Enemys Embrsce [ part ۲۹ ]
اون زندس...
بقیه متن هم خوندم تا شاید چیز های بیشتری دستگیرم بشه.
محل نگهداری: نامشخص
آخرین انتقال: ۵ روز قبل
مسئول پرونده: Mr.D.F
چشمم روی حروف اسم مسئول پرونده مونده بود.
حروف رو زیر لب زمزمه کردم..
چیزی به ذهنم نمیرسید.
اما هرکسی که هست باید پیداش کنم..
با صدایی از اون طرف انبار به خودم اومدم...
کای : خانم میلر وقت رفتنه . باید عجله کنیم !
سریع گوشیمو در اوردم و از پروندهی رزالین عکس گرفتم.
بعد پرونده رو گذاشتم تو جعبه و درش رو بستم و به سمت لیام رفتم.
- کارت تموم شد؟
+ اره.
به ماشینش اشاره کرد..
- خب پس سوار شو بریم.
+ نه ممنون، مزاحمتون نمیشم .خودم میرم.
- اینجا تاکسی پیدا نمیشه ؛ تا بخوای بری هم فرناندو سر میرسه.
پس تعارف رو بزار کنار و سوار شو.
نمیدونم چرا باید اصرار کردنش هم ، انقدر سرد و خشن باشه.
بههرحال درست میگفت..
سوار ماشین شدم.
کای پشت فرمون نشست.
من و لیام هم پشت نشستیم و راه افتادیم.
تو راه هیچ صحبتی بینمون شکل نگرفت.
یه سکوت معذب کننده..
اصلا میدونن منو کجا پیاده کنن؟
لیام سکوت رو شکست.
- الان زوده تا راجب تصمیمت ازت بپرسم؟
سرمو به سمتش برگردوندم و با چهرهی سوالی نگاش کردم.
+ چه تصمیمی؟
- انقدر زود دیروز رو یادت رفت؟
دیروز کلی ماجرا پشت سر هم گذروندم و وقت نکردم درست و حسابی بهش فکر کنم .
هنوز نمیدونم تصمیمی که گرفتن درسته یا نه.
شاید باید بیشتر فکر کنم.
- خب؟
با صدای لیام به خودم اومدم.
+ خب..
هنوز وقت نکردم بهش فکر کنم. به زمان نیاز دارم.
لیام سرش رو آروم تکون داد.
بعد دستش رو برد توی جیب کتش و یه کارت دراورد و به سمتم گرفت..
- هروقت تصمیمت رو گرفتی به این شماره زنگ بزن.
کارت رو از دستش گرفتم.
یه کارت مشکی با حاشیه هایه طلایی. روش شماره و آدرس شرکتش بود.
کای : خانم میلر ؛ آدرستون کجاست؟
+ خونم از اینجا خیلی فاصله داره.
حدود یه خیابون دیگه ایستگاه مترو هست. همونجا پیاده میشم.
کای : حتما!
چند دقیقه بعد کای ماشین رو کنار ورودیه ایستگاه مترو پارک کرد.
در رو باز کردم و پیاده شدم .
قبل از اینکه در رو ببندم رو به لیام گفتم:
+ ممنون!
در رو بستم و به سمت مترو قدم برداشتم.
تا زمانی که واردِ ورودی بشم ماشین ایستاده بود.
اما من ، بیتوجه بهش به سمت مترو رفتم.
تو راهِ حرکت؛ بین شلوغی مترو... صحبت آدما... سروصدایِ حرکت مترو...
تو سکوت ذهن خودم غرق شده بودم.
توی این چند روز کلی اتفاق غیر منتظره افتاد.
با آدم هایی روبه رو شدم که هیچ وقت فکر نمیکردم تو زندگیم ببینمشون.
حالا باید تصمیم بگیرم برای نجات رزالین ، میتونم به لیام جانسون اعتماد کنم یا نه..
تو این چند وقتی که دیدمش.. به نظر کسی نمیاد که نتونم بهش اعتماد کنم.. اما..
هنوزم نمیشناسمش..
نفس عمیقی کشیدم ؛ چشمامو بستم و سرمو به صندلی تکیه دادم..
سرنوشت خیلی عجیبه ...
از زندگی کسالت بار و یکنواخت چند هفتهی پیش ...
تا حمله و تیراندازی امروز .
یعنی آخر این داستان چی میشه؟..
بقیه متن هم خوندم تا شاید چیز های بیشتری دستگیرم بشه.
محل نگهداری: نامشخص
آخرین انتقال: ۵ روز قبل
مسئول پرونده: Mr.D.F
چشمم روی حروف اسم مسئول پرونده مونده بود.
حروف رو زیر لب زمزمه کردم..
چیزی به ذهنم نمیرسید.
اما هرکسی که هست باید پیداش کنم..
با صدایی از اون طرف انبار به خودم اومدم...
کای : خانم میلر وقت رفتنه . باید عجله کنیم !
سریع گوشیمو در اوردم و از پروندهی رزالین عکس گرفتم.
بعد پرونده رو گذاشتم تو جعبه و درش رو بستم و به سمت لیام رفتم.
- کارت تموم شد؟
+ اره.
به ماشینش اشاره کرد..
- خب پس سوار شو بریم.
+ نه ممنون، مزاحمتون نمیشم .خودم میرم.
- اینجا تاکسی پیدا نمیشه ؛ تا بخوای بری هم فرناندو سر میرسه.
پس تعارف رو بزار کنار و سوار شو.
نمیدونم چرا باید اصرار کردنش هم ، انقدر سرد و خشن باشه.
بههرحال درست میگفت..
سوار ماشین شدم.
کای پشت فرمون نشست.
من و لیام هم پشت نشستیم و راه افتادیم.
تو راه هیچ صحبتی بینمون شکل نگرفت.
یه سکوت معذب کننده..
اصلا میدونن منو کجا پیاده کنن؟
لیام سکوت رو شکست.
- الان زوده تا راجب تصمیمت ازت بپرسم؟
سرمو به سمتش برگردوندم و با چهرهی سوالی نگاش کردم.
+ چه تصمیمی؟
- انقدر زود دیروز رو یادت رفت؟
دیروز کلی ماجرا پشت سر هم گذروندم و وقت نکردم درست و حسابی بهش فکر کنم .
هنوز نمیدونم تصمیمی که گرفتن درسته یا نه.
شاید باید بیشتر فکر کنم.
- خب؟
با صدای لیام به خودم اومدم.
+ خب..
هنوز وقت نکردم بهش فکر کنم. به زمان نیاز دارم.
لیام سرش رو آروم تکون داد.
بعد دستش رو برد توی جیب کتش و یه کارت دراورد و به سمتم گرفت..
- هروقت تصمیمت رو گرفتی به این شماره زنگ بزن.
کارت رو از دستش گرفتم.
یه کارت مشکی با حاشیه هایه طلایی. روش شماره و آدرس شرکتش بود.
کای : خانم میلر ؛ آدرستون کجاست؟
+ خونم از اینجا خیلی فاصله داره.
حدود یه خیابون دیگه ایستگاه مترو هست. همونجا پیاده میشم.
کای : حتما!
چند دقیقه بعد کای ماشین رو کنار ورودیه ایستگاه مترو پارک کرد.
در رو باز کردم و پیاده شدم .
قبل از اینکه در رو ببندم رو به لیام گفتم:
+ ممنون!
در رو بستم و به سمت مترو قدم برداشتم.
تا زمانی که واردِ ورودی بشم ماشین ایستاده بود.
اما من ، بیتوجه بهش به سمت مترو رفتم.
تو راهِ حرکت؛ بین شلوغی مترو... صحبت آدما... سروصدایِ حرکت مترو...
تو سکوت ذهن خودم غرق شده بودم.
توی این چند روز کلی اتفاق غیر منتظره افتاد.
با آدم هایی روبه رو شدم که هیچ وقت فکر نمیکردم تو زندگیم ببینمشون.
حالا باید تصمیم بگیرم برای نجات رزالین ، میتونم به لیام جانسون اعتماد کنم یا نه..
تو این چند وقتی که دیدمش.. به نظر کسی نمیاد که نتونم بهش اعتماد کنم.. اما..
هنوزم نمیشناسمش..
نفس عمیقی کشیدم ؛ چشمامو بستم و سرمو به صندلی تکیه دادم..
سرنوشت خیلی عجیبه ...
از زندگی کسالت بار و یکنواخت چند هفتهی پیش ...
تا حمله و تیراندازی امروز .
یعنی آخر این داستان چی میشه؟..
- ۱۱.۷k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط