SHATTERED GUARD
شارلوت با عصبانیت دست مادرش را پس زد و به سمت اتاقش دوید. در را محکم کوبید و خودش را روی تخت انداخت. حسِ خفگی میکرد. از یک طرف مادری که او را در قفسِ امنیت زندانی کرده بود و از طرف دیگر، مربیای که مثل یک شیطان در انتظارِ شکنجه کردنش بود.
گوشیاش روی میز لرزید. یک پیام از شمارهای ناشناس:
«فردا اگه به خاطر اون امتحانِ مسخرهت دیر بیای، خودم میام دمِ خونهت و جوری میکشمت که آرزو کنی ای کاش وسطِ تاتامیها میمردی، عروسک! بخواب که فردا قراره جهنم رو از نزدیک ببینی.»
شارلوت گوشی را به دیوار کوبید. جونگکوک حتی از راه دور هم دست از سرش برنمیداشت. او میدانست که فردا، سختترین امتحانِ زندگیاش را نه روی کاغذ، بلکه روی تشکِ باشگاه خواهد داشت.
سپیده دم، نورِ بیرمقی از میان پردههای ضخیم اتاق شارلوت به درون میخزید. او تمام شب را بیدار مانده بود، نه برای تمرینِ تکواندو، بلکه برای نقشهای که آزادیاش به آن بستگی داشت. با احتیاط از تخت پایین آمد. صدای تپش قلبش را در سکوتِ سنگین اتاق میشنید. لباس فرمِ اتوکشیدهی مدرسهاش را پوشید و کولهپشتیاش را که پر از کتابهای سنگین بود، روی شانهاش محکم کرد.
پلهها را یکییکی، با دقتِ یک دزدِ حرفهای پایین آمد. از طبقه پایین، بویِ مطبوعِ نانِ تست و قهوه به مشام میرسید. صدای خندههای ریزِ مادرش از آشپزخانه بلند بود. شارلوت پشت دیوار پناه گرفت و سرک کشید. مادرش گوشی را بین شانه و گوشش نگه داشته بود و همزمان که پیازها را برای ناهار خرد میکرد، با صدای بلند میخندید.
«آره لیا… جدی میگی؟ نه بابا! شارلوت که دیشب حسابی خسته بود، فکر نکنم به این زودیا بیدار بشه… جئون هم که دیشب پیام داد گفت امروز برنامهی ویژهای براش داره.»
شارلوت با شنیدن اسم “جئون”، لرزشِ خفیفی در ستون فقراتش حس کرد. دندانهایش را روی هم سابید. “برنامه ویژه؟ کور خوندی دلقک!”
او کفشهایش را از کمدِ دمِ در برداشت و در حالی که آنها را در دست گرفته بود، با پاهای برهنه و به آرامی درِ سنگینِ ورودی را باز کرد. لولای در نالهی ضعیفی کرد که باعث شد شارلوت نفسش را حبس کند، اما صدای خندهی دوبارهی مادرش، آن صدا را پوشاند. او بیرون خزید، در را بیصدا بست و تا انتهای کوچه دوید.
ادامه دارد....
گوشیاش روی میز لرزید. یک پیام از شمارهای ناشناس:
«فردا اگه به خاطر اون امتحانِ مسخرهت دیر بیای، خودم میام دمِ خونهت و جوری میکشمت که آرزو کنی ای کاش وسطِ تاتامیها میمردی، عروسک! بخواب که فردا قراره جهنم رو از نزدیک ببینی.»
شارلوت گوشی را به دیوار کوبید. جونگکوک حتی از راه دور هم دست از سرش برنمیداشت. او میدانست که فردا، سختترین امتحانِ زندگیاش را نه روی کاغذ، بلکه روی تشکِ باشگاه خواهد داشت.
سپیده دم، نورِ بیرمقی از میان پردههای ضخیم اتاق شارلوت به درون میخزید. او تمام شب را بیدار مانده بود، نه برای تمرینِ تکواندو، بلکه برای نقشهای که آزادیاش به آن بستگی داشت. با احتیاط از تخت پایین آمد. صدای تپش قلبش را در سکوتِ سنگین اتاق میشنید. لباس فرمِ اتوکشیدهی مدرسهاش را پوشید و کولهپشتیاش را که پر از کتابهای سنگین بود، روی شانهاش محکم کرد.
پلهها را یکییکی، با دقتِ یک دزدِ حرفهای پایین آمد. از طبقه پایین، بویِ مطبوعِ نانِ تست و قهوه به مشام میرسید. صدای خندههای ریزِ مادرش از آشپزخانه بلند بود. شارلوت پشت دیوار پناه گرفت و سرک کشید. مادرش گوشی را بین شانه و گوشش نگه داشته بود و همزمان که پیازها را برای ناهار خرد میکرد، با صدای بلند میخندید.
«آره لیا… جدی میگی؟ نه بابا! شارلوت که دیشب حسابی خسته بود، فکر نکنم به این زودیا بیدار بشه… جئون هم که دیشب پیام داد گفت امروز برنامهی ویژهای براش داره.»
شارلوت با شنیدن اسم “جئون”، لرزشِ خفیفی در ستون فقراتش حس کرد. دندانهایش را روی هم سابید. “برنامه ویژه؟ کور خوندی دلقک!”
او کفشهایش را از کمدِ دمِ در برداشت و در حالی که آنها را در دست گرفته بود، با پاهای برهنه و به آرامی درِ سنگینِ ورودی را باز کرد. لولای در نالهی ضعیفی کرد که باعث شد شارلوت نفسش را حبس کند، اما صدای خندهی دوبارهی مادرش، آن صدا را پوشاند. او بیرون خزید، در را بیصدا بست و تا انتهای کوچه دوید.
ادامه دارد....
- ۵۶۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط