{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌿🏵پارت بیست و هشتم[فصل اول]راز پروژه💧🌡

🌿🏵پارت بیست و هشتم[فصل اول]راز پروژه💧🌡

صبح بعد از ارائه...

کلاس هنوز پر از هیاهو بود.

آنیا روی صندلی‌اش نشسته بود و با نگرانی به معلم نگاه می‌کرد.

💭 ذهن آنیا: «چرا معلم بعد از ارائه این‌قدر عجیب رفتار می‌کرد؟! 😰»

الیزه آرام کنار گوشش گفت:

الیزه: «فکر کنم از پروژه خوشش اومده.»

آنیا: «واقعاً؟»

قبل از اینکه الیزه جواب بدهد، معلم از پشت میز بلند شد.

معلم: «دامیان، آنیا... می‌خوام بعد از کلاس با شما دو نفر صحبت کنم.»

آنیا خشکش زد.

💭 ذهن آنیا: «چییی؟! 😭 یعنی پروژه مشکل داشت؟!»

دامیان با خونسردی به آنیا نگاه کرد.

دامیان: «آروم باش. هنوز که چیزی نگفته.»

آنیا آهسته گفت:

آنیا: «ولی آنیا حس خوبی نداره...»

---

بعد از پایان کلاس...

کلاس تقریباً خالی شده بود.

معلم چند برگه از روی میز برداشت و مقابل آن‌ها گذاشت.

معلم: «پروژه‌تون خیلی خوب بود.»

آنیا با تعجب به دامیان نگاه کرد.

آنیا: «پس... مشکلی نداشت؟! 😳»

معلم لبخند زد.

معلم: «مشکل نه. اما یک چیز عجیب توجهم رو جلب کرد.»

دامیان: «چی؟»

معلم یکی از برگه‌ها را بالا آورد.

معلم: «این ایده... قبلاً توسط هیچ گروهی ارائه نشده.»

آنیا با هیجان گفت:

آنیا: «چون ایده مال آنیاست! ✨»

دامیان زیر لب خندید.

دامیان: «آره... کاملاً مشخصه.»

معلم چند لحظه سکوت کرد.

سپس گفت:

معلم: «برای همین تصمیم گرفتم پروژه‌تون رو برای مسابقه‌ی بزرگ آکادمی انتخاب کنم.»

آنیا: «مسابقه؟! 😱»

چشم‌هایش برق زد.

اما دامیان ناگهان جدی شد.

دامیان: «مسابقه چه زمانی برگزار می‌شه؟»

معلم جواب داد:

معلم: «سه روز دیگه.»

آنیا: «سه روز؟! 😭🌸»

💭 ذهن آنیا: «یعنی فقط سه روز وقت داریم؟!»

دامیان به برگه‌های پروژه نگاه کرد.

دامیان: «پس باید دوباره تمرین کنیم.»

آنیا با نگرانی سرش را تکان داد.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

در آن مسابقه، یک نفر دیگر هم حضور خواهد داشت.

کسی که قرار بود همه‌چیز را برای آنیا و دامیان سخت‌تر کند...

ادامه دارد... 🌸✨⛲️

#اسپای_فمیلی #آنیا #دامیان #یوری_برایجر #آنیا_فورجر #دامیان_دسmond #SpyXFamily #Anya #Damian #AnyaXDamian #فصل_اول #پارت_28 #داستان_آنیا #فن_فیکشن #انیمه #انیمه_بازها #ادامه_دارد 🌸✨
دیدگاه ها (۰)

پارت بیست‌وهفتم [فصل اول] | روز سرنوشت‌ساز 🎤🌸صبح روز ارائه.....

پارت بیست‌وششم [فصل اول] | یک دردسر کوچک 🍰🌸چند روز بعد...صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط