𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
لیــلــیوم وحــشی⁷
چند قدم بهش نزدیک شدم، تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:خسته نباشید
سرش رو به سمتم چرخوند و بدون اینکه حتی نیم لبخندی روی لبش بیاد آروم گفت:ممنون، توهم همینطور
+مثل اینکه شماهم مثل من یه انگیزه برای ادامه دادن نیاز دارید
به گل های لیلیوم نگاه کردم و ادامه دادم:بعضی وقتا باید لیلیوم رو الگوی خودمون قرار بدیم، البته نه هر لیلیومی... لیلیوم وحشی... حتی اگه شرایط براش سخت باشه، باز هم راه خودش رو پیدا میکنه و با اینکه قشنگه اصلا ضعیف نیست
لبخندم رو پررنگ تر کردم و دوباره به مینجون نگاه کردم.
بدون اینکه پلک بزنه، نگاهم میکرد.
بعد از چند لحظه سکوت، گوشهی لبش بهآرومی بالا رفت و لبخندی کمرنگی زد.
لبخندی که انتظار دیدنش رو از اون نداشتم.
نگاهش رو از صورتم گرفت و دوباره به گلهای روی شاخه دوخت.
_شاید حق با تو باشه
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:عصرتون بخیر، آقا
و بعد همراه نوا به طرف عمارت قدم برداشتم.
*ویو نویسنده
تهیونگ، تن خسته سفرش رو به آب زده بود تا شاید کمی سرحال بیاد.
یه حوله بزرگ دور پاش پیچیده بود و با یه حوله کوچکتر مشغول خشک کردن موهای خیسش بود.
شاید بروز نمیداد، اما از دیدن مادر و خواهرکش قلبش به درد اومده بود.
سن مادرش بالاتر رفته بود و خواهرش... الان یه خانم بالغ بود.
آهی کشید و به طرف پنجره اتاقش رفت.
همینطور که موهاش رو خشک میکرد چشم به بیرون دوخت.
اولین چیزی که نظرش رو جلب کرد پسر عموش، مینجون بود.
در نظر تهیونگ، از آخرین بار قد مینجون بلندتر و تنش هیکلی تر شده بود.
و... اون کت و شلواری که تنش بود، نشون دهنده علاقهش به شرکت داری بود.
تهیونگ ناخواسته یا خواسته نیشخندی زد.
اون، مینجون رو یه پسرِ به اصطلاح بچه ننه میدید، پسری که فقط میخواست خودش رو تو دل همه جا کنه و عزیز دردونه خانواده باشه
شاید نیشخندش از سر این بود...
وقتی نگاهش رو کمی اونور تر انداخت متوجه همون خدمتکار شد.
خدمتکاری که ظهر توی محوطه اصلی عمارت درحال رقصیدن با تی بود.
جالب این بود ملودیی که سوآ میخوند و حرکاتی که اجرا میکرد، در دید تهیونگ اصلا مسخره نبودن.
برعکس، اون نمایش براش نمادین و زیبا بود.
به هر حال، چیزی که الان ذهن تهیونگ رو مشغول کرده بود، این بود که اون خدمتکار با مینجون چیکار داره؟
چرا داره بهش لبخند میزنه؟
چرا مینجون با جون و دل به اون خدمتکار گوش سپرده؟
تهیونگ نیشخند دیگه ای زد و از پنجره فاصله گرفت.
آدمهایی که اسم مینجون رو میشنون و هزار بار بهبه و چهچه میکنن، توی این عمارت از انگشتهای دست هم بیشترن.
اون خدمتکار هم حتما یکی از خاطرخواه های مینجونه...
این چیزی بود که تهیونگ توی ذهنش گفته بود.
تهیونگ داشت بخاطر این محبوبیتِ پسر عموش، به اون حسادت میکرد؟
یا فقط چون خودش رو برتر از اون میدید با همچین دیدی بهش نگاه میکرد؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
لیــلــیوم وحــشی⁷
چند قدم بهش نزدیک شدم، تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:خسته نباشید
سرش رو به سمتم چرخوند و بدون اینکه حتی نیم لبخندی روی لبش بیاد آروم گفت:ممنون، توهم همینطور
+مثل اینکه شماهم مثل من یه انگیزه برای ادامه دادن نیاز دارید
به گل های لیلیوم نگاه کردم و ادامه دادم:بعضی وقتا باید لیلیوم رو الگوی خودمون قرار بدیم، البته نه هر لیلیومی... لیلیوم وحشی... حتی اگه شرایط براش سخت باشه، باز هم راه خودش رو پیدا میکنه و با اینکه قشنگه اصلا ضعیف نیست
لبخندم رو پررنگ تر کردم و دوباره به مینجون نگاه کردم.
بدون اینکه پلک بزنه، نگاهم میکرد.
بعد از چند لحظه سکوت، گوشهی لبش بهآرومی بالا رفت و لبخندی کمرنگی زد.
لبخندی که انتظار دیدنش رو از اون نداشتم.
نگاهش رو از صورتم گرفت و دوباره به گلهای روی شاخه دوخت.
_شاید حق با تو باشه
تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:عصرتون بخیر، آقا
و بعد همراه نوا به طرف عمارت قدم برداشتم.
*ویو نویسنده
تهیونگ، تن خسته سفرش رو به آب زده بود تا شاید کمی سرحال بیاد.
یه حوله بزرگ دور پاش پیچیده بود و با یه حوله کوچکتر مشغول خشک کردن موهای خیسش بود.
شاید بروز نمیداد، اما از دیدن مادر و خواهرکش قلبش به درد اومده بود.
سن مادرش بالاتر رفته بود و خواهرش... الان یه خانم بالغ بود.
آهی کشید و به طرف پنجره اتاقش رفت.
همینطور که موهاش رو خشک میکرد چشم به بیرون دوخت.
اولین چیزی که نظرش رو جلب کرد پسر عموش، مینجون بود.
در نظر تهیونگ، از آخرین بار قد مینجون بلندتر و تنش هیکلی تر شده بود.
و... اون کت و شلواری که تنش بود، نشون دهنده علاقهش به شرکت داری بود.
تهیونگ ناخواسته یا خواسته نیشخندی زد.
اون، مینجون رو یه پسرِ به اصطلاح بچه ننه میدید، پسری که فقط میخواست خودش رو تو دل همه جا کنه و عزیز دردونه خانواده باشه
شاید نیشخندش از سر این بود...
وقتی نگاهش رو کمی اونور تر انداخت متوجه همون خدمتکار شد.
خدمتکاری که ظهر توی محوطه اصلی عمارت درحال رقصیدن با تی بود.
جالب این بود ملودیی که سوآ میخوند و حرکاتی که اجرا میکرد، در دید تهیونگ اصلا مسخره نبودن.
برعکس، اون نمایش براش نمادین و زیبا بود.
به هر حال، چیزی که الان ذهن تهیونگ رو مشغول کرده بود، این بود که اون خدمتکار با مینجون چیکار داره؟
چرا داره بهش لبخند میزنه؟
چرا مینجون با جون و دل به اون خدمتکار گوش سپرده؟
تهیونگ نیشخند دیگه ای زد و از پنجره فاصله گرفت.
آدمهایی که اسم مینجون رو میشنون و هزار بار بهبه و چهچه میکنن، توی این عمارت از انگشتهای دست هم بیشترن.
اون خدمتکار هم حتما یکی از خاطرخواه های مینجونه...
این چیزی بود که تهیونگ توی ذهنش گفته بود.
تهیونگ داشت بخاطر این محبوبیتِ پسر عموش، به اون حسادت میکرد؟
یا فقط چون خودش رو برتر از اون میدید با همچین دیدی بهش نگاه میکرد؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۵۴
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط