Enemys Embrsce [ part ۳۱ ]
که یکدفعه چیزی روی دیوار نظرم رو جلب کرد...
آخرین عکسی که منو رزالین باهم گرفتیم.
اما کج شده بود.
از جام بلند شدم و به سمت قاب عکس رفتم.
تا صافش کردم ، میخش در رفت و قاب افتاد پایین و شکست.
سریع نشستم تا خورده شیشه هارو جمع کنم.. اما اول عکس رو برداشتم تا آسیبی نبینه.
نگاهم رفت به یاداشت پشت عکس..
[حتما الان که داری این یادداشت رو میخونی منو دزدیدن.
کسی به اسم "آلبِرت پَتِرسون" میتونه کمک کنه تا من نجات پیدا کنم. برای اینکه پیداش کنی با این شماره تماس بگیر 09345687 ]
چندبار متن رو خوندم. یه چیزی عجیب بود..
دستخط رزالین نبود!
شاید اون موقع استرس داشته برای همین دست خطش فرق کرده.
اون اسم رو مرور کردم.
البرت پترسون!
ابروهام در هم رفت.
اصلا اشنا نیست.. چطور رزالین چیزی در موردش به من نگفته؟
هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید.
از جام بلند شدم و شیشه هارو جمع کردم و عکس رو داخل کیفم گذاشتم. که نگاهم خورد به کارت جانسون.
غرغرکنان زیر لب گفتم:
+ کم مشکل دارم اینم روش.
نفس عمیقی کشیدم....
چیزی که میخواستم رو پیداش کردم.
بیشتر از این نمیتونم تو این خونه بمونم.. انگار کل دیوار ها میخوان روی سرم خراب بشن.
پس برگشتم خونه.
تو راه سعی میکردم یادم بیاد پترسون چه کسی بود.
تا جایی که یادم رزالین درموردش باهام حرف نزده بود..
شایدم زده بود و یادم نمیاد..
اما هنوز اون یادداشت برام عجیب بود..
رزالین هیچ وقت به این راضی نمیشه که من خودمو تو دردسر بندازم.. پس چرا باید؟..
+ وایولت انقدر شکاک نباشش!
اما ته دلم هنوز یه چیزی درست به نظر نمیرسید.
یادداشت رو دوباره از کیفم در آوردم.
چند بار خوندمش.
«آلبرت پترسون میتونه کمک کنه تا من نجات پیدا کنم.»
این جمله...
اگه واقعاً میخواست من پیداش کنم، چرا یه جای واضح تر نزاشت؟
چشمم روی شماره ثابت موند.
نمیدونستم باید تماس بگیرم یا نه.
اما شاید همین آدم تنها سرنخی بود که الان داشتم.
با تردید گوشیمو برداشتم و شماره رو گرفتم.
چند بوق خورد.
بعد از چند ثانیه صدای مردی از پشت خط اومد.
< بله؟
قلبم تندتر زد.
+ آقای آلبرت پترسون؟
چند ثانیه سکوت کرد.
< شما کی هستین؟
+ من... وایولت میلرم.
سکوتش طولانیتر شد.
< چیکارم دارین؟
نگاهم به یادداشت افتاد.
+ درمورد... رزالین.
صدای نفس عمیقش از پشت تلفن شنیده شد.
بعد با صدای آرومی گفت:
< تلفن رو قطع کن.
تعجب کردم .
+ چی؟
< اگه واقعاً دنبال رزالین میگردی، تلفنی دربارهش حرف نزن.
قلبم فرو ریخت.
+ شما میدونین رزالین کجاست؟
دوباره سکوت.
< فردا ساعت شش، کافهی لیبرتینو .
+ باشه.. پس میبینمتون.
< فقط اگه میخوای اتفاقی برات نیوفته ، تنها نیا.
تماس قطع شد.
چند ثانیه همونطور به گوشی خیره موندم.
اما یک چیز رو مطمئن بودم.
آلبرت پترسون چیزی دربارهی رزالین میدونه...
آخرین عکسی که منو رزالین باهم گرفتیم.
اما کج شده بود.
از جام بلند شدم و به سمت قاب عکس رفتم.
تا صافش کردم ، میخش در رفت و قاب افتاد پایین و شکست.
سریع نشستم تا خورده شیشه هارو جمع کنم.. اما اول عکس رو برداشتم تا آسیبی نبینه.
نگاهم رفت به یاداشت پشت عکس..
[حتما الان که داری این یادداشت رو میخونی منو دزدیدن.
کسی به اسم "آلبِرت پَتِرسون" میتونه کمک کنه تا من نجات پیدا کنم. برای اینکه پیداش کنی با این شماره تماس بگیر 09345687 ]
چندبار متن رو خوندم. یه چیزی عجیب بود..
دستخط رزالین نبود!
شاید اون موقع استرس داشته برای همین دست خطش فرق کرده.
اون اسم رو مرور کردم.
البرت پترسون!
ابروهام در هم رفت.
اصلا اشنا نیست.. چطور رزالین چیزی در موردش به من نگفته؟
هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید.
از جام بلند شدم و شیشه هارو جمع کردم و عکس رو داخل کیفم گذاشتم. که نگاهم خورد به کارت جانسون.
غرغرکنان زیر لب گفتم:
+ کم مشکل دارم اینم روش.
نفس عمیقی کشیدم....
چیزی که میخواستم رو پیداش کردم.
بیشتر از این نمیتونم تو این خونه بمونم.. انگار کل دیوار ها میخوان روی سرم خراب بشن.
پس برگشتم خونه.
تو راه سعی میکردم یادم بیاد پترسون چه کسی بود.
تا جایی که یادم رزالین درموردش باهام حرف نزده بود..
شایدم زده بود و یادم نمیاد..
اما هنوز اون یادداشت برام عجیب بود..
رزالین هیچ وقت به این راضی نمیشه که من خودمو تو دردسر بندازم.. پس چرا باید؟..
+ وایولت انقدر شکاک نباشش!
اما ته دلم هنوز یه چیزی درست به نظر نمیرسید.
یادداشت رو دوباره از کیفم در آوردم.
چند بار خوندمش.
«آلبرت پترسون میتونه کمک کنه تا من نجات پیدا کنم.»
این جمله...
اگه واقعاً میخواست من پیداش کنم، چرا یه جای واضح تر نزاشت؟
چشمم روی شماره ثابت موند.
نمیدونستم باید تماس بگیرم یا نه.
اما شاید همین آدم تنها سرنخی بود که الان داشتم.
با تردید گوشیمو برداشتم و شماره رو گرفتم.
چند بوق خورد.
بعد از چند ثانیه صدای مردی از پشت خط اومد.
< بله؟
قلبم تندتر زد.
+ آقای آلبرت پترسون؟
چند ثانیه سکوت کرد.
< شما کی هستین؟
+ من... وایولت میلرم.
سکوتش طولانیتر شد.
< چیکارم دارین؟
نگاهم به یادداشت افتاد.
+ درمورد... رزالین.
صدای نفس عمیقش از پشت تلفن شنیده شد.
بعد با صدای آرومی گفت:
< تلفن رو قطع کن.
تعجب کردم .
+ چی؟
< اگه واقعاً دنبال رزالین میگردی، تلفنی دربارهش حرف نزن.
قلبم فرو ریخت.
+ شما میدونین رزالین کجاست؟
دوباره سکوت.
< فردا ساعت شش، کافهی لیبرتینو .
+ باشه.. پس میبینمتون.
< فقط اگه میخوای اتفاقی برات نیوفته ، تنها نیا.
تماس قطع شد.
چند ثانیه همونطور به گوشی خیره موندم.
اما یک چیز رو مطمئن بودم.
آلبرت پترسون چیزی دربارهی رزالین میدونه...
- ۱۰.۳k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط