🦋✨🦋✨🦋

🦋✨🦋✨🦋

#_٣

اژدر یک، با محموله دم دریم.
وضعیت سفید؟

اژدریک :آره، می تونید بیاید

خانم برید. با کلی نق زدن آخرش رفت سمت ماشین

درو راننده باز کرد، نشستن تو ماشین
محموله :سریع تر، حالم خوب نیست

. باشه. صبر کن چند لحظه

ماشین پاک سازی حرکت (یه بنز نقره ای حرکت کرد، دوتا مامور هم سوار بودن،)
انیشتن، اینشتن با توام جواب بده کجایی؟

انیشتن بله، بله بله، (دهنش پر بود)
بله محافظ؟
پرنده ها رو بفرست واسه دید بانی

انیشتن :حله چشات، خیلی وقته پرواز کردن.
باشه، گوش بزنگ باشه حواست هم باشه چشم از مانیتور بر ندار!!

انیشتن:چشم

مو تورا همون جوری که گفتم شما نقش سپر رو دارید متوجه هستید

هر هشتا شون با سر علامت تایید دادن

منم سوار شدم، دختر سرش تو گوشی بود، اژدر یک هم رفت با ماشین عقبی
حرکت کردیم
اینشتن:حالو حوصله ترافیک ندارم جاده رو صاف کن
انیشتن: روچشام، اینم از این صاف صاف مثل دلت.....
یه پوز خندی، زدم آروم گفتم (دهنت)

دختر گوشیش رو گذاشت کنار
با اخم گفت:
( می‌شنوم، چرا اون کار رو کردی)
خانم هر گونه تهدید باید خنثا بشه، اون دونفر مشکوک بودن واسه همین یکم با هاشون بازی کردم

✨🦋 splus.ir/Book_of_Love 🦋✨
دیدگاه ها (۰)

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸ویو میکا_____صبح هنوز ...

part : sixجیمین : ا‌.ت کدوم دوستت میاد ؟ا.ت : جیا . جیمین چر...

رمان: تا وقتی که عاشقت بشم

پارت بیست و سوم《Custom kiss》 [[صبح رو...

p4☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لیناخواستم جوابش رو بدم اونی که من...

سه پارتی وقتی بدون اینکه خبر داشته باشه رفتی شرکتش و ....( ع...

Enemys Embrsce [ part ۲۹ ]

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰³بعد دستاشو روی پهلوهام گذاشت و منو ب...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط