{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟



𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸


ویو میکا_____



صبح هنوز کامل روشن نشده بود که صدای کوبیده شدن در اتاق، از خواب بیدارم کرد.
چشم‌هام رو باز کردم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام...
بعد همه‌چیز برگشت.

عکس‌ها.
فایل.
حرف‌های جیمین.
و سفر سه‌روزه به بوسان.


بلند شدم و در رو باز کردم.
نانا پشت در ایستاده بود و یک چمدون مشکی کوچیک دستش بود.


نانا: «رزا... آماده شو.»


میکا: «برای چی؟»


نانا: «بوسان.»


چشم‌هام روی چمدون ثابت موند.


میکا: «خودش گفت؟»


نانا: «اینجا کسی بدون دستور اون کاری نمی‌کنه.»


چمدون رو گذاشت داخل اتاق و برگشت سمت در.

اما قبل از اینکه بره، مکث کرد.


نانا: «رزا...»

میکا: «هوم؟»

نانا: «هر چیزی که توی اون سفر دیدی، لازم نیست بدونی.»

میکا: «چرا؟»


نانا چند لحظه نگاهم کرد.


نانا: «چون بعضی چیزا وقتی بفهمیشون، دیگه نمی‌تونی وانمود کنی ندیدیشون.»


و رفت.
در رو بستم.
نگاهم افتاد به چمدون.
سه روز.

فقط سه روز.
اما برای من شاید همین سه روز می‌تونست کل پرونده جیمین رو عوض کنه.

لباس‌هام رو جمع کردم و قبل از بستن چمدون، گوشی مخفی رو از زیر تشک برداشتم.

پیام جدیدی از فرمانده داشتم.


«به بوسان برو. اولویت اصلی: شناسایی مقصد محموله.»


زیر پیام، یک جمله دیگه بود.


«و مراقب باش. جیمین می‌دونه پلیسی.»


گوشی رو خاموش کردم.
آروم زیر لب گفتم:


میکا: «پس بازی جدی‌تر شد...»



یک ساعت بعد، پایین عمارت بودم.
چند ماشین مشکی جلوی در ردیف شده بودن.
چند نفر از افراد جیمین کنار ماشین‌ها ایستاده بودن.


و کمی دورتر...
خودش.
کت مشکی پوشیده بود و با همون نگاه سرد همیشگی اطراف رو بررسی می‌کرد.
وقتی چشمش به من افتاد، چند ثانیه مکث کرد.


جیمین: «بالاخره اومدی.»

میکا: «گفتن آماده باشم.»

جیمین: «من نگفتم آماده باشی.»


چشم‌هاش روی چمدونم افتاد.


جیمین: «گفتم همراه من بیای.»

میکا: «فرقش چیه؟»


لبخند خیلی کوتاهی زد.


جیمین: «اگه فرقش رو نمی‌فهمی، بهتره توی این سفر زیاد سؤال نپرسی.»


یکی از افرادش در ماشین رو باز کرد.


جیمین: «سوار شو.»


چند لحظه به ماشین نگاه کردم.
بعد به جیمین.
این سفر می‌تونست فرصتی باشه برای پیدا کردن اطلاعات.
یا...


تله‌ای که خودش برای من چیده بود.
سوار شدم.
چند ثانیه بعد جیمین هم وارد ماشین شد.
در بسته شد.
ماشین حرکت کرد.
و من برای اولین بار فهمیدم...


قرار نیست سه روز آینده رو فقط من جیمین رو زیر نظر بگیرم.
احتمالاً...
اون هم هر لحظه منو زیر نظر داره.



ادامه دارد.......



لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۱۲)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁷ویو میکا_____دستمو برد...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۷صبح روز پنجم، لیا قبل از اینکه زنگ گو...

The Boy Who Stole Me From DeathPart 2سه روز گذشته بود.سه روز...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏صبح روز بعد، مانیا از همون اول صبح مشغو...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁵درحال بررسی بمب بودم که یهو صدای دوی...

پشت لبخند جیمینپارت چهارمطبق قولی که داده بود، شاممون واقعاً...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

محو زیبایی او پارت ۴۲ویو ته رزا داشت به اون دوتا که پایین دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط