#عاقد دوباره گفت:

#عاقد دوباره گفت:
وکیلم ؟
#دلش_شکست ...

یعنی به قاب عکس #امیدی دگر نبود
او گفت:
#با_اجازه_بابا،بله بله
مردی که #غیر_خاطره_ای مختصر نبود ...🌷

🔸 دختران شهدا
دیدگاه ها (۱)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۲ | «یک خاطره‌ی ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_14فصل هفتم | عک...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دهمکوک هنوز به عکس خیره شده بود...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 2#لینو #فیکشنسه روز بعد ـ عمارت لیل...

dark life = 48ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت د...

فاصله یک لبخند تا جنون

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۳ پارت بعد از رفتن کا...

۵٬۶ روز نبودم ، دیگه خودتون ببینید❤بچه ها دیشب ما طبس موندیم...

Enemys Embrsce [ part ۳۱ ]

🍷 Red Wineپارت ۲۲ — رفیق قدیمیصدای زنگ در عمارت باعث شد رینا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط