات سریع دستش را عقب کشید.
ات: ببخشید.
تهیونگ آرام کتاب را به سمت او هل داد.
تهیونگ: بگیر
ات بدون نگاه کردن به او کتاب را برداشت.
درست همان لحظه، از میان صفحات کتاب، یک کاغذ قدیمی روی زمین افتاد.
کاغذی زردرنگ...
که روی آن فقط یک جمله با جوهر قرمز نوشته شده بود:
"حقیقت همیشه از کتابخانه شروع میشود."
ات و تهیونگ همزمان به آن خیره شدند.)
- ۱۷۷
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط