وقتی هیونجین…
نگاهی به مردت که روی تخت بی جون افتاده بود…چشمات از شدت گریه قرمز شده دیگه حتی دیگه توان بلند شدن رو هم نداشتی….یک روز ؟دو روز؟دیگه شمارش از دستت در رفته بود که چند روز همینطور روی این صندلی نشسته بودی و منتظر بهوش اومدن هیونجین بودی ….
سرت رو روی دستاش گذاشتی و دوباره اروم اروم شروع به اشک ریختن کردی…همینطور که سرت رو دستاش بود اروم زمزمه کردی …
:لطفا…لطفا چقدر دیگه باید نبودن تو رو تحمل کنم؟میدونی زندگی بدون تو چقدر سخته؟التماست میکنم بیدار شو و یه بار دیگه بغل گرم و نرمت رو به من هدیه بده ازت خواهش میکنم…
داشتی با شدت بیشتری گریه کردی …به طوری که حس میکردی دیگه نفست بالا نمیاد….که همون لحظه متوجه صدایی شدی سریع سرت رو بالا آوردی ….و با دیدن صحنه رو به روت به شکی فرو رفتی….هیونجین چشماش رو باز کرده بود….
با توانت از جات بلند شدی و پرستار رو صدا زدی….بعد از چند دقیقه انتظار پرستار با خنده از اتاق بیرون اومد ….
=خانم کیم ….بیمارتون بهوش اومدن میتونید برید و ببینیدشون….
:ممنون…
به سرعت وارد اتاق شدی ….و با دیدن هیونجین اشک تو چشمات جمع شد…به سمتش رفتی و خودت رو تو بغلش انداختی ….هیون هم با تمام توانی که داشت…دستاش رو بالا برد و نوازش وار روی کمرت میکشید…
:دلم برات تنگ شده بود…خیلی دلم برات تنگ شده بود….میدونی چقدر ترسیده بودم ؟از اینکه دستت بدم؟
-منم همینطور عزیزم…منم دلم برات تنگ شده بود حالا دیگه خیالت راحت من اینجام ….قرار نیست از پیشت برم …
از بغلت در اومد و نگاهی بهت کرد….با تعجب گفتی:چیه؟چیزی رو صورتمه؟چرا اینجوری نگاه میکنی؟
هیون خنده ای کرد و دستش رو روی گونه ات کشید….
-نه فقط…فقط دلم برای صورتت تنگ شده بود…میخوام همینجوری ساعت ها بهش نگاه کنن ….
لبخندی زدی و سرت رو روی سینه اش گذاشتی و نگاهی بهش کردی….
:بیا از این به بعد بیشتر کنار هم باشیم و بیشتر قدر این لحظه های کنار هم بودن رو بدونیم….
هیونجین دستش رو لای موهات فرو برد و بهم
شون ریخت….
-باهات موافقم کوچولوی من …
The end:)
آقا بعد مدت ها اومدم بنویسم…دیدم ریدم😭🤣اینو فعلا داشته باشید فیک های جدید در راه است…🤓اها راستی…عیدتون هم مبارک قشنگام….امیدوارم سال خوبی داشته باشید🫂✨
سرت رو روی دستاش گذاشتی و دوباره اروم اروم شروع به اشک ریختن کردی…همینطور که سرت رو دستاش بود اروم زمزمه کردی …
:لطفا…لطفا چقدر دیگه باید نبودن تو رو تحمل کنم؟میدونی زندگی بدون تو چقدر سخته؟التماست میکنم بیدار شو و یه بار دیگه بغل گرم و نرمت رو به من هدیه بده ازت خواهش میکنم…
داشتی با شدت بیشتری گریه کردی …به طوری که حس میکردی دیگه نفست بالا نمیاد….که همون لحظه متوجه صدایی شدی سریع سرت رو بالا آوردی ….و با دیدن صحنه رو به روت به شکی فرو رفتی….هیونجین چشماش رو باز کرده بود….
با توانت از جات بلند شدی و پرستار رو صدا زدی….بعد از چند دقیقه انتظار پرستار با خنده از اتاق بیرون اومد ….
=خانم کیم ….بیمارتون بهوش اومدن میتونید برید و ببینیدشون….
:ممنون…
به سرعت وارد اتاق شدی ….و با دیدن هیونجین اشک تو چشمات جمع شد…به سمتش رفتی و خودت رو تو بغلش انداختی ….هیون هم با تمام توانی که داشت…دستاش رو بالا برد و نوازش وار روی کمرت میکشید…
:دلم برات تنگ شده بود…خیلی دلم برات تنگ شده بود….میدونی چقدر ترسیده بودم ؟از اینکه دستت بدم؟
-منم همینطور عزیزم…منم دلم برات تنگ شده بود حالا دیگه خیالت راحت من اینجام ….قرار نیست از پیشت برم …
از بغلت در اومد و نگاهی بهت کرد….با تعجب گفتی:چیه؟چیزی رو صورتمه؟چرا اینجوری نگاه میکنی؟
هیون خنده ای کرد و دستش رو روی گونه ات کشید….
-نه فقط…فقط دلم برای صورتت تنگ شده بود…میخوام همینجوری ساعت ها بهش نگاه کنن ….
لبخندی زدی و سرت رو روی سینه اش گذاشتی و نگاهی بهش کردی….
:بیا از این به بعد بیشتر کنار هم باشیم و بیشتر قدر این لحظه های کنار هم بودن رو بدونیم….
هیونجین دستش رو لای موهات فرو برد و بهم
شون ریخت….
-باهات موافقم کوچولوی من …
The end:)
آقا بعد مدت ها اومدم بنویسم…دیدم ریدم😭🤣اینو فعلا داشته باشید فیک های جدید در راه است…🤓اها راستی…عیدتون هم مبارک قشنگام….امیدوارم سال خوبی داشته باشید🫂✨
- ۴۳.۶k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط