مثلث مافیا part 11

Part 11

ا،ت ویو

کوک: ا،ت از دست تهیونگ ناراحت نشو
ا،ت: چطور راحت نشم اینجوری باهام حرف میزنم
شوگا: ما که بهت گفتیم نزدیک تهیونگ نشو
ا،ت: ولش کنید حوصلم سررفته
کوک: خوب چیکار کنیم
ات،: بریم بار
شوگا: حتی فکرش هم نکن
ت،ا: من می‌خوام برم
کوک: بار جای خوبی برای تو نیست
ا،ت : اصلا شما ها مینید که میخواید برام تصمیم بگیرید
شوگا: باشه ولی باهم میرم
ا،ت: مشکلی ندارم فقط زنگ میزنم به یکی از دوستام تا اونم بیاد
کوک: باشه
ا،ت: الو هاری
هاری: ا،ت چطور دختر
ا،ت: خوبم ببین امشب میای بار
هاری : اکیم فقط کدوم بار
ا،ت: بار،،،،،،،،
هاری: باشه
ا،ت: ببین فقط من دارم دو نفر و میارم آبروم نبری
هاری: نه بابا تازه خوبه که به گروه چهار نفری دخترونه میشه
ا،ت: نه خیر دوتا پسر
هاری: پسر ایم باشه فقط نگو دو،،ست پسرت حضور داره
ا،ت : نه بابا این دونفر هم پسرای آقای جئونن شریک بابام
هاری : باشه پس ساعت 9 منتظرم فایتینگ
ا،ت : فایتینگ

و تماس و قطع کردن

ا،ت ویو رفتم پیش شوگا و کوک

شوگا: چی شد رفیقت هم میاد
ا،ت : اره
کوک: این انصاف نیست تو رفیقت و میاری بعد ما رفیقمون و میاریم
ا،ت : اگه میخواید رفیقتونو بیارید مشکلی نیست فقط یه آدمی رو بیارید که جنبه داشته باشه
کوک: خوب متاسفانه بین رفیق های من همچین آدمی اصلا وجود نداره
ا،ت: پس ساکت شوبا تشکر
شوگا: از کجا معلوم رفیق تو جنبه داشته باشه
ا،ت: چون من به رفیقم اعتماد دارم
شوگا: هی آخر همین اعتماد ها آدم و نابود می‌کنه
ا،ت: پس من برم آماده شم
شوگا: هی باشه برو

ا،ت ویو

رفتم تو اتاقم یه لباس سفید باز با یه کفش خیلی پاشنه دار پوشیدم یه میکاپ قرمز کردم و موهام هم بالا بستم و چند تا اکستوری هم انداختم واقعا استالیم عالی بی نظیر بود

رفتم پایین که دیدم شوگا کوک دارم با تعجب نگام میکنن

شوگا: تو مگه عروسی لباس سفید پوشیدی
کوک: چرا انقدر لباست بازه
ا،ت: به شما ها ربطی نداره شاید عروس نباشم ولی امروز ملکه اون کلاب منم
شوگا: باشه ملکه بریم
ا،ت: بریم

سوا یه ماشین شدیم و به سمت بهترین بار شهر رفتیم دم در هاری رو دیدم
هاری : ا،ت چطوری
ا،ت : خوبم تو خوبی
کوک: ایشون و معرفی نمیکنی
ا،ت: خوب ایشون بهترین دوست من هستن خانم هاری
کوک: خوشبختم
هاری: منم همینطور
ا،ت وارد بار شدیم خیلی داخلش خ،راب بود همه رو هم بودن و داشتن وسط میرقصیدن یا ل،،ب می‌گرفتن خدایا کافور چشمام چرا اینارو داشتن می‌دیدن ای خدا با بچه رفتیم وسط اول شوگا نمی‌اومد اما با اسرار من اومد داشتیم وسط میرقصیدم همه مس،،ت بودیم ولی من نسبت به بقیه هوشیار تر بودم کوک کلا رد داده بود داشتم میرقصیدم که به پسر اومد پیشم

پسره: اوو عجب لیدی زیبایی
ا،ت: خوب اصلا من خوشگل ترین زن جهان به تو چه
پسره : افتخار میدی امشب ملکه من بشی
ا،ت: کدوم خری گفته تو شاهی که من بخوام ملکه تو بشم
پسره: اوو پس زبونتم درازه
ات،: اره زبون من که درازه ولی اونجای توعه که کوچیکه
پسره:ببین دختره ه،،،ر،زه امشب یه بلایی سرت میارم که نتونی دیگه راه بری
کوک: چی شده
ا،ت: این مرتیکه داره اذیتم می‌کنه
کوک: به من چه
ا،ت: الان مس،تی نمیفهمی فقط بیا نجاتم بده
کوک: با منی خدافظ

و کوک فرار کرد 😶💔

پسره اومد سمتم و یهو بلندم کرد. و گذاشتم رو کولش
ا،ت: ولم کن
پسره : بیبی حرف نزن
ا،ت که یهو یکی اومد پسره رو انداخت زمین و

شرط لایک 17

شرط ها نرسه نمیزارم چون احساس میکنم از فیک خوشتون نمیاد لایک نمیکنید خوب دوست ندارید بگید یه فیک دیگه بنویسم😢
دیدگاه ها (۱۲)

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

سرنوشت پارت (۱۲)

سناریو(بی تی اس)«وقتی عضو هشتمی و میرین فن ساین یه آرمی بهت ...

🖤 اولین برخورد جونگ‌کوک و ا/تچند ماه قبل، توی یک مراسم خانوا...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

تکپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط